پارت یک :

***
«فصل اول»
نگاهی به جسد متلاشی شده‌ی مقابلم انداختم. او هم همانند بقیه به تاریخ پیوست. نفس عمیقی کشیده و به سمت خون پاشیده شده بر روی دیوارها رفتم. برای شست و شو باید از آنجا شروع می‌کردم. کاشی به کاشی اینجا را چنان می‌شستم که از شدت تمیزی برق بزند. درست همانند آن چیزی که صاحب می‌خواست. صدایش را شنیدم:
- خوب بشورش...دست و پاش و بنداز برای سگ‌ها... جسدش و لازم داریم.
بی صدا تایید کردم. سطل را پر از آب کردم و کاشی خونی را شستم. من این کار را سی و پنج بار تکرا کردم تا توانستم آن مکان را بشویم. عودی روشن کرده و در آن مکان قرار دادم تا بوی زمخت ولی لذتبخش خون را از بین ببرد. نگاهی به جسد تقریبا شبیه به انسان انداختم. من باید او را شبیه به انسان می‌کردم. او باید برای آخرین بار وارد اجتماع می‌شد. به سمتش رفتم. نخ و سوزن را آورده و بی حوصله سینه‌ی شکافته شده‌اش را دوختم. بعد از آن سعی کردم به چهره‌اش سر و سامان دهم. دهانش را بستم تا دندان‌های خورد شده‌اش نمایان نشود. دست بر روی شکم عضلانی‌اش کشیدم. ناگهان به خنده افتادم. به یاد اولین باری که او را دیدم. شروع کردم به خندیدن... سرش را رها کرده و با خنده پرسیدم: «یادته می‌خواستی باهام ازدواج کنی؟!»
شروع کردم به رقصیدن. با موسیقی که برای شستنش پخش کرده بودم، رقصیدم و قهقهه زدم. حتی فکر اینکه بخواهم با آن احمق ازدواج کنم هم دیوانه کننده بود. با شنیدن صدای فریاد صاحب خفه شدم. سریع به حالت خنثی خود برگشتم و به سمت جسدِ نامزدِ سابقم رفتم. نامش چه بود؟! سعی کردم چهره‌اش را به خاطر آورم. به گمانم کاظم بود. سرم را به طرفین تکان دادم. نه... این کاظم نیست. کاظم قربانی اول بود. هرچه سعی کردم او را به یاد بیاورم نتوانستم. حقیقتاً چهره‌ی از هم گسسته‌اش هم چیز بسیاری به خاطرم نیاورد.
بعد از اینکه شستنش تمام شد. از آن زیر زمین خارج شدم. دستانم را با حوله‌ی سفید رنگ خشک کرده و و به سمت اتاق صاحب رفتم. در زدم. جواب داد و من با اجازه‌ی او وارد اتاقش شدم. با چشمانی سرخ و از حدقه بیرون زده پرسید: «شستیش؟!»
با بیخیالی و سردی بر روی صندلی نشستم و گفتم: «من خوب شستمش ولی تو بد زدیش... تقریباً هیچی از چهره‌ش نمونده... نتونستم تشخیص بدم کیه!»
صاحب نفسش را کلافه بیرون داد و گفت: «اون فرانک بود برفین... تو تا همین دیروز باهاش قرار می‌ذاشتی.»
ابرو بالا انداختم. چیز بسیاری از دیروز به خاطرم نمانده. عجیب بود که صاحب اینقدر حافظه‌ی خوبی داشت، با اینکه بیست سالی از من بزرگتر بود. او واقعاً خوب مانده. فقط کمی بی‌اعصاب بود همین... البته اگر از ترسناک بودنش فاکتور بگیرم! نگاهم را به عکس خط خورده‌ی جسد فعلی انداختم. مردِ فرانک نامی که ظاهراً تا دو ساعت پیش نامزد من شمرده می‌شد. اینکه بخواهم کمی بیشتر از او را در خاطراتم به کار ببرم کمی سخت بود. به هر حال او مرده و من هم حق حرف زدن پشت سر مردگان را نداشتم:
- هدف بعدی آخرین قربانی تو به حساب میاد برفین.
نگاهی به چهره‌اش که در تاریکی اتاق ترسناک‌تر از همیشه نشانش می‌داد، انداختم. کمی به تخته و سپس دوباره خیره‌اش شدم: «این یعنی آخرین قربانی تو هدف بعدی نیست؟!»
صاحب که انگار لبخند کمرنگی بر لب نشانده بود، به آرامی لب زد: «بعد از اون تازه کارِ من شروع میشه.»
خیره به تخته سیاه روبه‌رویم لب می‌زنم: «بعد از اون دیگه من و تو کاری با هم نداریم درسته؟!»
صاحب نفسش را به شدت بیرون می‌دهد و با لحنی مرموز لب می‌زند: «بعد از اون تو دیگه آزادی... ولی یه شرط داره.»
خیره‌اش شدم نگاهش را از من دزدید و با همان لحن ترسناک همیشگی‌اش ادامه داد: «اگر کارت و درست انجام بدی... می‌ذارم بری، ولی حتی اگر یه قدم اشتباه برداری باعث میشه برای همیشه آزادیت و از دست بدی.»
