بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و سوم :
تا وارد رستوران شدند، انواع بوها سمت شیدانه حملهور شد. نه راه پس داشت نه راه پیش. از آن مرد غریبه هم خجالت میکشید! چه میگفت؟ ویار دارم و حالم دارد بههم میخورد؟ دستآویزی پیدا نکرد جز بد و بیراه گفتن توی دلش به امیرطاها. دیوار او همیشه کوتاه بود. اولین صندلیِ نزدیک به در را گرفت بلکه هوا بهش بخورد تا یکوقت شکوفه نزند. برگشت سمت یاسمین و محسن! پشت سرش بودند:
-ه
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

میم
0خوبه هرچی اون طاها رو می چزونه برای زندگی دیگران باهوشه و راهکار زیاد داره