اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دویست و بیست و هفتم :
نگاه زن جوان فروکش کرد. تسلیم وار لبخندی زد و از پس آن آه کشید.
_ گفت میرم دنبال کار. روش نمیشه اینجا. گفت یه کار نون و آبدار گیر میآرم بعدش زحمتو کم میکنیم.
اخم صنم غلیظتر شد. رخساره لبخند محزون دیگری زد و نگاهش را بالا برد.
_ مرده دیگه. غرورش برنمیداره نونخوره یکی دیگه باشه. منم گفتم هرجا بری باهات میآم.
نگاهشان درهم گره خورد. مردمک چشمان تازهعروس لرز خفیفی کر
لطفا صبر کنید...

اسرا
1چقدرمصیبت بیچاره دریاکه داره اینهامی خونه میشنوه🙏