پارت سیصد و دوازده :

چشمانش پر از اشک شد و دستش را چندبار به قلبش گذاشت. مکث پیرِ نقره‌ای‌مو بهش فهماند در شوک دیدار اوست. برایش لبخند پاشید و تندتند دست تکان داد تا باشو را از شوک بیرون بکشد.
پرستاری از سی‌سی‌یو بیرون آمد و دیدش:
-اینجا چیکار می‌کنی آقا؟
بی‌آنکه جواب سوال‌های تکراری را که توسط چندین نفر دیگر از کادر بیمارستان پرسیده شده بود را بدهد، با لحنی ملتمسانه گفت:
-پدربزرگم چند ساع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!