لیست کلیه پارتهای رمان به سردی یخ : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به سردی یخ - پارت 61
با دقت گوش میدادم. صدایم در گلویم گیر کرده بود. انگار سرما هم جرأت نمیکرد مزاحم صحبتهای الکساندر شود. او نفسش را بیرون داد و وارد مرحلهی آخر شد: - مرحلهی سوم از همه سختتره... جوری طراحی شده که اکثراً توی اون مرحله کم میارن... اول میان و دست و پات رو میبندن... هیچ اختیاری ازت نمیمونه، فقط...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 62
سرمای صندلی به طرز عجیبی وجودم را فرا گرفت. حس میکردم هر لحظه ممکن است در آن سرما، یخ بزنم. سرمایش تنها پوست را نمیسوزاند، بلکه استخوانها را هدف گرفته بود، مثل تیغهایی پنهان. آن مردی که رئیس نام داشت، مقابلم روی یک صندلی بزرگ و چوبی نشست. صندلی او گرمتر بود، شکوهمندتر، با پشتی بلند و دستهها...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 63
هر حرکتم درد را چون پتکی به مغزم میکوبید. درد، سدی برای رسیدن خون به مغزم بود. همانند درندهای خونخوار، از درون میجویدم. استخوانهایم تیر میکشیدند. عصبهایم آتش گرفته بودند. متن روی کاغذ را با صدایی که انگار از اعماق چاهی عمیق و متروک بیرون میآمد، خواندم: - اشک سرما!... تو تونستی دو مرحلهی...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 64
لحظهای چشمانم را بستم، انگار که بخواهم با تمام سلولهای پارهپارهام عهد ببندم. چشمانم را باز کردم. درِ قرمز؛ بالایش جعبه قرار داشت. فاصلهای که انگار به اندازه صد سال بود. همهچیز تار بود. دیوارها تاب میخوردند. زمین زیر پایم میلرزید. اما باید راه میافتادم. باید راه میافتادم... نه به خاطر خ...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 65
لبان خشک شدهام را از هم باز کردم و ناخودآگاه بلهی کوتاهی گفتم. احساساتم در هم آمیخته شده بودند و اجازهی فکر کردن را به مغزم نمیدادند. مدام به این فکر میکردم که اگر زندانیام کنند چه میشود؟ باید دوباره تا آخر عمر زندانی بمانم؟! مرد دهان باز کرد و با لحنی خشن ادامه داد: «میشه بگید کیا این بلا...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 66
با اخم نگاهش کردم. مشکوک بود. چرا باید به او اعتماد میکردم؟ من فقط یک هفته بود که میدیدمش، آن هم روی هم رفته چهار ساعت وجودش در این خانه حس شد. دلیلی نداشتم که به او اعتماد کنم. همانجا نشستم و درحالی که سیدی آنابل را سرجایش میگذاشتم زمزمه کردم: «نیازی نیست... همین فیلمها رو دوباره میبینم.»...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 67
لبم را به دندان گرفتم و کلید را چرخاندم. انتظار داشتم در باز بشود و با چیزی ماورایی روبهرو شوم. چیزی ترسناک و جنزده؛ ولی درهمان وهله اول کلید اشتباهی را برداشته بودم و به جای کلید زیرزمین میخواستم با کلید واحد خودم در را باز کنم. نفسم را به شدت فرو فرستادم و کلید را عوض کردم. صدای چرخش کلید در...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 68
این را گفت و بدون اینکه جوابم را بدهد رفت. لحظهای بهت زده همانجا ایستادم. وقتی به خودم آمدم خواستم به سمتش بروم که گوشیام به صدا درآمد. به سمت گوشی رفتم. آن را برداشتم و همینطور که به سمت در میرفتم تماس را وصل کردم: - خوب گوش کن برفین... چیزهایی که دیشب فهمیدی و نباید کسی بفهمه... من یکی از خ...
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 69
زال کلافه دستانش را به موهایش برد، انگشتانش بین تارهای آشفته گیر کرد: - انگار واقعاً نمیخوای بس کنی... با خشمی فشرده، یقهام را گرفت. مرگ خود را در چشمانش میدیدم. طوری با نفرت نگاهم میکرد که گویی تنها چیزی که او را از کشتنم باز میداشت، ثانیهای تامل بود: - من میدونم نفوذی یخ تویی... می...
بروزرسانی در : ۷۳۱ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 70
«فصل هفتم» «یک هفته بعد...» دستی به لباس سفیدم کشیدم، نرمی پارچه را حس کردم. روبه آیینه ایستادم و انعکاسم را دیدم؛ همان برفین سرد و بیاحساس. صاحب از پنجره وارد اتاق شد، نگاهش خیره و سنگین بود. من هم سرد و بیروح به او زل زدم. آرام قدم برداشت طرفم، نفس عمیقی کشیدم، موهایم را مرتب کردم و بدون کم...
