پارت صد و هفده :

تا دوشنبه عزیزانم❤️👋




بی‌تفاوت شانه‌اش را بالا انداخت:
-نیومدم مهم نیست. هر چی پول مول داری نقد کن بزار دم دست. ارزش داره به عمری خاری کشیدن.
نتوانست جوابی به انوشه دهد. حتی نتوانست همراهی‌اش کند! آنقدر به تنها بودن و فکر کردن محتاج بود که بی‌خداحافظی از انوشه جدا شد. با دیدن اولین تاکسی، تویش نشست و از انوشه دور شد. تا به مقصد برسد، با خودش هم نتوانست حرف ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    واقعا برات متاسفم با این طرز تفکرت از زندگی و بچه داری ،دیگه بیشتر از این نمیتونم چیزی بگم ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!