لیست کلیه پارتهای رمان به سردی یخ : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به سردی یخ - پارت 21
«فصل سوم» نگاهم را به کارت لابهلای انگشتانم انداختم. کارت حاوی اطلاعات جعلیام بود. نیشخندی بر لبانم شکل گرفت، از حالا به بعد من نیز عضوی از این تشکیلاتم! کارت دو طرف داشت. یک طرف سپید بود، روی طرف سپید رنگ بارکدی وجود داشت. کنار بارکد سپیدتر، آدم برفی کوچکی وجود داشت. گوشههای کارت نیز حاشی...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 22
در فکر قتلش بودم که صدای نحسش را شنیدم: - نمیخواد نقشه قتلم و تو سرت بِکِشی... هیچکس تا حالا نتونسته بکشتم. به چشمان بستهاش نگاه کردم. مثلا میخواست هشدار دهد یا حرفی زده باشد؟ نفس عمیقی کشیدم. حال وقت عصبی شدن نیست برفین. باید مغزت را جمع کنی. این ماموریت اولین و آخرین شانس تو برای نزدیکی به...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 23
سر کج کردم و با نیشخند ادامه دادم: «در ضمن... تو نمیتونی کسی و که تو جهنم زندگی میکنه از آتیش بترسونی...» خواستم از کنارش بگذرم که جلو آمد. در فاصلهی اندکی از صورتم متوقف شد و با چشمانی گرد شده و فک به هم چسبیده گفت: «منظور من از جهنم، آتیش و برزخ نیست برفی کوچولو... منظور من از جهنم؛ بهمن و ...
بروزرسانی در : ۶۷۶ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 24
سپس با ابروهای بالا رفته خطاب به من، به اتاقی اشاره کرد: - بهتره بری و استراحت کنی... توی مهمونی بعدی قراره توهم میزبان باشی! اخم کرده لحظهای نگاهش کردم. نیشخند زدم و سعی کردم سردی درونم را حفظ کنم: - چرا من؟... مگه تو میزبان نیستی؟! قبل از الکساندر زال با تمسخر پاسخ داد: «تو همراهِ میزبانی...
بروزرسانی در : ۶۷۶ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 25
باد میان شاخههای خشک درختان زوزه میکشید. بوی یخ، خاک نمزده و ترس، در هوا معلق بود. آدم برفی بیحرکت ایستاده بود؛ همچون سایهای که از دل شب سربرآورده باشد. نگاهش مرا سوراخ میکرد، انگار که افکارم را پیش از شکلگیری خوانده باشد. لبخند محوی زد؛ چیزی میان ترحم و تمسخر: - نه، برفین... اگه الک رو ت...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 26
به یکباره ترسیدم. حس کردم او از رازم چیزی میداند. اگر اینطور باشد باید او را بکشم... اگر او چیزی بداند باید بمیرد. دستم را مشت کردم تا آرام شوم. با صدایی آرام؛ اما محکم گفتم: «زال... تو نمیتونی همیشه همهچی رو بدونی. بعضی چیزها هست که... بهتره ندونی...» چشمانش تنگ شد. انگار دنبال نشانهای از د...
بروزرسانی در : ۶۷۴ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 27
نگاهش کردم. نه دستش را به سمتم دراز کرد و نه نگاه پر شهوتش را به تنم دوخت. تنها با سری کج شده این را از من پرسید. به حرف آدم برفی فکر کردم. اگر به الکساندر اعتماد کنم، زندگیام تغییر میکند؟ شاید الکساندر بتواند مرا از دست صاحب نجات دهد؛ ولی اگر روزی بفهمد چرا به او نزدیک شدم، آن روز چه کسی میخ...
بروزرسانی در : ۶۷۳ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 28
الکساندر سری به نشانهی مثبت تکان داد. دیگر میانشان حرفی رد و بدل نشد. زال مانند همیشه سرش به کار خودش گرم بود و الکساندر هم اطراف را میپایید. آهنگی ملایم و آرام پخش شد. نگاهی به پیست رقص انداختم. هیچکس در آنجا نبود. همه در یک محیط سرد و یخزده همانند مجسمههایی سنگی ایستاده بودند. انگار که میخ...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 29
عبدالله اقبال... مردی حدوداً سی و پنج ساله با چشمانی درشت و هیکلی همانند غولهای بیابانی. فکر کنم تنها کسی باشد که بتواند از پس صاحب بر بیاید. نفرات بعدی نیز یک به یک خود را معرفی کردند و درکنار یکدیگر ایستادند. همه کت و شلوار مشکی رنگ تنشان بود. نتنها لباس بلکه اخمهایشان نیز باهم ست بود. نیشخند...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 30
اخم کرده، آرام و با صدایی خفه غریدم: «واقعاً نمیفهمم چرا باید آدمی مثل تو اینجا باشه... حداقل یه ذره جدی باش!» بدون اینکه نگاهم کند، همانطور که نگاهش به نقطهای نامعلوم دوخته شده بود، زمزمه کرد: «جدی بودن فقط وقتی معنا داره که بخوای زنده بمونی!» سپس نگاهی کوتاه به من انداخت و ادامه داد: «تو ...
