لیست کلیه پارتهای رمان به سردی یخ : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 110
-
رمان به سردی یخ - پارت 81
«فصل هشتم» مدتی میشد که در کنار الکساندر، جایی دور از هیاهو، از من مراقبت میکرد. مراقبتم میکرد، اما نه با دلنگرانی... بلکه وسواس... میدانستم شبها بیصدا قرص آرامبخش در چایم میریزد؛ آنهم فقط برای اینکه بخوابم، تا دنبالش نروم، تا جستوجو نکنم؛ اما امشب... امشب نخوردم. از حواسپرتیاش اس...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 82
نگهبان سری به نشانه مثبت تکان داد. دندان روی هم سابیدم. همهی اینها تقصیر من بود. اگر آن شب خود را کنترل میکردم و به زال شلیک نمیکردم حال زال میتوانست مقابل این حیوان پست بایستد! حال او اینجا بود و الکساندر هم غلط میکرد چنین بیپروا باشد. الکساندر خواست دوباره چیزی بگوید که دخترکی از میان آن ...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 83
ابرو بالا انداخت و با نگاهی خنثی سر تا پایم را وارسی کرد: - الآن باید بغلت کنم؟! حرصی به او نگاه کردم. او واقعاً یک خرس بیشعور بود. در حالی که به سمت درب خروجی میرفتم با حرص غریدم: «نه، نباید بغلم کنی... برو مرگ و بغل کن... خرس تنبل...» پشت سرم آمد. از درد به خود میپیچیدم ولی باز هم مقاوم...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 84
نیشخند زدم. پس کتک خوردنم را دیده بود! شاید هم مانند من در جلد یک نگهبان از ابتدا تا انتهای بازی در کارخانه حضور داشت. زال بلند شد، پیرمرد مداخله کرد: - من تنهاتون میذارم راحت باشید. این را گفت و از خانه بیرون رفت. زال روبهرویم نشست. سعی کردم بنشینم. مانعم نشد. با حس نزدیکی به او انگار که به...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 85
الکساندر خندید. حال مطمئن بودم که منظورش من بودم. قطره اشکی لجوجانه روی گونهام نشست. سریع آن را پس زدم. با چشمانی سرخ و حالتی پریشان روی زمین وا رفتم. اگر کمی دیگر میشکستم دیگر حتی خردههایم هم جمع شدنی نبود. حقیقت الکساندر چنان از روی روحم رد شده بود که جان ایستادگی نداشتم. صدایش همانند پتکی ب...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 86
آن قدر سوالم را آرام بیان کرده بودم که انگار میترسیدم پاسخش را بشنوم. زال سری به نشانهی مثبت تکان داد. گوشیاش را از جیبش درآورد و شروع به حرف زدن کرد: - زنی که اون شب راجبش بهت توضیح دادم و یادته؟!... همونی که زال بود؟ دستی به صورتم کشیدم و بیصبرانه گفتم: آ... آره... زال نوشتههایی را ن...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 87
اخم کرده، بیدرنگ رو به زال گفتم: «بهش بگو به من نگه سفیدبرفی... خوشم نمیاد!» زال با لحنی کنجکاو اما خسته پرسید: «تو اصلاً میدونی سفید برفی کی هست؟!» شانه بالا انداختم. با لحن سردی پاسخ دادم: «نه...» زال ابرو بالا انداخت، پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد: «باید حدس میزدم...» در حالی که کمکم ...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 88
به سمت ماشین رفتم. در را باز کردم. سوار شدم. شیشه را پایین کشیدم. سرمای زندهکنندهای به صورتم خورد. از پشت شیشهی دود کرده، نگاه تیزم را به الکساندر دوختم. باید اعتراف کنم... او واقعاً خوشقد و هیکل بود. قد بلندی داشت و چهارشانه بود. از زال لاغرتر، اما بلندتر بود. موهای مشکیاش با سفیدی برفها ت...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 89
لحظهای مات شدم. با خم ابرو و صدایی گنگ از بهت پرسیدم: «منظورت چیه؟!... مگه میشه بدون اینکه به طرفت اعتماد داشته باشی عاشقش بشی؟!» الکساندر نزدیک شد. نه آرام، نه خشن؛ اما کاملاً مصمم. روبهرویم نشست. فاصلهای نبود. تنها نفسهای تندش میان ما میچرخیدند. صدایش برخلاف چهرهی محکمش لرزان بود: - منظ...
بروزرسانی در : ۶۴۱ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 90
عجب بازیگر ماهری بوده و من بیخبر بودم... حال که نقابش را به چهره زده، تازه میفهمم نقابش چه شکلی بود! تا به حال او را اینگونه ندیده بودم. با صدایی آرام پاسخ دادم: «هیچی اتفاقی نیوفتاده... فقط من شما رو تا به حال این طور ندیده بودم!» ادوارد خندهای کرد. صدایش مثل قطرههای روغن داغی بود که روی س...
