پارت سیصد و نوزده :


دلش طاقت نیاورد منتظر بماند تا شهبد خبری دهد. گوشی را برداشت و شماره‌ی امیرطاها را گرفت. جوابش را نداد. شماره را روی تکرار گذاشت. باز هم بی‌نتیجه! حرصش گرفت. اما ول نکرد. آنقدر کارش را ادامه داد تا بالاخره بوق آزاد تلفن با صدای خش‌گرفته‌ی امیرطاها شکست:
-چیه؟
از پرخاش امیرطاها رد شد و با لحنی حرص‌آلود گفت:
-راه نیفتی بری دنبال بیلیط.
-چشم. منتظر دستور سرکار علیه بودم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!