پارت شانزده :

این موقعیت مرا یاد زمان‌هایی انداخت که در آشغال‌ها به دنبال غذا برای خود می‌گشتم و سر و بدن عروسک‌ها را بر می‌داشتم. از همان کودکی خوب شستن را یاد گرفته بودم. صاحب خودش مرا به دنبال غذا در سطل‌های زباله‌ی بزرگ می‌فرستاد و بعد، از اینکه خانه را ترک کرده‌ام عصبانی می‌شد و کتکم می‌زد. یا حتی بعضی اوقات وقتی عروسک‌هایم را می‌دید، همه را دور می‌ریخت و به جایش جسد کودکان را به دستم می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شت یادم رفت

    2

    نمیدونم چرا احساس میکنم رئیس بخشی باند همون صاحبه البته این فقط نظر خودمه🤔

    ۲ سال پیش
  • نسیم

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    ممنون عالی بود🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    3

    اولین آشنای الک و برفین آشنای تاریخی شد برفین قشنگ الک ترور شخصتی کرد 🤣🤣 خدا بقیش بخیر بگذرون 🤲

    ۲ سال پیش
  • فرگُل

    3

    از جواب برفین خوشم اومد ،قشنگ یارو رو با خاک یکسان کرد😂🥳باید با کاردک از کف زمین جمعش میکردی

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!