اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و بیست و چهارم :
شرم صورت مرد مضاعف شد و دستمال یزدی را بیشتر و بیشتر بین پنجههایش فشرد. با صدایی آمیخته به شرم و خجالت لب جنباند:
_ حلال کن همشیره. آقام دم مرگ التماس کرد ازش بگذری. جوون بودم و جاهل. یه غلطی کردم پونزده ساله دارم جواب پس میدم.
لبهای صنم بهم جمع شد. مرد گفت:
_ زنم ترکم کرد. دومیرو گرفتم مریض شد. تا اومدم به خودم یهتکون بدم مرد و دوتا بچه گذاشته رو دستم. الانم که دیدمت روم نم
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
آمنه
0ممنون عالیه بیشتر مردها تا وقتی گدا باشند وزن سالم کاری نمی کنند اما همین که صاحب اسم ورسای شوند زن دوم وخیانت رو شاخشونه زن اول کلا فراموش میشه من یکی به شوهرم اخطار داده برام خونه با بچه ها وهمچنین خرجی برای بچه میذاره وبعد طلاق میده وبعد زن میگیره سنم زیاد نیست ولی میدونم این مسئله برام پیش میاد