اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و بیست و هشتم :
مقابل زرگری کوروش ایستاد و از آن طرف خیابان رفت و آمدهایش را زیر نظر گرفت. آنچه میدید شبیه همانهایی بود که از دهان ثریا شنیده بود. دو جوان هیپی درشت هیکل پشت پیشخوان ایستاده بودند و جوابگوی زنان و مردان تیشانپیشان کردهی ظاهرا فرنگی بودند. خلوت که شد گوشهی چادرش را محکم روی صورتش گرفت و خودش را تا پشت در زرگری کوروش رساند. پایش میرفت و عقلش پس میکشید. ولی هربار که نگاه س
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
آمنه
1بعضی وقتها اشتباه میکنیم ولی فکر می کنیم که درستکارترین کار هست صنم اینطور فکر کرده