پارت صد و نوزده :

فصل۹




"من تصمیم خودمو گرفتم. بهم خبره بده!"
جوابی به اس‌ام‌اس دریافتی از شیدانه نداده بود که کلید توی قفل چرخید و در باز شد. با دیدن چهره‌ی خسته‌ی بیتا، گوشی را توی جیبِ جینش سُراند و بلند گفت:
-بَه! خسته نباشی خانم دکتر.
"سلامت باشید" بیتا در صدای بلند دخترش گم شد. او هم محو تماشای کارهایش:
-سلام مامان. چقد دیر کردی امشب‌.
در حال آویختن سوئیچش به جاک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    خودش ول می چرخه تا زندگی شیدانه هم برباد نده دست بردار نیست

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!