پارت سیصد و سیزده :

نایلون‌های میوه را از صندوق ماشین برداشت. منتظر شهبد نماند و داخل رفت. معصومه بدو ورود نایلون‌ها را از دستش گرفت. پشت سر خاله وارد آشپزخانه شد تا لیوانی چای برای خودش بریزد. مادرش پای گاز بود:
-شمام اینجایی که. کی پس بیمارستانه؟
فاطمه در حال هم زدن مواد توی قابلمه جواب داد:
-علیک سلام. چه مختصر و مفید مامان‌جان. از وقتی اومدی همه‌ی کارات خلاصه‌وار شده. اول و آخرو ول می‌کنی، ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️