بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت سیصد و دوازده :
چشمانش پر از اشک شد و دستش را چندبار به قلبش گذاشت. مکث پیرِ نقرهایمو بهش فهماند در شوک دیدار اوست. برایش لبخند پاشید و تندتند دست تکان داد تا باشو را از شوک بیرون بکشد.
پرستاری از سیسییو بیرون آمد و دیدش:
-اینجا چیکار میکنی آقا؟
بیآنکه جواب سوالهای تکراری را که توسط چندین نفر دیگر از کادر بیمارستان پرسیده شده بود را بدهد، با لحنی ملتمسانه گفت:
-پدربزرگم چند ساع
لطفا صبر کنید...
