پارت دوم :

با کشیده شدن موهایم توسط صاحب از خواب بیدار شدم. نگاهم را به نگاه سرخش گره زدم. احتمالاً دوباره نوشیدنی زیاد خورده و قرار است بر سر من آوار شود. منی که به کتک‌ها و شکنجه‌های گاه و بی‌گاهش عادت داشتم. می‌دانستم اگر مقاومت کنم، بیشتر کتکم می‌زند، برای همین هم چشم بستم تا هر چه می‌خواهد سرم را به دیوار بزند. مانند همیشه صدایم را در گلو خفه کردم. نمی‌دانم تا چند ضربه را توانستم تحمل کنم. من فقط زمانی را به یاد می‌آورم که سرم به محض رها شدن از دستش به لبه‌ی تخت برخورد کرد و من در اثر خونریزی زیاد بی‌هوش شدم. حتی مرد خیالی‌ام هم نتوانست مرا از دست آن شیطان نجات دهد.
زمانی که چشم باز کردم، صاحب را بالای سر خود یافتم. با نگاهی سرد به من خیره شده بود. سعی کردم بلند شوم که گفت: «زیاد تکون نخور... زخمات عفونت می‌کنه.»
بی‌تفاوت نسبت به حرفش، نیم خیز شده و پرسیدم: «الآن کجاییم؟»
چون مکانی که در آنجا بودیم برایم آشنا نبود این سوال را از او پرسیدم. او هم مانند همیشه سرد پاسخ داد: «آمریکاییم... باید هرچه زودتر بریم آلاسکا...»
خواستم چیزی بگویم که سرمم را چک کرده و ادامه داد: «جسد و بین شلوغی ول کردم، بدنت ضعیف شده برای همین یک هفته بی‌هوش بودی.»
ابرو بالا انداختم خوب بلد بود کارش را توجیح کند. اگر نمی‌شناختمش قطعاً او را به چشم یک بازیگر می‌دیدم نه یک قاتل زنجیره‌ای. از طریق آیینه به چهره‌ی رنگ پریده‌ی خویش نگریستم. صاحب هم روبه‌رویم ایستاد و خواست چیزی بگوید که پرسیدم: «نقشه چیه؟!»
صاحب بدون اینکه نگاهم کند سرم را از دستم کشید:
- قبل از اجرای نقشه باید بدونی که این راه و باید تنها بری...
متعجب نگاهش کردم که ادامه داد: «من برات یه سوئیت اجاره کردم. تو اونجا می‌مونی. توی همون ساختمونی که تو هستی الک هم هست، سعی کن با الک روبه‌رو بشی تا قبل از مهمونی بتونی ببینیش.»
چند باری پلک زده و با حیرت گفتم: «ولی تو بهم نگفته بودی قرار بدون تو به قربانی نهم برسم...»
صاحب روبه‌رویم نشست و شمرده شمرده پاسخ داد: «این ماموریت آخرین و مهمترین ماموریت تو هست برفین. تو باید به مهره‌ی نهم این بازی نزدیک بشی و مثل تمام مهره‌ی دیگه بندازیش توی تله‌ی من... با این تفاوت که تو قرار نیست با من توی آلاسکا بمونی، بلکه تو باید تنها این کار و انجام بدی...»
اخم کرده غریدم: «ولی آخه چرا تو نباید کنار من باشی؟!...»
صاحب ایستاد و نگاهش را دزدید:
- الکساندر باید حس کنه که با یک دختر مستقل و خود ساخته طرفه... در ضمن تو تنهای تنها نیستی... بعد از اینکه من تو رو به اون ساختمون می‌برم، تو با فردی به اسم مرت آشنا میشی، اون تمام توضیحات لازم و بهت میده.
می‌دانستم یک جای کار می‌لنگد. یک چیز برایم مشکوک بود؛ اما چاره‌ای جز قبول کردنش نداشتم. مگر قرار بود در دهان شیر بروم؟! با مردی به نام مرت آشنا می‌شوم، به الکساندر نزدیک شده و او را به دست صاحب می‌سپارم. کار آسانی به نظر می‌رسد. حسی به من می‌گوید این قرار است خوب پیش رود. آنقدر خوب که هر چه زودتر از بند صاحب رهایی می‌یابم! من می‌دانم که این یکی قرار نیست به اندازه‌ی هشت ماموریت قبلی بد پیش برود. همه چیز آن می‌شود که من می‌خواهم. دقیقاً همانطور که با صاحب قرار گذاشته بودم.
