بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و سیزده :
نایلونهای میوه را از صندوق ماشین برداشت. منتظر شهبد نماند و داخل رفت. معصومه بدو ورود نایلونها را از دستش گرفت. پشت سر خاله وارد آشپزخانه شد تا لیوانی چای برای خودش بریزد. مادرش پای گاز بود:
-شمام اینجایی که. کی پس بیمارستانه؟
فاطمه در حال هم زدن مواد توی قابلمه جواب داد:
-علیک سلام. چه مختصر و مفید مامانجان. از وقتی اومدی همهی کارات خلاصهوار شده. اول و آخرو ول میکنی، ا
لطفا صبر کنید...
