به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت چهارم :
حیرت زده با دهانی که از شدت تعجب باز مانده بود پرسیدم: «منظورت چیه صاحب؟... چی مونده که بهم نگفتی؟»
لحن صاحب به ناگهان خشمگین شد. طوری که از شدت ترس نزدیک بود خود را خیس کنم:
- من مجبور نیستم همه چیز و بهت بگم برفین... این و یادت نره ک ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

..فاطی
0باورم نمیشه برفین با این قیافه مظلوم و نااااز ، انقدر بی روح شده باشه ، که وقتی داشت دیوار ها رو از رد خون پا ک میکرد اصلا یادش نباشه و انگار یه کار عادیه و معمولیه