بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و نوزده :
دلش طاقت نیاورد منتظر بماند تا شهبد خبری دهد. گوشی را برداشت و شمارهی امیرطاها را گرفت. جوابش را نداد. شماره را روی تکرار گذاشت. باز هم بینتیجه! حرصش گرفت. اما ول نکرد. آنقدر کارش را ادامه داد تا بالاخره بوق آزاد تلفن با صدای خشگرفتهی امیرطاها شکست:
-چیه؟
از پرخاش امیرطاها رد شد و با لحنی حرصآلود گفت:
-راه نیفتی بری دنبال بیلیط.
-چشم. منتظر دستور سرکار علیه بودم.
لطفا صبر کنید...
