پارت دویست و بیست و چهارم :

شرم صورت مرد مضاعف شد و دستمال یزدی را بیشتر و بیشتر بین پنجه‌هایش فشرد. با صدایی آمیخته به شرم و خجالت لب جنباند:
_ حلال کن همشیره. آقام دم مرگ التماس کرد ازش بگذری. جوون بودم و جاهل. یه غلطی کردم پونزده ساله دارم جواب پس می‌دم‌.
لب‌های صنم بهم جمع شد. مرد گفت:
_ زنم ترکم کرد. دومی‌رو گرفتم مریض شد. تا اومدم به خودم یه‌تکون بدم مرد و دوتا بچه گذاشته رو دستم. الانم که دیدمت روم نم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    ممنون عالیه بیشتر مردها تا وقتی گدا باشند وزن سالم کاری نمی کنند اما همین که صاحب اسم ورسای شوند زن دوم وخیانت رو شاخشونه زن اول کلا فراموش میشه من یکی به شوهرم اخطار داده برام خونه با بچه ها وهمچنین خرجی برای بچه میذاره وبعد طلاق میده وبعد زن میگیره سنم زیاد نیست ولی میدونم این مسئله برام پیش میاد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️