لیست کلیه پارتهای رمان به سردی یخ : پارت های 101 تا 110
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به سردی یخ - پارت 101
ناگهان از جا برخاست. ترسی ناخودآگاه به جانم افتاد و یک قدم به عقب رفتم. نگاه خشمگینش را دوخت به چشمانم، چشمهایی که مثل خون جوشیده میزدند بیرون. با خشم داد زد: «اگر حالش خوب نباشه، میخوای چیکار کنی؟!» ناشیانه، ولی با تهماندهای از غرورم گفتم: «باهات ازدواج نمیکنم.» الک با نیشخند از تخت پایی...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 102
دهانم خشک شد. ترسی سرد به استخوانهایم خزید. نگاهش جدیتر از همیشه بود. نه بازی، نه تهدید الکی... این مرد، واقعاً میکشت. با هم وارد آن کشتارگاه لعنتی شدیم. فضا، نفسگیر و خونین... ساختمانی با دیوارهای نمکشیده، بوی مرگ و عرق و باروت... نگهبانها مثل شبح اطراف را پر کرده بودند. الکساندر بلند خندی...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 103
با حرص خیرهاش شدم. هنوز هم دارد به من دروغ میگوید. هنوز هم نمیخواهد آن نقاب لعنتی و مسخرهاش را از چهره بردارد. دلم میخواهد آن موهای بلندش را در چنگ بگیرم و چنان آنها را بکشم که فریادش را مرغان آسمان نیز بشنوند. با خشم غریدم: «تا کی میخوای بهم دروغ بگی؟... تا کی میخوای وانمود کنی که دوستم...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 104
من این اسارت را به خاطر زال پذیرفته بودم؛ ولی... ولی حالا جز تباهی در این سیاهچال چیزی نمیدیدم. از راهپله گذشتم. پاشنههای کفشهایم روی سرامیک مرمرین صدا میدادند، صدایی کوتاه و منظم، شبیه تیکتاک ساعتی که زمان را به من یادآوری میکرد. باید دوام میآوردم، باید نفس میکشیدم، باید نقش بازی میکردم...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 105
هوای باغ در خفقان آن مهمانی بزرگ، تنها جایی بود که نفس میکشیدم. با قدمهایی که بیشتر شبیه فرار بودند تا پیادهروی، از صدای خندهها، موسیقی نرم و نگاههای پر معنا فاصله گرفتم. پوست صورتم هنوز گرمای دستان الکساندر را داشت. نه از محبت، بلکه از فشار. از ادعا. از تملک. پا روی سنگفرش مرطوب باغ گذاشتم....
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 106
وقتی وارد اتاقم شدم، در را بستم و روی تخت افتادم، احساس کردم همه دنیا دور سرم میچرخد. صدای مهمانی هنوز در گوشم بود؛ صدای خندهها، صدای قدمها همه چیز در سرم چرخ میزد؛ اما من در یک خلأ مطلق بودم. چشمانم را بستم و فقط به زال فکر کردم. به لبخندی که شاید هرگز برای من نبود و به عشقی که به زور در سین...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 107
«فصل دهم» «دو روز بعد...» صبح با سر و صدایی از خواب برخاستم. صداهای درهموبرهمی از بیرون میآمد؛ صدای فریاد، جدل و خنده. از میان تمام آن همهمهها، صدای آدمبرفی از همه بلندتر بود، پرحرارت، تند و بیملاحظه. با ابرویی بالا انداخته و کلافه از بیخوابی، به سمت در اتاق رفتم. در را گشودم و صحنهای ...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 108
صاحب بازویم را بیشتر فشرد. دیگر کارهایش برایم ترسناک نبود. اصلاً وجودش برایم معنایی نداشت. من دیگر خود هم پوچ و بیاساس شده بودم. صدای صاحب در گوشم زنگ زد: - مگه قرار نبود بکشیش، حالا نظرت عوض شده؟ نکنه عاشقش شدی؟ سرد به او خیره شدم، دستم را روی مچش گذاشتم. نگاهش آتشین بود. قفسهی سینهاش بالا ...
بروزرسانی در : ۶۹۶ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 109
به آرامی سر تکان دادم. از حرکت ایستاد. چرخیدم. حالا دیگر روبهرویم بود. نگاهش گره خورده در نگاهم و دستانش در دستم. نچنچی کرد و با لحن آرامی گفت: «نه دیگه نشد برفی خانم... مگه قرار نبود من تو رو نجات بدم؟!» دست آزادش را به سمت فک خوشتراش و استخوانیاش برد و متفکر ادامه داد: «کل ابهت مردونم رفت ...
بروزرسانی در : ۶۹۵ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 110
صدای شکستن چیزی آمد... یا شاید ترکیدن. نمیدانم. صدای زوزهی در بود یا تیر؟ چشمهایم به ثانیهای باز شدند، اما تاریکی هنوز هم مثل ملافهای روی صورت خانه افتاده بود. یک چیز این سکوت را بلعیده بود. حس کردم هوا دیگر همان هوا نیست. سنگینتر شده. زال کنارم بود، صدای نفسش به گوش میرسید. بعد، ناگهان به...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
