بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و یک :
خون از سر علیرضا جاری شد و روی گونهی امیرطاها به قاعدهی مشت او قرمز. قاعدتا بعدا اندازهی نعلبکی بالا میآمد و کبود میشد. شیدانه بازوی امیرطاها را چسبید و او را سمت خود کشید تا دعوا اوج نگیرد. به ثانیه نکشید که دستش با شتاب امیرطاها از بازوی او درآمد و لب سِن افتاد. سریع بلند شد و اینبار طرفین دو مرد جوان که در حال زد و خورد بودند، بالا و پایین میپرید. با گرفتن کتف امیرطاها و کشیØ
لطفا صبر کنید...

میم
0امیدوارم صولت بتونه قانعش کنه اون عوضی رو،اینجا هم زندان نیفته🙏🏻