پارت صد و پنجم :





سر کوچه که از ماشین پیاده شد، چند قدمی را طی کرده، نکرده، ایستاد! نگاهی به ساختمان‌شان انداخت و عقب‌نشینی کرد. از خانه‌اش بدش می‌آمد‌. همین که واردش می‌شد، بی‌حوصله‌اش می‌کرد و به تخت می‌چسباندش. برگشت و پاهای سنگینش را کشید. انگار زنجیر بهش بسته بودند. بس که کرخت شده بود، فکر می‌کرد ۱۰۰ کیلو شده است. ترجیح داد پیش مادرش برود و دردهایش را برای او نق بزند‌. به قول خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    از همین یه کارش خیلی خوشم میاد،خیلی خوب زبونی داره برای امثال انوشه،قشنگ می شوره می ندازه رو بند😅

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم گلی

    1

    خوشم میآد جواب آدم هایی مثل انوشه رو میده ،خیلی قشنگ بود ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبت و همراهی‌تون⚘️⚘️⚘️

    ۲ سال پیش
کپی شد!