لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 201 تا 220
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 201
اما کارش به ایستادن نکشید. کف دستش روی زمین ماند و نگاهش قاب در را نشانه رفت. همانجا، در همان حال ماند و ماتزده بهحضور پرقدرت مردی که بیشتر شبیه کابوس بود تا آدمیزاد خیره شد. شهباز با چشم ریشخند و با هر قدم تحقیرش میکرد. ماهصنم آب دهانش را بلعید و نالهزد: _ تو اینجا چی کار داری؟ پیش آم...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 202
_ اون روزی که محض خاطر دخترت رو زندگی من قمار کردی فکر اینجاشو نکرده بودی. نگاه شهباز همچنان با او بود. صنم ادامه داد: _ چاهکن همیشه ته چاهه. حقهای که زدی گریبان خودتو گرفت. کو؟ پس چی شد؟ تو که میگفتی زورم از نظام بیشتره؟ چی شد پس جلو پسرش کم آوردی؟ _ بر دیوانه حرجی نیست دختر. با نظام میشه...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 203
لبهای نامی از دو سو کشیده شد و لبخند محوی زد. شهاب رقص ابرویی برایش آمد و گفت: _ خودتی جناب. خوش گذشت بدم خوش گذشت. گوشهی لب مرد همچنان زیر دندانش بازیبازی میکرد. شهاب چرخید و در حالیکه از اتاق بیرون میرفت گفت: _ الانم دارم میرم ببینم چطوری شاپر خالهشو قیچی کنم که کمتر لب بومم سرک بکشه...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 204
همین چند قدم مانده تا مخروبهی پیش رویش را. اشک آمد و مهمان چشمش شد. گویا ته مسیر همینجا بود. ته همهی مصیبتها و شاید ابتدای کابوسی دیگر. ناگزیر و گردنزده در ماشین را باز کرد و پیاده شد. ناچار بود. راه دیگری برایش نمانده بود. وگرنه لب بهالتماس باز میکرد و از رانندهی غریبه خواهش میکرد که ه...
بروزرسانی در : ۷۴۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 205
رو در روی زن ایستاد. مکث کرد، نیشخندش بازتر شد و قفل دستهایش را از هم گشود. سپس لبهی چادر او را گرفت و گفت: _ من بزرگش کردم، من رسوندمش به اینجا، حالا واسه خودم رجز میخوند. ماهصنم تکانی خورد و حرصی چادرش را از بین انگشتان او بیرون کشید. شهباز سری تکان داد و گفت: _ یادش رفته بود. باید یاد...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 206
صنم غرید. جاوید دیوانهوار سر اسلحه را رو به او گرفت و حرصی لب زد: _ تمومش میکنیم. همینجا! یا تو همین خرابه پشت میکنی به اون الدنگ دزد ناموسو با من میآی. یا... بازهم سر اسلحه را روی شقیقهی قاسم گذاشت و با نیشخند ادامه داد: _ اول این مرتیکه مفنگیو جلو چشمت میکشمو بعد کشون کشون با خود...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 207
بوسهی گرم و جانفزای طاهر بر پیشانیش همچون خون در رگهایش دوید و پلکهای خستهاش را گشود. یک هفتهی سخت در تب و تاب و عزاداری گذشته بود. چند روزی که دیگر نه توانی برای ادامه دادن داشت و نه میلی. او گوشهی مریضخانه افتاده بود و طاهر شبانهروز بالای سرش مراقب بود و تیمارش میکرد. ولی هربار که ...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 208
یعنی چی؟ اینهمه خوانده بود که به اینجا برسد؟ ماهصنم از ایران برود و سرنوشت رخساره بلاتکلیف بماند؟ لبهایش را بهم کشید. حرصی شالش را از روی تاج کوچک تختش برداشت و اوراق را پخش و پلا به حال خودشان رها کرد. دمدمای آمدن پزشک جوان بود و میتوانست حسابی به او خوشآمد بگوید. مسخرهاش کرده بود انگ...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 209
به دخترک تازه از راه رسیدهی معمولی واقعا جای شگفتی و تعجب داشت. ابروهایش را بالا داد، لبهایش را بهم کشید و به سرعت دستش را از زیر چانه برداشت. باید با شهاب حرف میزد. باید مطلب مهمی را به او میگفت. چارهای نبود، این روزها تنها سنگ صبورش او بود و باید تحملش میکرد. تلفن همراهش را به دست گرف...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 210
_ ععع! آبجی بهونه درنیار دیگه. دلمون پوسید به خدا تو اون خونه. شمام که ده پونزده روزه اومدی چپیدی تو این اتاق در نمیآی. آقا طاهرم که ... سکوت کرد. صنم چشمی ریزی کرد و فشاری به انگشتان او وارد کرد: _ آقا طاهرم چی؟ حرفتو بزن. رخساره سرش را پایین انداخت و نگاه بازیگوشش را بالا گرفت. سپس لبهایش...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 211
_ پارسال همین موقعها گور به گور شد. با چشمای خودم دیدم وقتی جنازهشو میبردن. میگفتن اینقدر رو زمین مونده که کرم انداخته و بوی تعفن گرفته. نفس در سینهی زن سنگینی کرد. رخساره کمر صاف کرد و پرقدرت ادامه داد: _ پشت سرش نفرین کردم گفتم حقشه! خدا لعنتی در حق خواهرم ظلم کرد الهی اون دنیاش بدتر ...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 212
یا صغری را مامور کند تا پیراهن اتو کشیدهی دیگری برایش آماده کند. در همین حین ضربهای به در اتاق خورد و توجه طاهر را جلب کرد. عباس از پشت در نجوا کرد: _ میتونم بیام تو؟ صنم بلافاصله دست روی گونههایش کشید و سمت در چرخید. طاهر هم دست از شانههای او گرفت و جواب پسرش را داد: _ در بازه بابا، ...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 213
_ صابخونه، کمک نمیخوای؟ خاتون پای اجاق در حال رسیدگی به فسنجان خوش عطری بود که قل میزد و با سماجت اطرفش میپاشید. چرخید، دستمالش را دور اجاق کشید و با لبخندی شیرین به استقبال دخترش رفت. _ نه مادر! بیا تو از نزدیک ببینمت، دلم شده واسهت یهذره. گوشتاگوش صنم لبخند شد و با اشتیاق برایش پرواز...
