بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و پنجم :
سر کوچه که از ماشین پیاده شد، چند قدمی را طی کرده، نکرده، ایستاد! نگاهی به ساختمانشان انداخت و عقبنشینی کرد. از خانهاش بدش میآمد. همین که واردش میشد، بیحوصلهاش میکرد و به تخت میچسباندش. برگشت و پاهای سنگینش را کشید. انگار زنجیر بهش بسته بودند. بس که کرخت شده بود، فکر میکرد ۱۰۰ کیلو شده است. ترجیح داد پیش مادرش برود و دردهایش را برای او نق بزند. به قول خØ

لطفا صبر کنید...

میم
0از همین یه کارش خیلی خوشم میاد،خیلی خوب زبونی داره برای امثال انوشه،قشنگ می شوره می ندازه رو بند😅