لیست کلیه پارتهای رمان آشوب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 78
-
رمان آشوب - پارت 1
به نام خدایی که عدالت جهان و جهانیان در اختیار اوست. و تا اراده و اختیار او نباشد، حتی برگی از درخت نخواهد افتاد. قلم را در دست گرفتم تا مقدمهای برای آغاز سفرمان بنویسم؛ اما ناگهان ندایی از درون نهیب زد که: کدام اتفاق را دیدهای یا میشناسی که شروعش همراه با مقدمه باشد؟! خندههای عمیقی که از ته...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 2
مثل خودم فریاد زد؛ اما با این تفاوت که فریادش آغشته به خنده بود: - کاریت ندارم بهخدا، دماغت رو بگیر که بوش رو احساس نکنی. ای لعنت به اون اسمت ارغوان، لعنت به اون روزی که به دنیا اومدی. جلوی دماغم رو با کف دستم گرفتم که قدم به قدم نزدیکم شد و در حالی که سرش رو با تأسف برام تکون میداد، همزمان تیک...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 3
دکمهی ریموت رو فشردم و موتور رو به کمک پاهام به داخل پارکینگ هدایت کردم. خوشبختانه چراغِ واحد سیاوش خاموش بود و این یعنی خداحافظ اعصاب خوردیِ شبانهی جنگ و جدال با سیاوش. داشتم کورمال-کورمال و روی پنجهی پاهام از پلهها بالا میرفتم و هنوز طبقهی اولو رد نکرده بودم که با صدای باز شدن درب واحد س...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 4
- بازم که دستوری باهام حرف زدی! شک نداشتم که توی ذهنش بارها و بارها توی اون لحظه تصورِ خفه کردنم رو مرور کرده بود. دستش بدجوری زیرِ ساتورم بود و حالا حالاهم قصد نداشتم بیخیالش بشم. تازه داشتم لذت میبردم اصلاً... کلافه و پر حرص، در حالی که بهتر از قبل داشت دستمو ماساژ میداد، گفت: - بشین عمو جو...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 5
با احساسِ تیر کشیدن قلبم و درد سنگینی که توی قفسهی سینهام نشست، چشمامو از هم باز کردم و از حالت درازکش در اومدم. دستمو فشار دادم روی قلبم... و نفسهای عمیق و پشت سرهم کشیدم. چی میخوای از جونم اول صبحی... چشم زدم به خودم! همش دو ساعت تونسته بودم راحت بخوابم. این درد شده بود بلای جونم، بلایی ک...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 6
نفس توی سینهام با شنیدن صداش حبس شد. خدای من باورم نمیشد...طوری ناباور بودم که انگار بهم گفته باشن: یه مُرده دوباره جونِ تازه گرفته و زنده شده! - الو؟ کجا رفتی آشوب؟ با شنیدن صدای عرفان، رشتهی افکاراتم پاره شد و سرمو به طرفین تکون دادم: - هستم عرفان، شنیدم چی گفتی. حالا کِی قراره برگردی؟ خن...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 7
سوزِ سردِ زمستونی هم توی اون لحظه هیچ تأثیری توی کاهشِ آتیش لای پلکهام نداشت. نفس-نفس میزدم از روی خشم. و خش-خش سینهام با صدای آبغورهی الهه درهم آمیخته شده بود و اعصابم رو داغونتر میکرد. جلوی درب دفتر ایستادم. خشمگین به سمت الهه چرخیدم و با صدای بلند توی صورتش عربده زدم: - بس کن الهه! برو ...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 8
و همین حرکت کافی بود تا از بایرامی غافل بشم. موشِ ترسو و پرادعا سریع از غفلتم استفاده کرد و هیکل کثیفشو از زیر دستم بیرون کشید. نیشخند پُر تمسخری به روش زدم. تهدیدهایی که میکرد اصلاً با هیکل لاغر مردنیش همخونی نداشت. نگاه تهدید آمیزی بهم انداخت و دستشو روی دستگیرهی درب ماشینش گذاشت. اما همین...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 9
کیفمو با بغض از روی میز چنگ زدم. بغضِ لعنتی مثل یه تیغ گیر کرده بود وسط گلوم.. تیغی که هیچجوره نمیشد قورتش داد. و حتی نمیشد بروزش داد و یه نفس راحت کشید. منی که حتی تو مراسم کفن و دفن پدرم ذرهای اشک نریختم. اشک نریختم و با تمام توانم تبدیلش کردم به شمشیر انتقام... انتقامی که به خواستهی خو...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 10
