به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت شانزده :
این موقعیت مرا یاد زمانهایی انداخت که در آشغالها به دنبال غذا برای خود میگشتم و سر و بدن عروسکها را بر میداشتم. از همان کودکی خوب شستن را یاد گرفته بودم. صاحب خودش مرا به دنبال غذا در سطلهای زبالهی بزرگ میفرستاد و بعد، از اینکه خانه را ترک کردهام عصبانی میشد و کتکم میزد. یا حتی بعضی اوقات وقتی عروسکهایم را میدید، همه را دور میریخت و به جایش جسد کودکان را به دستم می
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نسیم
0خوبه
۲ سال پیشAa
1ممنون عالی بود🙏🌹
۲ سال پیشفاطمه
3اولین آشنای الک و برفین آشنای تاریخی شد برفین قشنگ الک ترور شخصتی کرد 🤣🤣 خدا بقیش بخیر بگذرون 🤲
۲ سال پیشفرگُل
3از جواب برفین خوشم اومد ،قشنگ یارو رو با خاک یکسان کرد😂🥳باید با کاردک از کف زمین جمعش میکردی
۲ سال پیشآیرین
2عالی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شت یادم رفت
2نمیدونم چرا احساس میکنم رئیس بخشی باند همون صاحبه البته این فقط نظر خودمه🤔