سه سال پیش او به من قول داد که بعد از نه ماموریتی که برایم تایین می‌کند، آزاد شوم. آزادم کند و بعد خود هر غلطی که دوست دارد بکند. من سه سال پیش از صاحب این قول را گرفته بودم. نمی‌دانم نامش چیست؟ امید یا اعتماد، هر چه که هست، تنها چیزی‌ست که مرا سر پا نگه داشته و باعث شده من تا اینجای زندگی‌ام بدوم. بجنگم و برای آنچه می‌خواهم تلاش کنم. آب دهانم را فرو خوردم. به سه سال پیش فکر کردن برایم سخت بود. زمانی که دختری هفده ساله بودم. اشتباه گفتم، من آن زمان برده‌ای هفده ساله بودم که به تازگی آفتاب بیرون را می‌دید. سوزش نور خورشید را برای اولین بار بر روی پوست خود حس می‌کرد. انسان‌های زیادی را که دور هم جمع شده و گاه خوشحالند و گاه غمگین را برای اولین بار می‌دید. من آن برده میان آنان بودم. نه لباس‌هایم کهنه بود و نه ظاهرم غار نشین. من عجوزه‌ی میان آنان نبودم، من حتی بهتر از آنان لباس پوشیده بودم. آنها نمی‌دانستند من کیستم؟... آنها در چشمانشان مرا تحسین می‌کردند. گاه با لبخند حسادتشان را می‌پوشاندند و گاه با نشان دادن دندان‌هایشان گلایه می‌کردند.
من آنها را نمی‌شناختم ولی برخی از آنان به واسطه‌ی کاغذی که در دستانم بود، آشنایانم می‌شدند. تا کمر برایم تعظیم کرده و لبخند می‌زدند. من می‌دانم آنها مرا لایق آن جایگاه نمی‌دانستند؛ ولی برایم مهم نبود. به هر حال من هم آنها را لایق آن مکان نمی‌دانستم و این یک تفکر دو سویه از جانب رئیس و کارمند است. کاظم اقبال اولین مرد، یا بهتر بگویم اولین انسانی بود که من بعد از هفده سال اسارت دیدمش. او مانند هیچکدام از آن افرادی که جلوی دوربین نقش بازی می‌کنند نبود. او خودش هم نبود. او معلوم نبود که بود؟! انگار که نبود، خودش نبود ولی پول‌هایش بودند. آن کاغذهای با ارزش او بودند. کسی کاطم اقبال را نمی‌شناخت، همه‌ی آنها پول‌هایش را می‌شناختند. دختران برای او نه، برای پول‌هایش سر و دست می‌شکاندند. مرد طماعی چون او برای به دست آوردن چیزی که می‌خواهد، از خواهر و مادرش هم می‌گذرد. حقیقتاً این چیزی بود که در آن پنج ماه من از کاظم دیدم. او خواهر و مادرش را زیر پا می‌گذاشت تا دختران کنارش احساس راحتی کنند. او نمی‌دانست برای اینکار باید فردی امن باشد. کاظم حریص‌ترین و وقیح‌ترینشان بود. به نظر من صاحب نباید او را می‌کشت؛ صاحب باید پول‌هایش را از او می‌گرفت. اینگونه او هم دیگر نبود!
از سر جایم برخاستم؛ این سفر آخرین سفری‌ست که دارم، بعد از این من هستم و آن منی که بعد از این قضایا دیگر نمی‌شناسمش. آن منی که دیگر قاتل نیست. منی که قصد به دام انداختن مردان را ندارد. منی که زیباست ولی نه برای دیگران... آن منی که فرق می‌کند با هر منی که تا به حال بوده‌ام:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    خیلی خوشم اومده ازش. نمیدونم چرا ولی خیلی دوست دارم بدونم زال کیه

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    بچم خیلییییی پسر خوبیه. 😁

    ۳ ماه پیش
  • ثریا

    0

    خسته نباشی گلم عالی بود 🤗😍

    ۱۲ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    سلامت باشی زیبا

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    فعلا نظری ندارم..بریم بخونیم ببینیم چطوریاس

    ۲ سال پیش
  • آ. K

    0

    عالی عالی

    ۲ سال پیش
  • آ. K

    0

    عالی عالی

    ۲ سال پیش
  • ن

    0

    ن

    ۲ سال پیش
  • سای

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • Manijeh Jafari

    0

    خیلی جالبه

    ۲ سال پیش
  • عالیس

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • محمدی

    3

    داستانش جوریه که دوست داری ادامه بدی تابفهمی آخرش چی میشه

    ۲ سال پیش
  • خانم محمدی

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!