بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و دوم :
وارد هتل که شد، سر و صدایی درهم تا ورودی میآمد. خودش را به اتاق مدیریت رساند و سالار را در حال کشمکش با علیرضا دید. نصف پیشانیاش تا زیر شقیقه و موهایش از خون خشک شده و بهم چسبیده بود. اما بیشتر از سالار حرف میزد و یاوه میگفت. از رنگ و رُخی که پسر جوانش میگرفت و پس میداد، معلوم بود دارد به سختی خودش را مقابل چرندیات علیرضا کنترل میکند. جلو رفت و بازوی علیرضا را گرفت. او را سمت
لطفا صبر کنید...
