پارت صد و سوم :





تا وارد رستوران شدند، انواع بوها سمت شیدانه حمله‌ور شد. نه راه پس داشت نه راه پیش. از آن مرد غریبه هم خجالت می‌کشید! چه می‌گفت؟ ویار دارم و حالم دارد به‌هم می‌خورد؟ دست‌آویزی پیدا نکرد جز بد و بیراه گفتن توی دلش به امیرطاها. دیوار او همیشه کوتاه بود. اولین صندلیِ نزدیک به در را گرفت بلکه هوا بهش بخورد تا یک‌وقت شکوفه نزند. برگشت سمت یاسمین و محسن! پشت سرش بودند:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    خوبه هرچی اون طاها رو می چزونه برای زندگی دیگران باهوشه و راهکار زیاد داره

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم گلی

    1

    بلاخره جنگ اول به از صلح آخره ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبت شما عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!