دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه به سردی یخ از ملیکا کاظمی در دنیای رمان novelonline.ir

رمان به سردی یخ

  • زبان فارسی
  • 193K 👁
  • 857 ❤️
  • 1.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان جنایی به سردی یخ

حاصل یک اشتباه بودم... اشتباهی خوفناک... شبی وحشتناک و... منی که حاصل آن اشتباهم... با مردی که همانند عروسکی خیمه شب بازی مرا به ساز آرزوهایش میرقصاند... به جای لباس پرنسس ها... رخت شوالیه ها را بر تنم میکند. به جای عروسک... شمشیری برنده به دستم میدهد. به جای صورتی... رخت و لباسی سفید بر تنم میکند و میگوید... این رخت عزای من است... در جامعهای که هنگام غم و غصه، همه سیاه بر تن می کنند، سفید پوششان باید من باشم و اگر در جشن هایشان سفید پوشیدند... آن روح که کفن بر تن دارد باید من باشم.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

***
«فصل اول»
نگاهی به جسد متلاشی شده‌ی مقابلم انداختم. او هم همانند بقیه به تاریخ پیوست. نفس عمیقی کشیده و به سمت خون پاشیده شده بر روی دیوارها رفتم. برای شست و شو باید از آنجا شروع می‌کردم. کاشی به کاشی اینجا را چنان می‌شستم که از شدت تمیزی برق بزند. درست همانند آن چیزی که صاحب می‌خواست. صدایش را شنیدم:
- خوب بشورش...دست و پاش و بنداز برای سگ‌ها... جسدش و لازم داریم.
بی صدا تایید کردم. سطل را پر از آب کردم و کاشی خونی را شستم. من این کار را سی و پنج بار تکرا کردم تا توانستم آن مکان را بشویم. عودی روشن کرده و در آن مکان قرار دادم تا بوی زمخت ولی لذتبخش خون را از بین ببرد. نگاهی به جسد تقریبا شبیه به انسان انداختم. من باید او را شبیه به انسان می‌کردم. او باید برای آخرین بار وارد اجتماع می‌شد. به سمتش رفتم. نخ و سوزن را آورده و بی حوصله سینه‌ی شکافته شده‌اش را دوختم. بعد از آن سعی کردم به چهره‌اش سر و سامان دهم. دهانش را بستم تا دندان‌های خورد شده‌اش نمایان نشود. دست بر روی شکم عضلانی‌اش کشیدم. ناگهان به خنده افتادم. به یاد اولین باری که او را دیدم. شروع کردم به خندیدن... سرش را رها کرده و با خنده پرسیدم: «یادته می‌خواستی باهام ازدواج کنی؟!»
شروع کردم به رقصیدن. با موسیقی که برای شستنش پخش کرده بودم، رقصیدم و قهقهه زدم. حتی فکر اینکه بخواهم با آن احمق ازدواج کنم هم دیوانه کننده بود. با شنیدن صدای فریاد صاحب خفه شدم. سریع به حالت خنثی خود برگشتم و به سمت جسدِ نامزدِ سابقم رفتم. نامش چه بود؟! سعی کردم چهره‌اش را به خاطر آورم. به گمانم کاظم بود. سرم را به طرفین تکان دادم. نه... این کاظم نیست. کاظم قربانی اول بود. هرچه سعی کردم او را به یاد بیاورم نتوانستم. حقیقتاً چهره‌ی از هم گسسته‌اش هم چیز بسیاری به خاطرم نیاورد.
بعد از اینکه شستنش تمام شد. از آن زیر زمین خارج شدم. دستانم را با حوله‌ی سفید رنگ خشک کرده و و به سمت اتاق صاحب رفتم. در زدم. جواب داد و من با اجازه‌ی او وارد اتاقش شدم. با چشمانی سرخ و از حدقه بیرون زده پرسید: «شستیش؟!»
با بیخیالی و سردی بر روی صندلی نشستم و گفتم: «من خوب شستمش ولی تو بد زدیش... تقریباً هیچی از چهره‌ش نمونده... نتونستم تشخیص بدم کیه!»
صاحب نفسش را کلافه بیرون داد و گفت: «اون فرانک بود برفین... تو تا همین دیروز باهاش قرار می‌ذاشتی.»
ابرو بالا انداختم. چیز بسیاری از دیروز به خاطرم نمانده. عجیب بود که صاحب اینقدر حافظه‌ی خوبی داشت، با اینکه بیست سالی از من بزرگتر بود. او واقعاً خوب مانده. فقط کمی بی‌اعصاب بود همین... البته اگر از ترسناک بودنش فاکتور بگیرم! نگاهم را به عکس خط خورده‌ی جسد فعلی انداختم. مردِ فرانک نامی که ظاهراً تا دو ساعت پیش نامزد من شمرده می‌شد. اینکه بخواهم کمی بیشتر از او را در خاطراتم به کار ببرم کمی سخت بود. به هر حال او مرده و من هم حق حرف زدن پشت سر مردگان را نداشتم:
- هدف بعدی آخرین قربانی تو به حساب میاد برفین.
نگاهی به چهره‌اش که در تاریکی اتاق ترسناک‌تر از همیشه نشانش می‌داد، انداختم. کمی به تخته و سپس دوباره خیره‌اش شدم: «این یعنی آخرین قربانی تو هدف بعدی نیست؟!»
صاحب که انگار لبخند کمرنگی بر لب نشانده بود، به آرامی لب زد: «بعد از اون تازه کارِ من شروع میشه.»
خیره به تخته سیاه روبه‌رویم لب می‌زنم: «بعد از اون دیگه من و تو کاری با هم نداریم درسته؟!»
صاحب نفسش را به شدت بیرون می‌دهد و با لحنی مرموز لب می‌زند: «بعد از اون تو دیگه آزادی... ولی یه شرط داره.»