بروزرسانی در : ۷۳۰ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 71
صدایم شکست و سرم را پایین انداختم. بغضم راه گلویم را بسته بود. اشکهایم مثل بارانی بیوقفه روی گونههایم جاری شدند. دلشکسته ادامه دادم: «دیگه نمیخوام اذیتم کنی... عذابم بدی... و وادارم کنی دست به کارهایی بزنم که خودم نمیخوام.» صاحب قدمی جلو گذاشت که جیغ کشیدم: - نزدیک نشو! اگه جلو بیای با هم...
بروزرسانی در : ۷۲۹ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 72
همان واحدی که اولین بار الکساندر را در چارچوب درش ملاقات کردم. قبل از اینکه کلامی بر زبان آورم، صاحب شروع کرد: - ببین برفین، اول گوش کن... بعد هر جایی که دلت خواست برو، هر کاری که خواستی بکن، من سد راهت نمیشم. صدایش همانند همیشه نبود. سرد و آرام حرف میزد. بدون دعوا، بدون داد و فریاد. با اطمین...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 73
الکساندر هم در برابر ادوارد اسلحهاش را کشید. حالا هر دو، مرگ را به هم وعده میدادند. نگاهی به اطراف انداختم. همهی افراد مسلح، منتظر بودند یکی از این دو بمیرد و بعد پشت آن یکی صف ببندند. به دو مردی که حالا نقابهایشان افتاده بود و با نگاههایی پر از نفرت به هم زل زده بودند نگاه کردم. نفس در سینه...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 74
بعد رو به ادوارد، با اعتماد کامل ادامه دادم: «با اینکه فقط یه دختر بچه بودم، کارهایی کردم که هیچکدوم از شما نتونستید...» سپس، سرد و حسابشده افزودم: «شاید جوونم. شاید تازهکار به نظر بیام. ولی همین تازگی، شاید تنها چیزیه که باعث شده یخ تا حالا کاری با من نداشته باشه... دشمنای زمهریر هنوز منو نم...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 75
چرخیدم به سمت ادوارد. ابرو بالا انداختم، بالاخره یکی از آن عوضیها به سمتم آمد. خوب است. باید افرادم را بیشتر میکردم. من باید برنده از آن بازی لعنتی بیرون میزدم. گلویم را با تکسرفهای تمیز کردم و صدایم را محکم و پرصلابت به گوش همه رساندم: - برای اینکه عملیات یخ، به من واگذار بشه یا نه... سکو...
بروزرسانی در : ۷۲۶ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 76
همه نگاهها به سمت آدمبرفی چرخید. همان کسی که همیشه خاکستری بود، نه دوست، نه دشمن. گاه زهر بود و گاه هم پادزهر. حس میکردم در پسزمینهی زندگی، میزیستد. اینگونه زیستن سبک زندگیاش بود. بیتوجه به اینکه رای او به نفع من بود از لابهلای دندانهایم غریدم: «خب، میشه بگی چرا؟... آدمبرفی!» نفسش را...
بروزرسانی در : ۷۲۵ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 77
برای اینکه کسی به آنها شک نکند، نگهبانان زیادی را اطراف خانه نگذاشته بودند. دقیقاً همانطور که انتظار داشتم. اینجا دیگر خانهی امن نبود، تنها بنایی خسته از جنگ بود. میدانستم فرداست که باید اسباب کشی کنیم، چون به این خانه نیز حمله شده بود. پنجرههای شکسته به زودی تعمیر میشدند. اما ترکهای روح آ...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 78
با لحن سرد و خشک، خیره به چشمان بارانیام گفت: «حتی یک صدم ثانیه هم به خاطر اون بلاها پشیمون نیستم... مادرت تو رو به مورد اعتمادترین فرد ممکن سپرد!» خشمگین به سینهاش کوبیدم و تقریباً فریاد زدم: «چرا؟!» فریادم باعث شد چند نفری به سمتمان بچرخند، به زبان روسی با یکدیگر حرف میزدیم و همین باعث می...
بروزرسانی در : ۷۲۳ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 79
و با اتمام این جمله، گاز دادم. موتور با جیغی تیز از جا کند شد. به سمت خانه حرکت کردم. شب همچنان سرد بود؛ اما من... سبک شده بودم. نه از روی آرامش. بلکه از این که دیگر میدانستم کجای این قضیه لعنتی هستم. میدانستم مادرم کیست! نامش چه بوده... میتوانستم صورتش را تصور کنم. مادرم همان زن زالی که آخرین...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 80
نادیا جیغ زد: - بسه!... بس کن... خفه شو... ماشه را کشید، سریع اسلحه را به سمت پنجره گرفتم. پنجره با صدای وحشتناکی شکست. با وجود دردی که در تنم در جریان بود در برابرش مقاومت میکردم. نادیا همچنان سعی میکرد از دستم رهایی یابد. ناراحت بود و مغزش به درستی کار نمیکرد. نمیدانست چه کاری میکند. اح...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
