لیست کلیه پارتهای رمان به سردی یخ : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به سردی یخ - پارت 41
عبدالله با اخم به الکساندر نگاه کرد و سپس سرجایش نشست. سردستهی شورشیها به نظر میرسید؛ اما به وضوح مشخ بود که سردستهی اصلی کیست. آلوارو با آن اخم و جدیت خوب بلد بود چگونه حرفش را به کرسی بنشاند. قدرت و غروری که در نگاهش بود؛ باعث میشد؛ هنگامی که حرف میزند، کسی جرعت نکند نفس بکشد. سکوت کوتاهی...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 42
فردی به در زد، نمیتوانستم تکان بخورم. حتی اشکهایم نیز سرازیر نمیشدند. از شدت ترس یخزده بودم. دستان درشتش را به سمت صورتم آورد و با لحن آرامی ادامه داد: «به نظرت بعد از دراوردن چشمات و یا قطع دست و پات، اون پسره بازم میاد سراغت؟!» صدای نیشخندش را شنیدم. مرا به بازی گرفته بود، میدانم... داشت ...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 43
صبح بعد از آن شب، همانند هر روز دوش آب سرد گرفته و لباسهایی که مناسب دیدهام را پوشیدم. از اتاق بیرون آمده و راهروی طویل را طی کردم. هنوز پاهایم به این کفشهای پاشنه بلند عادت نکردهاند. عیبی ندارد، عادتشان میدهم. باید عادت کنند، مجبورند که عادت کنند. میز از داخل سالن برداشته شده بود و آنجا را...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 44
انگار او هم بازگشته بود به قالب خشن و بیرحم خود. ابرو بالا انداختم، صاحب است دیگر... اصلاً عبوس نباشد صاحب نمیشود. با تحکم دستور داد: - بخند و قدم بزن. کارهایی که گفت را انجام دادم. با همان خندهی مسخره پرسیدم: «کجایی؟!» خشمگین غرید: «به تو مربوط نیست... سوال نپرس، قدم بزن، با صدای بلند ب...
بروزرسانی در : ۶۵۹ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 45
ابرو بالا اختم. با چشمانی ریز شده پرسیدم: «چرا؟» خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای وحشتناکی کل فضای ویلا را در بر گرفت. زال فوراً به سمتم آمد و کمک کرد پشت تخت پنهان شویم. صدای وحشتناکی که میآمد؛ صدای شلیک گلولهها بود که با شیشه ها برخورد میکردند. بعد از حدود بیست دقیقه صدا قطع شد. زال بلند ...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 46
«فصل پنجم» با چشمانی ریزشده و خشمگین نگاهش کردم. خودِ نامردش بود. آدم برفی. همان که جز تماشاگر، نقشی در زندگیام نداشت. همان که همیشه گوشهای میایستاد، بیصدا، سرد، با آن لبخند نیمهجان و مسخره تماشایم میکرد؛ مثل فیلمی که از پیش میداند پایانش چیست. هیچگاه حتی به خودش زحمت نمیداد روبهروی صا...
بروزرسانی در : ۶۵۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 47
نقشهام را با آنها درمیان گذاشتم. ادوارد اولین نفری بود که با اخم بلند شد و خشمگین غرید: «بابا جمع کنید این مسخره بازیا رو... عقلمون و دادیم دست یک دختر بچه... مگه فیلم هندیه!» عبدالله نیشخند تمسخر آمیزی روبه من زد و با تمسخر گفت: «فیلمهای جنایی زیاد دیدی نه؟! روت تاثیر گذاشته!» از جا برخاست...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 48
ادوارد جلوتر از همه حرکت کرد. در را باز کرد. همه وارد خانه شدند، در آخر هم من وارد شدم و در را بستم... کسی حتی یادش به این نیامد که من زنده هستم. هیچکدام برایشان مهم نیست. اصلاً چرا باید برایشان مهم باشد؟! نگاهی به سراسر خانه انداختم. یک خانهی ساده به رنگ آبی و سفید. چیدمان خانه را دوست داشتم. ب...