خیره‌اش شدم نگاهش را از من دزدید و با همان لحن ترسناک همیشگی‌اش ادامه داد: «اگر کارت و درست انجام بدی... می‌ذارم بری، ولی حتی اگر یه قدم اشتباه برداری باعث میشه برای همیشه آزادیت و از دست بدی.»
دندان روی هم سابیدم. دستم را مشت کرده و به عکسش نگریستم. مردی با لبخند تمسخر آمیز، در عمق نگاهش چیزی شبیه به یک حس غرور بود. حسی که باعش شد مسخ نگاهش بایستم. حسی که مرا خیره به چشمانش نگه داشت. من ساعت‌ها به آن شکاری نگریستم که هیچ تفاوتی با شکارچی‌ها نداشت. موهای مشکی و نگاه عسلی رنگش او را بیش از حد جذاب می‌نمود. چنان بدون ترس در کنار خرس قطبی عکس گرفته بود که لحظه‌ای به واقعی بودن یا نبودن آن مکان شک کردم. قدمی به جلو برداشتم و همچنان که خیره به عکسش بودم صدای صاحب را شنیدم:
- الکساندر واتسون... بیست و هفت ساله... دو رگه‌ی ایرلندی و آمریکایی، پسر خونده‌ی دیوید واتسون... برنده‌ی ده مدال هوش ریاضی و نفر اول المپیاد علمی فرانسه... به چهار زبان اصلی دنیا مسلط هست و ضریب هوشی بالایی داره.
دستم را بالا بردم و عکسش را لمس کردم. صاحب متوقف شده بود و به حرکات من نگاه می‌کرد. چشم ریز کردم و خطاب به صاحب گفتم: «این یکی نسبت به بقیه باهوش‌تر هست.»
صاحب نیشخندی زد و در کنارم ایستاد:
- این یکی و نمی‌تونی با بی‌تفاوتی و ترفندهای قبلی نگه داری...
ابرو بالا انداختم. نیشخند زده و دوباره پرسیدم: «یعنی میشه به راحتی به دستش اورد؟!»
صاحب اخم کرد. روی برگرداند و بی هیچ حرفی مکان را ترک کرد. با رفتن صاحب لبخند زدم. عکسش را در دست گرفته و نگاهم را به تمسخر در نگاهش دوخت زدم. زیر لب با خود زمزمه کردم: «تو کلید آزادی منی... از دستت نمیدم.»
از اتاق صاحب بیرون رفتم. صاحب را دیدم، که بر روی کاناپه دراز کشیده بود. چیزی را برای خود یادآور کردم:
- جسد و کجا بندازیم؟!
صاحب با کمال خونسرد پا روی پا انداخت و با همان پشمان بسته گفت: «توی جمعیت مترو ولش می‌کنیم، بعدشم با کارت‌های جعلی میریم آلاسکا.»
با ابروی بالا رفته پرسیدم: «پس منطقه‌ی بعدی آلاسکاست؟!»
صاحب سکوت کرد. سکوتش را مهر تاییدی بر حرفش دانستم و به سمت اتاقم قدم برداشتم. خانه‌ای که ما در آن بودیم یک خانه‌ی دو طبقه بود. طبقه‌ی زیر زمین این خانه یک طبقه‌ی خفه و پنهان بود که در آن صاحب قتل‌هایش را به پایان می‌رساند. دو اتاق کوچک در آن خانه وجود داشت. اتاق اول همان اتاقی بود که تمام اطلاعات قربانیان در آن وجود داشت. اتاق دوم هم اتاق کوچک من بود. اتاقی که در طی این چهار ماه در آن زندگی کردم. در اتاق را باز کردم و به سمت تخت درونش رفتم. البته که دلم می‌خواست لوازمی جز آن تخت را ببینم و به سمتشان بروم، ولی اتاق من خالی از هر چیزی بود. فقط در آن یک تخت آهنین و بالشت و تشک وجود داشت که همان ها هم خراب و زنگ زده بودند. سر بر بالشت گذاشتم، بعد از این‌ها دیگر در اتاق‌های خالی و قرمز رنگ نمی‌ماندم. بعد از صاحب کاری برای خود دست و پا می‌کردم و زندگی خود را می‌ساختم. همسر مورد علاقه‌ام را پیدا کرده و همانند تمام دختران دیگر با عشق به خانه‌ی شوهر می‌رفتم.
بعد از اینها من خواهم بود و خودم. دیگر نه صاحبی می‌ماند و نه ترسی از او... نفس عمیقی کشیدم و گرد و غبار اتاق را به ریه‌هایم هدیه دادم. سرفه‌ای را کنترل کرده و سعی کردم سر و صدایی از خود ایجاد نکنم. می‌دانستم اگر صدایی صاحب را بی‌آزارد، آن کس که در آخر آزرده می‌شود منم!
چشم بستم. چیزی به نام پتو و یا ملحفه در آنجا پیدا نمی‌شد، به همین دلیل هم دستان یخ‌زده‌ام در آغوش کشیدم و خواب آینده‌ام را دیدم. تمام آنجا ارزویش را داشتم، تمام زندگی که می‌خواستم داشته باشم و در آن زمان نداشتم را تصور کردم. در رویا و خیال فردی را دیدم. فردی که حواسش به من بود. از من مواظبت می‌کرد و نمی‌گذاشت حتی به اندازه‌ی سر سوزنی آزار ببینم. من او و او هم مرا دوست داشت.
من و او کنار هم کامل بودیم و هیچ چیز باعث ناراحتی‌مان نمی‌شد. نمی‌دانم نامش چه بود؛ که بود و از کجا می‌آمد. او فقط برای من بود. او مهربان بود. تنها فردی بود که مرا به خاطر خودم دوست داشت، تنها کسی بود که از او به من آزاری نمی‌رسید، درست است که او فقط در رویای من بود؛ ولی همین خوب بود که هست. برای من کافی بود، بودنش. ‌حتی در خیالات من...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان به سردی یخ
  • شهناز

