لیست کلیه پارتهای رمان به سردی یخ : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به سردی یخ - پارت 1
*** «فصل اول» نگاهی به جسد متلاشی شدهی مقابلم انداختم. او هم همانند بقیه به تاریخ پیوست. نفس عمیقی کشیده و به سمت خون پاشیده شده بر روی دیوارها رفتم. برای شست و شو باید از آنجا شروع میکردم. کاشی به کاشی اینجا را چنان میشستم که از شدت تمیزی برق بزند. درست همانند آن چیزی که صاحب میخواست. صدای...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 2
با کشیده شدن موهایم توسط صاحب از خواب بیدار شدم. نگاهم را به نگاه سرخش گره زدم. احتمالاً دوباره نوشیدنی زیاد خورده و قرار است بر سر من آوار شود. منی که به کتکها و شکنجههای گاه و بیگاهش عادت داشتم. میدانستم اگر مقاومت کنم، بیشتر کتکم میزند، برای همین هم چشم بستم تا هر چه میخواهد سرم را به دی...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 3
- آمادهای؟! خیره به زخم بزرگ روی صورت صاحب لب زدم: «برای تموم کردن این بازی آمادهتر از همیشهام!» حدوداً یک هفته طول کشید تا با هویت جعلیمان وارد آلاسکا شویم. البته من آنقد هویت جعلی داشتهام که دیگر نمیدانم کدامشان در اصل آن منِ واقعیست. انگار که درونم را منهای قلابی زیادی پر کردهاند. آ...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 4
حیرت زده با دهانی که از شدت تعجب باز مانده بود پرسیدم: «منظورت چیه صاحب؟... چی مونده که بهم نگفتی؟» لحن صاحب به ناگهان خشمگین شد. طوری که از شدت ترس نزدیک بود خود را خیس کنم: - من مجبور نیستم همه چیز و بهت بگم برفین... این و یادت نره که تو عروسک خیمهشب بازی منی و حالا هم وارد این بازی شدی... ...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 5
ضربان قلبم بالا رفته بود. تنم سرد شده و نوک انگشتانم را حس نمیکردم. نیم نگاهی به چهرهی بشاش و شادش انداختم. نمیتوانستم بیتفاوت باشم. در آن فضای ترسناک جایی برای افکار مثبت وجود نداشت. میدانستم اینجا یک مکان معمولی نیست. مرت و امثالش هم نمیتوانستند افرادی معمولی باشند. آنها دقیقاً چیزی شبیه...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 6
- بهتره زودتر حالت خوب بشه، دو شب دیگه مهمونی بزرگ زمهریر شروع میشه و تو هم مجبوری توی اون مهمونی شرکت کنی. صدای قدمهایش را شنیدم. خواست روشنایی را در اتاق برقرار کند. چشمانم را محکم روی هم فشوردم تا به آن نور مصنوعی عادت نکنم. دستم را مشت کرده و با همان چشمان بسته پرسیدم: «از جون من چی میخوا...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 7
خواستم چیزی بگویم که ادامه داد: «مهمونی فردا شب زمهریر مختص به رئسای سابق زمهریر و جانشینهاشون هست. تا به الآن الکساندر موفق شده چهارتا از رئسا رو به آلاسکا بکشونه.» سری به طرفین تکان داده و زیر لب غریدم: «من اصلاً متوجه حرفات نمیشم. مگه یه باند چندتا رئیس میتونه داشته باشه؟!» هنوز بحران پی...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 8
این شعاری بود که صاحب ملکهی ذهنم کرده بود. او مدام از برف میگفت. از برف میخواند و از برف مینوشت. من مطمئنم که او روزی عاشق برف بوده. صاحب عاشق برف بوده و برف هم عاشق او... همانند تقدیر آدم برفی که دل به خورشی بسته... برف هم در مقابل صاحب ذوب میشود. صاحب آتش نیست، او خودِ شیطان است. به جرعت م...
بروزرسانی در : ۶۹۰ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 9
مرت خندهای کرد و از او جدا شد. نمیشناختمش. انگار که شخصی دیگر روبهرویم ایستاده بود. از شدت تعجب همانجا نفس در سینهام حبس شده بود. پس برای همین بود که خودش را در جملاتش با من شریک نمیدانست. او خیلی خوب بلد بود بازی را بچرخاند. طوری که سر تیغ هیچگاه رویش نیوفتد. الکساندر همچنان با نگاه تیزی به...
بروزرسانی در : ۶۸۹ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 10
قدمی به سمتش برداشتم. چشمانش از شدت تمرکز تنگتر شد، اما من حتی برای لحظهای هم درنگ نکردم. میدانستم چه کنم. من باید وانمود میکند که مهرهای پیشکش شده برای او هستم. صدای کفشهایم بر زمین مرمرین، در حالی که به او نزدیکتر میشدم، مثل ضربهای از یک چکش سنگین به گوش میرسید. در آن لحظه، تمام دنیا...
