به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت بیست :
هر دو با تعجب به الکساندر نگاه کردند. الکساندر از سر جایش برخاست و با صدایی تقریباً بلند و لحنی محکم ادامه داد: «من از رئیس اصلی دستور گرفتم تا دوباره زمهریر و سرپا کنم... برفین هم برای همین شما رو اینجا کشوند.»
آلوارو یک قدم جلو آمد، چانهاش را اندکی بالا گرفت. با نگاهی ریز بین به من خیره شد و با نیشخند گفت: «این دختر بچه ما رو کشونده اینجا؟... داری باهام شوخی میکنی الک؟!»
به آلوارو
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسیم
0خوب
۲ سال پیشآذر
1گیجمون کردی ملیکا، من نفهمیدم چیشد؟😵 💫🙁
۲ سال پیش
ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
پارتهای آینده تیکههای نامفهموم بهم میچسبن و متوجه قضیه میشید، فقط یکم توی خوندن خطهای انتهایی هر قسمت دقت کنید. اگر باز هم نامفهموم بود بگید تا درستش کنم
۲ سال پیشآذر
3یعنی تو قسمت هفده آخرش اون کسی تو زیرزمین بوده صاحب نبوده، کسی دیگه ای بوده که برفین میشناسدش؟ الان اون لباس سفیده کی بوده؟ مرت؟ برفین برا کسی دیگه ای هم کار میکنه؟
۲ سال پیش_
2خرس قطبی خود صاحب
۲ سال پیشفاطمه
1عالی بود ولی یکم گیج شدم صاحب چرا اینکار کرد خرس قطبی کیه؟ 🤔
۲ سال پیشBahar
2خیلی قشنگه...جذاب ..موضوعش جدیده..خلاصه که معرکه اس ممنون نویسنده جان
۲ سال پیش...
2گیج شدم🫨😵 💫
۲ سال پیشس
1الان برفین با صاحب زندگی میکنه با نفر دیگه همکاری میکنه
۲ سال پیشلیلا
1اونی که لباس سفید پوشیدهمونیه که تو اون پارت گفت او را دیدم خودش است
۲ سال پیشʸᵒᵒᵍⁱ
5زیادی قشنگه🫠✨️
۲ سال پیشمونا
4چرا اینقدر قشنگه؟
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مینا
1خفنه. شخصیت صاحب رو هم دوست دارم. الک هم خفنه الک خیلی خوبه. دمت گرم خانم نویسنده.