پارت صد و ده :






توی پیچ کوچه نرفته بود که سایه‌ای شبیه شیدانه را دید. جلوتر رفت. خودش بود. از تاکسی پیاده شد و سمتش چرخید. ایستاد و خوب تماشایش کرد! می‌خواست مطمئن شود عادی راه می‌آید. تا بهش برسد، نگاهش کرد. مقابلش که رسید، پرسید:
-طاها! چرا اینجا وایسادی؟ چرا خشکت زده؟
از حالت عادی شیدانه، نفسی گرفت:
-کجا بودی تا حالا؟
-صبح پیش یاسی. از اونجام رفتم پیش یکی از دوستام. <

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    فکر کنم کار خودشو کرده حتما،مشکوک می زنه

    ۱ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    خدا رو شکر بخیر گذشت البته اگه دروغ نگفته باشه ،شیدانه اینقدر مغرور وزبون درازه که آدم میترسه پاپیچش بشه ،واقعا وقتی رمان رو میخونم انگاری خودمم رو داخل رمان میبینم ممنونم نویسنده جان ،قلمت پایدار

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از اینکه بعد از خوندن هر پارت نظرتون رو می‌نویسید. خیلی خوشحالم که از خوندن رمان بی‌رویا لذت می‌برید🌹❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️