    در پارت 970

    خیلی قشنگه ایا واقعا ازاین جنایت ها اتفاق میافته وحشناکه

    ۱ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزم. خوشحالم که خوشت اومده❤️ انتهای رمان توضیحات لازم و قرار دادم.

    ۱ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 410

    عالیه واقعا

    ۱ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 170

    سلام عالیه

    ۱ ماه پیش
  • titi

    در پارت 101

    به طرز عجیبی آدم برفی رو دوست دارم:›

    ۲ ماه پیش
  • Ftmzhra

    در پارت 1100

    رمان خیلی قشنگی بود شخصیت مورد علاقم زال بود.ازهمون اوایل رمان همش میگفتم برفین باید بازال باشه نه الک و نمیدونی چه ذوقی کردم ک باهمن😅😍

    ۲ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده عزیزم امیدوارم از جلد دومش هم خوشت بیاد❤️

    ۲ ماه پیش
  • Ftmzhra

    در پارت 820

    وایییی زال برگشتتتتتت😍😍 ازهمون اول دلم زال و برفین رو باهم میخاست نه الک و برفین امیدوارم همینجوری شه😅😍😍

    ۲ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    وقتی با نویسنده هم نظری: 😂

    ۲ ماه پیش
  • Ftmzhra

    در پارت 720

    از زال خیلی خوشم میاد فقط کاش زال چیزیش نشه🙂

    ۲ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    منم خیلی دوستش داشتم حتی بیشتر از الک

    ۲ ماه پیش
  • ...