دندان روی هم سابیدم. دستم را مشت کرده و به عکسش نگریستم. مردی با لبخند تمسخر آمیز، در عمق نگاهش چیزی شبیه به یک حس غرور بود. حسی که باعش شد مسخ نگاهش بایستم. حسی که مرا خیره به چشمانش نگه داشت. من ساعت‌ها به آن شکاری نگریستم که هیچ تفاوتی با شکارچی‌ها نداشت. موهای مشکی و نگاه عسلی رنگش او را بیش از حد جذاب می‌نمود. چنان بدون ترس در کنار خرس قطبی عکس گرفته بود که لحظه‌ای به واقعی بودن یا نبودن آن مکان شک کردم. قدمی به جلو برداشتم و همچنان که خیره به عکسش بودم صدای صاحب را شنیدم:
- الکساندر واتسون... بیست و هفت ساله... دو رگه‌ی ایرلندی و آمریکایی، پسر خونده‌ی دیوید واتسون... برنده‌ی ده مدال هوش ریاضی و نفر اول المپیاد علمی فرانسه... به چهار زبان اصلی دنیا مسلط هست و ضریب هوشی بالایی داره.
دستم را بالا بردم و عکسش را لمس کردم. صاحب متوقف شده بود و به حرکات من نگاه می‌کرد. چشم ریز کردم و خطاب به صاحب گفتم: «این یکی نسبت به بقیه باهوش‌تر هست.»
صاحب نیشخندی زد و در کنارم ایستاد:
- این یکی و نمی‌تونی با بی‌تفاوتی و ترفندهای قبلی نگه داری...
ابرو بالا انداختم. نیشخند زده و دوباره پرسیدم: «یعنی میشه به راحتی به دستش اورد؟!»
صاحب اخم کرد. روی برگرداند و بی هیچ حرفی مکان را ترک کرد. با رفتن صاحب لبخند زدم. عکسش را در دست گرفته و نگاهم را به تمسخر در نگاهش دوخت زدم. زیر لب با خود زمزمه کردم: «تو کلید آزادی منی... از دستت نمیدم.»
از اتاق صاحب بیرون رفتم. صاحب را دیدم، که بر روی کاناپه دراز کشیده بود. چیزی را برای خود یادآور کردم:
- جسد و کجا بندازیم؟!
صاحب با کمال خونسرد پا روی پا انداخت و با همان پشمان بسته گفت: «توی جمعیت مترو ولش می‌کنیم، بعدشم با کارت‌های جعلی میریم آلاسکا.»
با ابروی بالا رفته پرسیدم: «پس منطقه‌ی بعدی آلاسکاست؟!»
صاحب سکوت کرد. سکوتش را مهر تاییدی بر حرفش دانستم و به سمت اتاقم قدم برداشتم. خانه‌ای که ما در آن بودیم یک خانه‌ی دو طبقه بود. طبقه‌ی زیر زمین این خانه یک طبقه‌ی خفه و پنهان بود که در آن صاحب قتل‌هایش را به پایان می‌رساند. دو اتاق کوچک در آن خانه وجود داشت. اتاق اول همان اتاقی بود که تمام اطلاعات قربانیان در آن وجود داشت. اتاق دوم هم اتاق کوچک من بود. اتاقی که در طی این چهار ماه در آن زندگی کردم. در اتاق را باز کردم و به سمت تخت درونش رفتم. البته که دلم می‌خواست لوازمی جز آن تخت را ببینم و به سمتشان بروم، ولی اتاق من خالی از هر چیزی بود. فقط در آن یک تخت آهنین و بالشت و تشک وجود داشت که همان ها هم خراب و زنگ زده بودند. سر بر بالشت گذاشتم، بعد از این‌ها دیگر در اتاق‌های خالی و قرمز رنگ نمی‌ماندم. بعد از صاحب کاری برای خود دست و پا می‌کردم و زندگی خود را می‌ساختم. همسر مورد علاقه‌ام را پیدا کرده و همانند تمام دختران دیگر با عشق به خانه‌ی شوهر می‌رفتم.
بعد از اینها من خواهم بود و خودم. دیگر نه صاحبی می‌ماند و نه ترسی از او... نفس عمیقی کشیدم و گرد و غبار اتاق را به ریه‌هایم هدیه دادم. سرفه‌ای را کنترل کرده و سعی کردم سر و صدایی از خود ایجاد نکنم. می‌دانستم اگر صدایی صاحب را بی‌آزارد، آن کس که در آخر آزرده می‌شود منم!
چشم بستم. چیزی به نام پتو و یا ملحفه در آنجا پیدا نمی‌شد، به همین دلیل هم دستان یخ‌زده‌ام در آغوش کشیدم و خواب آینده‌ام را دیدم. تمام آنجا ارزویش را داشتم، تمام زندگی که می‌خواستم داشته باشم و در آن زمان نداشتم را تصور کردم. در رویا و خیال فردی را دیدم. فردی که حواسش به من بود. از من مواظبت می‌کرد و نمی‌گذاشت حتی به اندازه‌ی سر سوزنی آزار ببینم. من او و او هم مرا دوست داشت.
من و او کنار هم کامل بودیم و هیچ چیز باعث ناراحتی‌مان نمی‌شد. نمی‌دانم نامش چه بود؛ که بود و از کجا می‌آمد. او فقط برای من بود. او مهربان بود. تنها فردی بود که مرا به خاطر خودم دوست داشت، تنها کسی بود که از او به من آزاری نمی‌رسید، درست است که او فقط در رویای من بود؛ ولی همین خوب بود که هست. برای من کافی بود، بودنش. ‌حتی در خیالات من...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Nina

