به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت سیزده :
قلبم تندتر زد، اما صورتم همچنان بیاحساس ماند. این دعوت ناشناس... فقط یک نفر میتوانست پشتش باشد. شخصی که به خوبی نمیشناختمش ولی برایم ناشناس هم نبود. برای لحظهای، انگشتانم روی لبههای کاغذ یخزده ماند. هزار فکر از سرم گذشت، اما حتی یکیشان هم آرامشبخش نبود. هوای سرد ناگهان سنگینتر شد. کاغذ را تا کردم و در جیب شلوارم فرو بردم.
به راه افتادم، اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهیا
0عالیی
۲ سال پیشفرگل
1وای آلکساندرا به نظرم خیلی جذاب اومد🥹عالیع
۲ سال پیش...
1خیلی خیلی مرسی🌱
۲ سال پیشAa
0🙏🌹
۲ سال پیشآیرین
0عالی بودخیلی خیلی خوبه
۲ سال پیشآذر
3عالی بود ولی من تا فردا چجوری صبر کنم؟🥺
۲ سال پیشفاطمه
3رمان بسیار جذابی بود مشتاقانه برای ادامه رمان هستم ملیکا عزیز قلم همیشه پر انرژی باش همیشه 💐😊
۲ سال پیشالی
3صاحب اصلا کیه و چه کارست جدی میخوام بدونم و امیدوارم پایان بدی نداشته باشه
۲ سال پیشanna
3خیلی خوب بود بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم
۲ سال پیشاسرا
4صاحب واقعانگران برفین حالایابخاطرنقشه اش یابرای چیزدیگه🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الی
0یه حسی بهم میگه آدم برفی یا انسانی نیست و یا پدرخونده الکساندره