بروزرسانی در : ۶۵۵ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 49
ادوارد ابرو بالا انداخت و بیحوصله پرسید: «کجا؟!» نفس عمیقی کشیدم، چقدر سخت است توضیح دادن چیزی که در ذهنت میگذرد. تا به حال از این کارها نکردهام. بیحوصله و کلافه پاسخ دادم: «من جای مرت و بلدم... خب از خونش میام دیگه، دختر خوندش محسوب میشم... میدونم الآن کجاست!» نادیا خندید و به بازویم ...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 50
نادیا غمگین سرش را به طرفین تکان داد و با نفرت غرید: اگه دیده بودمش، میرفتم سراغش و اول دونه دونه موهاش و میکندم و بعد با دست و پاهاش برای سگام غذا درست میکردم... امیدوارم جاش توی جهنم باشه!» آب دهانم را به سختی فرو فرستادم. حال میفهمم صاحب از چه نگران بود. حال میفهمم معنای جملهاش که میگف...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 51
در آن تاریکی نمیدیدمش؛ اما حس میکردم که علامت داد، آمادهست. سرم را از پشت ستون بیرون بردم. دو نگهبان داشتند از راهروی کناری میآمدند. صبر کردم بروند. از سالن که خارج شدند، دوباره سر کج کردم. وقتی هیچ چیزی حس نکردم؛ به آرامی لب زدم: «حالا...» بهسرعت از پشت ستون بیرون آمدیم. به سمت پلهها دوید...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 52
با تنی لرزان میخواست بچرخد که مشت محکمی حوالهاش کردم. پدر همان حالت برقها دوباره وصل شد. اسلحهام را بالا گرفتم و نگهبانی که به سمتم حملهور شده بود را زدم. مرت میخواست مشتی به صورتم بزند؛ اما زودتر متوجه شدم. چاقویی از جیبم درآوردم و در عرض چند ثانیه، چاقو را در مچ دست مرت فرو کردم. مرت فریا...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 53
نگهبانی جلو آمد و با نیشخند گفت: «تو میخوای رئیس ما رو بکشی خانمی؟» نادیا با شنیدن این حرف با عصبانیت ماشه را کشید... ولی ای کاش نکشیده بود. صدای تهی اسلحه فریاد میزد که خالیست. چشمانم را بستم. تمام شده بود... نگهبانها به سمت نادیا و الکساندر رفتند. نادیا ترسیده سعی کرد مقاومت کند، اما تلاش...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 54
ابرو بالا انداخته و نچ نچی کرد. سپس با لحن سردی گفت: «نمیشه!» مشتم را محکم به بازویش زدم، با اینکه دست بیچارهی خودم درد گرفت؛ اما از شدت عصبانیت به روی خود نیاوردم و غریدم: «از موتورم بیا پایین!» زال نیشخندی زد و با تعجب پرسید: «موتور تو؟!» دستی به موتور کشید و ادامه داد: «این مال منه...»...
بروزرسانی در : ۶۵۰ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 55
خوشحال از اینکه توانستم به او غلبه کنم، با لبخند پرسیدم: «این برگهها چی هستن؟!... الآن دقیقاً یک ساعت و چهل دقیقه و هفت ثانیهست داری زیر و روشون میکنی...» زال ابرو بالا انداخته و با همان حالت همیشگیاش پاسخ میدهد: «بالاخره رام شدی، بهمن خانم...» اخم کردم. با زبان فارسی باهم صحبت میکردی...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 56
ابرو بالا انداختم و با لحن مشکوکی پرسیدم: «مگه تو زال نیستی؟!...» نیشخندی زدم و با اطمینان ادامه دادم: «باید از همون اول میفهمیدم اسمت یه چیز دیگهست!» زال ابتدا با تعجب نگاهم کرد و بعد خونسرد پرسید: «اون وقت میشه بگی با چه استدلالی نتیجه گرفتی من زال نیستم؟!» ابرو بالا انداخته و چنان با اط...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 57
«فصل ششم» «یک هفته بعد...» به میدان روبه رویم نگاه کردم. نفس نفس میزدم، مدتها بود که اینگونه تمرین نکرده بودم. بدن بیجنبهام به این خوشیهای زود گذر عادت کرده بود. با صدای زال به خودم آمدم: - برفین بدو... شروع کردم به دویدن. حال باید سی دقیقهای را دور آن زمین خاکی میدویدم. با هر سرعتی ...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 58
به سختی از آغوش گرمش دل کندم و با لبخندی که کنترلش دست خودم نبود لب زدم: «خیلی خوشحالم که برگشتی!» جذاب میخندد و لپم را میکشد و با لبخندی جذاب پاسخ میدهد: «فقط بخاطر گلوله برفی برگشتم.» چشمکی زده و با خنده ادامه میدهد: «اومدم تا کنارت یخ بزنم!» شیرین زبانیهایش عجیب به دلم مینشیند. م...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 59
روبه الکساندر با لحنی که سعی در آرام بودنش داشتم پرسیدم: «چی ازت میخواد؟!» الکساندر کلافه چنگی به موهایش زد و گفت: «ازم میخواد ازت جدا بشم... ازت فاصله بگیرم... چه میدونم از این جور چرت و پرتا...» چشم بستم، اصرار او بر جدایی من و الکساندر را درک نمیکردم. او از من خوشش نمیآمد، الکساندر که ...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 60
به برفها نگاهی انداختم. رنگ سپیدشان، حالا لکهدار شده بود. خالصیشان شکسته بود. رخت سپید زمین، سرخ شده بود. تازه کجایش را دیدی؟ این تنها پیشدرآمد است. قصد داشتم کل این برفها را سرخ کنم. رنگی که هیچگاه از نگاه کردن به آن سیر نمیشدم. دیگر افراد، نگهبان را بردند. جسد نیمهجانش را از زمین کندند....
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