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 214
چراغ زیر زمین روشن بود و از همان حیاط هم میشد به حال و هوی گرفتهی داخل آن پیبرد. صنم دلواپس دستش را به دیوار گرفت وپلههای سنگی و ریزش کرده آن را آهستههسته پایین رفت. رخساره کنج دیوار، روی قالیچهی دستباف خاتون زانوی غم بغل گرفته و سرش را روی آن گذاشته بود. صنم ابتدا با خودش کنار آمد و بعد...
بروزرسانی در : ۷۳۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 215
صنم سینه پر کرد و همزمان با پس دادن نفسش آه سنگینی پس داد. نگاه رخساره با التماس بین دو گوی نگران و زیبای او میچرخید. صنم لب باز کرد و پرسید: _ اسمش چیه؟ چیکارهس این یکی؟ گل از گل دختر شکفت. ذوق زده و بیپروا از جا پرید و دستی به دامن کلوش گلدارش کشید. _ اسمش یارعلی! یه کم صبر کن تا بگم بر...
بروزرسانی در : ۷۳۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 216
چشمش را به روی چهرهی خسته و تمام آنچه گذشته را برایش زنده میکرد بست. کمی بعد شانهی خاتم کاری شدهی مقابل آینه را برداشت و لابهلای موهایش کشید. از بالا به پایین. نرم و بدون خشونت. خیلی وقت بود که به سفارش طاهر با موهای قشنگش نمیجنگید. نوازششان میداد و برای شوهرش میآراست. طاهر وارد شد و حی...
بروزرسانی در : ۷۲۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 217
طاهر خندید. قشنگ و متین و مردانه. سپس دست از نوازش او کشید و تکانی به تنش داد. صنم برخاست، طاهر از روی صندلی بلند شد و اینبار مقابل آینه چند پاف از عطر ملایم شبانهاش را زیر گلو زد. در جوابش گفت: _ عشق اگه عشق باشه که هفتاد من دیکته کردنم کمه. من فقط بهقدی گفتم که جا افتاد براش. کاری که هر پدر...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 218
خندهی زن تکرار شد. خیلی ریز و زنانه دو دستش را مقابل صورتش گذاشت و میان خنده نجوا کرد: _ هیچی به خدا! داشتم بهت غبطه میخوردم. سکوت معنیداری بینشان برقرار شد. دمی بعد صنم دستهایش را برداشت و ثریا پیش آمد. _ خیلی عوض شدی ثریا. حسودیم میشه به چیزایی که تو داریو من ندارم. ثریا دست به سینه...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 219
ثریا دم رفتن سفارش کرده بود. کلی حرف و نصیحت و دلداری که مقاوم باشد و جای غصه خوردن چاره بیاندیشد. اما مگر چارهای هم برایش مانده بود. گردن کلفتی که برای خواهرش دندان تیز و درماندگی را به جان پدرش انداخته بود، هزارباره قدرتمندتر از نظام و مکارتر از شهباز بود. و بینوا خواهر قشنگش، بیچاره پدرش...
بروزرسانی در : ۷۲۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 220
او صدای بلند گریهاش را رها کرد و صنم نگاه تندی در حیاط چرخاند. فکری به سرش زده بود. تصمیمی ناگهانی و شاید عجولانه. طولی نکشید که بیحرف از کنار مادرش پرید و خودش را به گوشهی حیاط رساند. میلهی بلند و محکمی که خاتون توسط آن از بشکه نفت میکشید را برداشت و مقابل چشمان حیرتزدهی خاتون از پلهها...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش