بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و هفتم :
از گیت که بیرون آمد و چشمش به ساعت خورد، حدود ۱۰ شب بود. فضای فرودگاهِ تهران، کاملا از استانبول کَندش الا دلش را. شیدایش را آنطرف مرز جا گذاشته بود!
نفس عمیقی کشید که با بیرون گذاشتن پایش از سالن، دردی شد و نشست توی تیرهی تنش! از بس هوا مهآلود بود و کثیف! بعضی آدمها ماسک روی صورتشان بود. اما شهر با تمام بیهواییاش، برای او نفس بود. انگار آن سرزمین را یکجا توی آغوشش گذاشتهاند
لطفا صبر کنید...