    در پارت 470

    من یه چیزی جا انداختم؟سمانه و جوزف کی ان؟مگه این فصل اول نیست؟😭😭

    ۲ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    بله عزیزم فصل اوله. جلوتر همه چیز واضح نوشته شده بازم اگر سوالی داشتی بپرس

    ۲ ماه پیش
  • Nina

    در پارت 10

    وای چقد عکس شخصیت ها باحاله میتونم اسم ai رو بدونم؟

    ۲ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم. راستش من از کوپایلت استفاده می‌کردم. حالا که اینترنتی نیست ولی یکسر از این عکس‌ها رو از پینترست هم پیدا می‌کردم. قبلا خیلی این عکس‌ها رو تغییر دادم تا به اینا برسم.

    ۲ ماه پیش
  • Aylar

    در پارت 1100

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    عشقم آروم باش مطمئنم از شخصیت‌های جدید خوشت میاد. هر اتفاقی توی جلد دوم با برنامه‌ست و هیچ چیز بدون دلیل نیست این و مطمئن باش.

    ۳ ماه پیش
  • Aylar

    در پارت 1100

    باشه عزیزم مرسیی ❤️🌹

    ۳ ماه پیش
  • Aylar

    در پارت 1100

    واییی پایان عالی بود دستت درد نکنه خیلی رمان زیبایی بود الحمدالله پایانش غم انگیز نبود واقعا شاهکار ساختی همه اطلاعات و مواردی که تو رمان هم نوشتی از سر خیالت نیاوردی بلکه ازحقیقت جهان امروزی نوشتی و آن را مطرح کردی چیزهایی که در سایه انجام می شود و ما هیچ اطلاعی از آنها نداریم واقعا عالی بود...

    ۳ ماه پیش
  • Aylar

    در پارت 1100

    واقعا عالی بود قلمتت بهترینه عزیزم انشاءالله در زندگیت موفق بشی و رمانت چاپ بشه و بهترین ها رو بگذرونی😍❤️🌹

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    ممنون قشنگم. همچنین آرزوی بهترین‌ها برای تو... خوشحالم که مخاطبی مثل تو دارم گلم. با نظراتت حمایتم کردی🙂❤️

    ۳ ماه پیش
  • Aylar

    در پارت 1100

    عاشقتم ❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    خیلی ممنون عزیز دلم. نقدت دلنشین و قشنگ بود. باعث افتخارمه که خوشت اومده❤️

    ۳ ماه پیش
  • Aylar

    در پارت 1060

    قلوووولوووولییییی مبارکهههه از شرررر اشغال راحت شدیممم🔥🔥🔥🔥مبارک بر همگی مبارک بر خوانندگان مبارک بر ملیکا جان مبارک بر برفین مبارک بر خودم اصلا قولولولیییی 😍❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    یعنی عاشقتم که بدون ذره‌ای لو دادن رمان نظرت و میگی. ❤️😂 امیدوارم خوشت اومده باشه. من این صحنه رو با تمام وجود نوشتم.

    ۳ ماه پیش
  • Aylar

    در پارت 1060

    ایی عشقم منم عاشقتم❤️❤️❤️ خوشم اومده کمه اصلا خیلی عالی بود دستت درد نکنه🌹🌹 میدونی نمیدونم چمه میخوام پارت آخر رو بخونم ولی خیلی میترسم که نکنه غمگین باشه چند روز پیش یه رمان خوندم کامل غرقش بودم که آخر پایانش غمگین بود و فقط نشستم گریه کردم و الان میترسم

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    الآن من هر چی بگم رمان و لو دادم. فقط میتونم بگم بخونش اشکال نداره پایانش خوب نبود میتونی فحشم بدی😂😂

    ۳ ماه پیش
  • Aylar

    در پارت 1060

    وایی عاشقتم دختر خوندمش واقعا پایانش عالیییی بود شاهکار ساختی 😍❤️

    ۳ ماه پیش
  • ..فاطی

    در پارت 240

    چرا حس میکنم ادم برفی رئیس اصلیه🤔🤔

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    چون شخصیت مرموز و محوی داره

    ۳ ماه پیش
  • ..فاطی

    در پارت 220

    زال قطعا جاسوسی چیزی هست چون کسی که توی گروه زمهریر هست جون مردم بی گناه براش مهم نیست

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    جلوتر دلیلش و میفهمی گلم. دقتت و برای خوندن رمان تحسین میکنم.

    ۳ ماه پیش
  • ..فاطی

    در پارت 150

    الان فهمیدم اون حرفتو که گفتی برفین فقط چهره معصومی داره😱😱😱

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