بروزرسانی در : ۶۸۸ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 11
«فصل دوم» بند کفشهایم را محکم کردم. به میدان روبهرویم نگریستم. نفس نفس میزدم. سینهام میسوخت. صدای نگهبان را شنیدم: - آماده... نیم نگاهی به جیسون انداختم. او هم مانند من درحال مقاومت بود. جورج ولی وضعیتی بدتر از من داشت. نفسش بالا نمیآمد و از شدت ناتوانی کبود شده بود. آلیشا هم درحال مقاوم...
بروزرسانی در : ۶۸۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 12
چشم بستم. من کیستم... سوال جالبی که هیچگاه پاسخش را نیافتم. شاید هم من در واقع کسی نیستم. من یک منِ پوچ و پر ادعا هستم که عاشق برف است. من یک منِ بیگانه و بدبختم که از سرما متنفر است. من کیستم؟... سوالی که پاسخش من نیستم. چرا باید من باشم؟ چه اهمیتی دارد اینکه چه کسی باشم؟ اصلاً چرا باید کسی باشم...
بروزرسانی در : ۶۸۶ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 13
قلبم تندتر زد، اما صورتم همچنان بیاحساس ماند. این دعوت ناشناس... فقط یک نفر میتوانست پشتش باشد. شخصی که به خوبی نمیشناختمش ولی برایم ناشناس هم نبود. برای لحظهای، انگشتانم روی لبههای کاغذ یخزده ماند. هزار فکر از سرم گذشت، اما حتی یکیشان هم آرامشبخش نبود. هوای سرد ناگهان سنگینتر شد. کاغذ ر...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 14
چرخیدم و نگاهش کردم. به سمتم آمد، در آن تاریکی دیوارهای راهرو به سختی دیده میشد؛ چهرهی الکساندر که جای خود را دارد... نفس عمیقی کشیدم و بدون هیچ دستپاچگی پاسخ دادم: «رفته بودم قدم بزنم...» جمله تمام فیلمهایی که دیده بودم، فیلم اکشنی که شخصیت زن آن مامور شده بود تا به باندی مخوف نفوذ کند. رئ...
بروزرسانی در : ۶۸۴ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 15
الکساندر به زبان عربی صحبت میکرد. زبانی که در طی هشت ماه با فشردگی آن را یاد گرفتم تا بتوانم توجه قربانی اول، کاطم اقبال را جلب کنم. در آن زمان که هفده سال بیشتر سن نداشتم، در شهر ریاضِ عربستان بعنوان دختر عروسک فروش با آن پیرمرد هوسباز روبهرو شدم. به خوبی یادم مانده که چقدر در کنارش احساس ناام...
بروزرسانی در : ۶۸۳ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 16
این موقعیت مرا یاد زمانهایی انداخت که در آشغالها به دنبال غذا برای خود میگشتم و سر و بدن عروسکها را بر میداشتم. از همان کودکی خوب شستن را یاد گرفته بودم. صاحب خودش مرا به دنبال غذا در سطلهای زبالهی بزرگ میفرستاد و بعد، از اینکه خانه را ترک کردهام عصبانی میشد و کتکم میزد. یا حتی بعضی او...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 17
احساس سرما میکردم و اگر لبانم را از هم جدا مینمودم کل تنم به لرزی وحشتناک دچار میشد؛ چون در سرد خانه عرق کرده بودم و حال نیز باد سردی را تنم متحمل شده، دچار لرز شدیدی شدهام. لرزی که حاصل از جدا با آن بیگانگان نبود؛ بلکه لرز وجودی من از آن ترسی بود که در دلم رخنه کرده. پیشبینی آدم برفی و ...
بروزرسانی در : ۶۸۱ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 18
ابرو بالا انداختم. آدم برفی از چیزی به نام آتش برایم نگفته بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حضور سرد و پررنگ آن مرد را نادیده بگیرم: - منظورت از افراد آتش دقیقاً چیه؟! الکساندر مشکوک نگاهم کرد. آب دهانم را فرو خوردم. به گمانم گند زده بودم. نباید میپرسیدم. شاید هم میخواهد مرا بسنجد. در هر صورت ...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 19
خواستم حرفم را بزنم که زنگ در فشورده شد. اخم کردم. خواستم بلند شوم که گوشیام به صدا در آمد. بیخیال الکساندر که به سمت در رفت. پاسخ دادم: «الو؟!» صدای صاحب همانجا که ایستاده بودم میخکوبم کرد: - برفین خوب گوش کن ببین چی میگم... من یه نقشه کشیدم که طی اون الکساندر از طرف مامورهای آتش احساس خطر ک...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 20
هر دو با تعجب به الکساندر نگاه کردند. الکساندر از سر جایش برخاست و با صدایی تقریباً بلند و لحنی محکم ادامه داد: «من از رئیس اصلی دستور گرفتم تا دوباره زمهریر و سرپا کنم... برفین هم برای همین شما رو اینجا کشوند.» آلوارو یک قدم جلو آمد، چانهاش را اندکی بالا گرفت. با نگاهی ریز بین به من خیره شد و ...
بروزرسانی در : ۶۷۸ روز پیش