بروزرسانی در : ۶۴۱ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 91
لبخندی کج و مرموز بر لب نشاندم، لبخندی که از عمق لذت تاریک قلبم میجوشید. چقدر عجیب بود... لذتی که امشب از قتل ادوارد میبردم با هیچ کدام از قتلها گذشتهام قابل مقایسه نبود. به شیرینی قتل عبدالله نبود؛ ولی از بقیه هیجان انگیزتر بود! سوار ماشین شدم و آدرس را دادم. نگاهم از پشت شیشه به چراغها دو...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 92
نگاهش تهوعآور بود. مثل لمس دستی کثیف روی پوستی تمیز. سعی کردم اخمم را پنهان کنم. لحنش اصلا به دلم ننشست. برعکس حس بدی از این لحن و حرفش گرفتم. خواست دستم را بگیرد. ناخودآگاه عقب کشیدم. مثل کسی که دستش به آتش خورده باشد. ادوارد بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، افزود: «ناراحت شدی؟!» ابرو بالا انداخت...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 93
نگاهش برق میزد؛ نه از جنس حسادت، نه از جنس تصنع. برق حسرتی صادقانه بود. حسرتی که فقط کسانی دارند که چیزهای سادهای را هرگز نداشتهاند. بیاختیار نگاهی به لباسهایش انداختم؛ ساده، بیادعا، رنگهایی خنثی که گویی با تمام وجود تلاش میکردند دیده نشوند. مثل کسی که سالهاست خودش را کوچک میکند، مبادا ...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 94
زال رو به من به آرامی لب زد: «بیا میرسونمت...» درحالی که به همراهش میرفتم با صدایی آرام پرسیدم: «به الک چی بگم؟!» زال در حالی که مرا به سمتی میبرد، پاسخ داد: «بگو یه نفر و دیدی که آرم آتش روی لباسش بوده... تو هم تعقیبش کردی، متوجه شدی بمب توی رستوران کار گذاشتن... خواستی برگردی و به ادوا...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 95
به سمت اتاقم رفتم. پاهایم هنوز از فریادش میلرزید. لیوان قهوه را روی میز عسلی گذاشتم و وارد بالکن شدم. چقدر دلم برای صاحب تنگ شده. نه برای کتکهایش... دلم برای مهربانیهایش تنگ شده بود. برای آن شبهایی که وقتی هقهق میزدم، ساکت کنارم مینشست. دلم میخواست باشد و با من حرف بزند. شاید درکش سخت ب...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 96
به سمتش رفتم. نه با عجله، بلکه با قدمهایی محکم و سنگین، مثل کسی که میخواهد آتش را درون قلب یخ دیگری بنشاند. موهای خاکستریاش را در دست گرفتم. انگشتانم به لطافت لمس نکردند، بلکه مثل چنگک فرو رفتند. و با صدایی آرامتر گفتم: «چیزهایی که سی، چهل سال برای تو قفل بوده رو منِ تازهوارد دیدم و شنیدم.....
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 97
زمهریر در عین باشکوه پست و حقیر بود. آنقدر حقیر که نمیتوانست سرش را بالا بگیرد و به دنیا بگوید که آهای مردم... من زمهریرم... من بچههایتان را میدزدم و آنها را تکه تکه میکنم... تکههایشان را به حراج میگذارم... من دخترانتان را بردهی مردان و پسرانتان را غلام حلقه به گوش زنانشان میکنم. من جسم و...
بروزرسانی در : ۶۳۵ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 98
*** زال از موتورش پایین آمد، نگاهی به من انداخت و با ابررویی بالا رفته پرسید: «چی شده این موقع از روز چیکارم داشتی؟... گفتی با عجله خودت و برسون...» با ابروهایی بالا رفته و لبخندی که سعی به جمع کردنش داشتم، گفتم: «مگه خودت قرار نذاشتی که بیام باهم راجب نقشه صحبت کنیم؟!» یکی از ابروهایش را بالا...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 99
بازویم را گرفت. فشار انگشتانش روی جای زخمهایم نفس را در گلویم خشکاند. مرا با حرکت دستی بلند کرد. زانوهایم بیجان آویزان بودند. نمیدانم حال چند روز میشد که در آنجا زندانی بودم... آنجا جایی بود که زمان در آن مرده. در آنجا هیچ نوری وجود نداشت تا بفهمم آن روز چندمین روزی بود که از بیست و یک سال...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان به سردی یخ - پارت 100
نیشخندش عمیقتر شد، گویی حرفهایم برایش تفریح بود. شانهای بالا انداخت و گوشیاش را بیاحساس به سویم گرفت، صفحه را روشن کرد، و با تمسخر گفت: «خب... پس این آخرین صحنهای هست که از عشقت میبینی!» دستم ناخودآگاه لرزید. تصویر روشن شد... زال بود. دستانش را بسته بودند، پوستش کبود، نفسهایش بریده، و اس...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
