پارت سیصد و نوزده :


دلش طاقت نیاورد منتظر بماند تا شهبد خبری دهد. گوشی را برداشت و شماره‌ی امیرطاها را گرفت. جوابش را نداد. شماره را روی تکرار گذاشت. باز هم بی‌نتیجه! حرصش گرفت. اما ول نکرد. آنقدر کارش را ادامه داد تا بالاخره بوق آزاد تلفن با صدای خش‌گرفته‌ی امیرطاها شکست:
-چیه؟
از پرخاش امیرطاها رد شد و با لحنی حرص‌آلود گفت:
-راه نیفتی بری دنبال بیلیط.
-چشم. منتظر دستور سرکار علیه بودم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️