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 31
صدای سوتی تیز و اعصاب خرد کن گوشم را نوازش میکرد و باعث میشد نتوانم بفهمم زال چه میگوید. نمیدانم چقدر؛ اما فکر میکنم چند دقیقهای در آن حالت بودم که زال با ابروانی درهم رفته اسلحهاش را کنار گذاشت و مرا از زمین جدا کرد. در میان هوا زمین معلق بودم. درک درستی از اطراف نداشتم و نمیدانستم دقیقا...
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 32
زال اسلحهاش را آرام کشید. صدای نفسهایش را از فاصلهای نزدیک میشنیدم. تند نبودند، اما حسابشده بودند. مغزش کار میکرد، دقیق و منظم. یک نقشه داشت. نقشهای که نمیتوانستم حدس بزنم چه بود: - هر اتفاقی افتاد از سرجات تکون نخور... قول میدم سالم بمونی برفی! زال آخرین نگاهش را به من انداخت. لحظهای ...
بروزرسانی در : ۶۶۹ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 33
قبل از اینکه داغی میله آزارم دهد با تمام قدرت آن را به سر مرد کوبیدم. همزمان با کاری که من انجام دادم قسمتی از ویلا ویران شد. مرد روی زال افتاد. به سختی کمک کردم تا آن تن لش را از روی خودش کنار بکشد. بیجان بر روی زمین افتاده بود و به سختی نفس میکشید. من هم وضعیت بهتری نسبت به او نداشتم؛ ولی حدا...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 34
«فصل چهارم» «یک هفته بعد» زیر دوش آب سرد ایستادم. زخمهای روی تنم هنوز هم میسوختند؛ اما این سوزش در برابر ترسی که در دلم خانه کرده بود هیچ هم نبود. چند روز پیش پیغامی از صاحب به دستم رسید. گفته بود مرت را از بازی حذف کنم. دلیلش را نمیدانستم. حتی اینکه چگونه اینکار را انجام دهم را نمیدانستم! ...
بروزرسانی در : ۶۶۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 35
نه اینکه هرچه او گفته باشد را زیر پا گذاشته باشم... نه، من فقط هر جا حس کردم لباس برایم نامناسب بود، چیز دیگر جایگزینش کردم. انگار این کار من به مزاج الکساندر خوش نیامده، بیخیال شانه بالا انداختم و گفتم: «دوست نداشتم اونا رو بپوشم...» الک کلافه نگاهم میکرد. نگاهش برایم مهم نبود. در برابر صاحب ک...
بروزرسانی در : ۶۶۶ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 36
میدانستم، به لطف صاحب با تمام خلافهایی که در جهان اتفاق میافتاد آشنا بودم. قاچاق اسلحه یکی از زیر مجموعهی قاچاقها است که مدتهاست انسانها از راه آن کسب درآمد میکنند. راهی شوم و در عین حال هیجانانگیز... الکساندر دوباره به من نگاه کرد. پاهایم درد گرفته بود برای همین هم روی صندلی چوبی نشستم ...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 37
نگاه از چهرهی وحشتناکش دزدیدم. ضربان قلبم بالا رفته و من مانده بودم و آن عکس... حس میکردم هر لحظه ممکن است از درون عکس بیرون بیاید و دستانش را دور گردنم حلقه کند و تا آخرین لحظه که چشمانم روی هم میافتد و بیجان میشوم، با لذت نگاهم کند: - صاحب یا بهتر بگم یخ... کسی هست که بیست سال پیش عامل ...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 38
بعد از ده دقیقه، هنگامی که آرام شدم. نگاهش کردم و گفتم: «اگر تو ازم فاصله بگیری بهترم میشم...» چشم ریز کرد. نیشخند زد و درحالی که از جا بر میخاست لب زد: «باور کن... منم همچین عاشق چشم و ابروی نداشتت نیستم... مجبورم نزدیکت باشم، اگر به خودم بود هیچ وقت از بیست هزار کیلومتریت هم رد نمیشدم!» خوا...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 39
ابرو بالا انداختم. الکساندر از من حرصیتر به نظر میرسید. انگار که او هم از رفتار زال خوشش نیامده. برای اینکه به او نزدیکتر شوم؛ دست روی دستش گذاشتم و با صدایی آرام پرسیدم: «لابد با رفتارش خیلی اذیتت کرده؟» الکساندر نگاه عمیقی به من انداخت. من این نگاه را میشناختم. نگاهی که تیر خلاصیام بود. ن...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 40
سری به نشانهی تایید تکان دادم و به همراهش از اتاق خارج شدم. در راهرو، زال منتظر بود. تکیه زده بود به دیوار، با همان حالت تنبل و پوزخند همیشگی: - بیشتر شبیه شبح شدی تا یه خانم محترم! با اخم بیجوابش گذاشتم و از کنارش رد شدم. در دل آرزو کردم که ای کاش آن شب نجاتش نمیدادم و میگذاشتم در همان ویل...
بروزرسانی در : ۶۶۲ روز پیش
