پارت سیصد و هفتم :

از گیت که بیرون آمد و چشمش به ساعت خورد، حدود ۱۰ شب بود. فضای فرودگاهِ تهران، کاملا از استانبول کَندش الا دلش را. شیدایش را آن‌طرف مرز جا گذاشته بود!
نفس عمیقی کشید که با بیرون گذاشتن پایش از سالن، دردی شد و نشست توی تیره‌ی تنش! از بس هوا مه‌آلود بود و کثیف! بعضی آدم‌ها ماسک روی صورت‌شان بود. اما شهر با تمام بی‌هوایی‌اش، برای او نفس بود. انگار آن سرزمین را یکجا توی آغوشش گذاشته‌اند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!