    0

    وای چقد عکس شخصیت ها باحاله میتونم اسم ai رو بدونم؟

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم. راستش من از کوپایلت استفاده می‌کردم. حالا که اینترنتی نیست ولی یکسر از این عکس‌ها رو از پینترست هم پیدا می‌کردم. قبلا خیلی این عکس‌ها رو تغییر دادم تا به اینا برسم.

    ۳ ماه پیش
  • تریاکی

    1

    یوهاهاهاها بالاخره رمان مورد علاقه مو پیدا کردممممم لامصب از همین الان هیجانش دارممم

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    عزیزدلم 😍 امیدوارم از خوندن رمان لذت ببری

    ۳ ماه پیش
  • برفین

    0

    ای جان اسم من با این دختره یکیه ذوقققققق😁😁😁فقط فرق صورتمون اینه چشای من طوسی سبزه دورنگس و صورتم یکم گرد تر از اینه درکل از لحاظ صورت شباهت نداریم ففط اسم🫤🫤🫤

    ۳ ماه پیش
  • Nil

    0

    پارت اول جالب بود. اینکه توی عکسا سمانه ، زال ، برفین و صاحب موسفید هستند دلیل داره یا تصادفیه؟!!

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    هر چیزی تو رمان با دلیل پیش میره عزیزم جلوتر متوجه دلیلش میشی

    ۳ ماه پیش
  • ??????

    0

    عالی بود خانم خوشکله🥹

    ۷ ماه پیش
  • حمیده

    1

    بنظرم جالبه

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    0

    جالبه دوسش دارم

    ۱ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده عزیزم

    ۱ سال پیش
  • zahra

    0

    تا اینجا عالی بود .

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    😀

    ۲ سال پیش
  • سما

    0

    تااینجا هنوز پارت اول بود ولی عالی و جذابه

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    سلام و خسته نباشید خانم کاظمی و اینکه من هنوز این پارت اول رو نخوندم پس هیچ حرفی ندارم که بگم و ممکنه چیزی بگم که اصلا به این پارت ربطی نداشته باشه

    ۲ سال پیش
  • محنا

    0

    بدن نیس

    ۲ سال پیش
  • محنا

    0

    بدن نیس

    ۲ سال پیش
  • سما

    0

    ب نظر جالب میاد

    ۲ سال پیش
کپی شد!