پارت صد و دوم :






سری تکان داد و شیدانه را به اتاق برگرداند. بعد از رد و بدل کردن حرفهایی با همکارانش، مستقیم سمت اتاق نعمتی رفت تا مرخصی ساعتی بگیرد. وارد اتاق که شد، مرد گوشیِ در حال زنگ خوردن را برداشت و گذاشت تا صدایش بیفتد:
-به‌به! خانم شکیبایی. اینورا؟
-اومدم با اجازه‌اتون مرخصی بگیرم و همراه برادرزاده‌ام برم.
-اجازه‌ی ما هم دست شماست. فقط دلمون نمی‌خواد از حضورتوÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    خیلی قشنگ بود ممنون نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنون از توجه و محبت شما عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️