پارت صد و پنجم :





سر کوچه که از ماشین پیاده شد، چند قدمی را طی کرده، نکرده، ایستاد! نگاهی به ساختمان‌شان انداخت و عقب‌نشینی کرد. از خانه‌اش بدش می‌آمد‌. همین که واردش می‌شد، بی‌حوصله‌اش می‌کرد و به تخت می‌چسباندش. برگشت و پاهای سنگینش را کشید. انگار زنجیر بهش بسته بودند. بس که کرخت شده بود، فکر می‌کرد ۱۰۰ کیلو شده است. ترجیح داد پیش مادرش برود و دردهایش را برای او نق بزند‌. به قول خØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    از همین یه کارش خیلی خوشم میاد،خیلی خوب زبونی داره برای امثال انوشه،قشنگ می شوره می ندازه رو بند😅

    ۱ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    خوشم میآد جواب آدم هایی مثل انوشه رو میده ،خیلی قشنگ بود ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبت و همراهی‌تون⚘️⚘️⚘️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️