پارت صد و ده :






توی پیچ کوچه نرفته بود که سایه‌ای شبیه شیدانه را دید. جلوتر رفت. خودش بود. از تاکسی پیاده شد و سمتش چرخید. ایستاد و خوب تماشایش کرد! می‌خواست مطمئن شود عادی راه می‌آید. تا بهش برسد، نگاهش کرد. مقابلش که رسید، پرسید:
-طاها! چرا اینجا وایسادی؟ چرا خشکت زده؟
از حالت عادی شیدانه، نفسی گرفت:
-کجا بودی تا حالا؟
-صبح پیش یاسی. از اونجام رفتم پیش یکی از دوستام. <

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    فکر کنم کار خودشو کرده حتما،مشکوک می زنه

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم گلی

    1

    خدا رو شکر بخیر گذشت البته اگه دروغ نگفته باشه ،شیدانه اینقدر مغرور وزبون درازه که آدم میترسه پاپیچش بشه ،واقعا وقتی رمان رو میخونم انگاری خودمم رو داخل رمان میبینم ممنونم نویسنده جان ،قلمت پایدار

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از اینکه بعد از خوندن هر پارت نظرتون رو می‌نویسید. خیلی خوشحالم که از خوندن رمان بی‌رویا لذت می‌برید🌹❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!