پدرجون با چهرهی جدی و عصبیش که روبروم ایستاد، احساس کردم وجودش که همیشه حکمِ یه کوه سرسخت رو برام داشت، به یکباره فرو ریخت و متلاشی شد. مات و مبهوت به چشمهای قهوهای روشنش زل زدم که حالا رد خشم توش دیده میشد. لرزیدم به خودم. و تمام تصوراتم از کلمهی "حامی" به هم ریخت. عرق سرد از پشت گردنم به پ...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 11
احساس گرمای عجیبی توی سرتاسر بدنم پیچید. سپس حس عرق و احساسِ لزجی و چسبناکی حالبهمزنی که دور گردنم به شکل واضحی قابل ملموس بود. دستمو از زیر پتو بیرون آوردم و موهای مزاحمی که دور گردنم چسبیده بود رو از گردنم جدا کردم. اما همینکه خواستم دستمو پایین بیارم، سوزش افتضاحی رو توی دستم احساس کردم. و...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 12
سرمو با تأسف و خنده تکون دادم: - من که از اولش میدونستم تو همینجوری الکی و بیچشمداشت واسه من کاری انجام نمیدی. لبخند منتظری زد. از اون لبخندهایی که یعنی «خفه شو، بذار حرفمو بزنم» خندهمو قورت دادم و مشتاقانه نگاهش کردم: - هرچی که باشه نشنیده قبول میکنم. دستهاشو مثل پشه به همدیگه مالید و...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 13
پدرجون اما با قیافهای درهم پیچیده از روی صندلی بلند شد. مهم نبود. دیگه ناراحتی هیچکدومشون برام مهم نبود. خسته بودم از اینکه سالها درکشون کردم و اجازه ندادم خم به ابرو بیارن. دیگه خسته بودم... برخلاف همیشه؛ حالا سعیام بر این بود که با نیشِ زبونم ناراحتشون کنم. طوری که دیگه هیچوقت اسمم سر زبو...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 14
سیاوش با اشارهی چشم به ماهرخ فهموند که ماشینو بکشه عقب. حقیقتاً خودمم بغض داشتم از اینکه با سیاوش اونطوری حرف زدم. شاید اگه قرار بر اعتراف میشد؛ باید اعتراف میکردم که: سیاوش باهمه فرق داشت برای من. اما تقصیر من نبود. اونم با من ضد افتاد و طرفداری مامان رو کرد. بغضمو قورت دادم و دستمو دور ...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 15
| راوی | - بفرمایید خاله جان. الهام؛ چشمان پُف کردهاش را باز کرد و آبمیوه را از دست عرفان گرفت و زیر لب تشکر کرد. زنِ بیچاره ساعتها پشت اتاق عمل به گریستن و چنگ زدن سر و صورتش مشغول بود. نِی را به آبمیوه وصل کرد و چند جرعهای از آبمیوه را فرو فرستاد. عرفان، کنار الهام روی صندلیهای طوسی رنگ انت...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 16
صداها توی گوشم قوت گرفت. دقیقاً مثل همون صدایی که توی فیلمهای ترسناک میشنیدم! انگار تن صدای خشدار یه مرد زندانی بود که داشت با درد و عجز نالههای وحشتناک سر میداد. وحشت سرتاسر بدنمو فرا گرفته بود. توی آتیش جلز و ولز میکردم انگار....گرمای هوا هلاک کننده بود. عرق از پیشونیم جاری بود و اون سای...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 17
نگاه حیرونمو روی صورتش چرخوندم. و با بهت زمزمه کردم: - ب...با...بابا؟ صدامو شنید انگار. بیقرار و مبهوت سرشو به طرفین چرخوند و داد زد: - آشــــوب؟! تو اینجایی بابا؟ اشکِ مبهوتم روی گونهام ریخت و خون توی رگهام یخ بست. اون...اون واقعاً بابا سیامک بود؟ واقعاً بابای من بود؟ خندیدم؛ با بهت، اما ...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 18
| آشوب | بهت زده به دستهام نگاه کردم؛ سپس قدمهام بیاراده به عقب کشیده شدن. درب با شتاب باز شد و مامان؛ به همراه عمه مهسا و آنیل با وحشت به ارغوان نگاه کردن. ارغوانی که صورتش از درد توی هم مچاله شده بود و بلند-بلند گریه میکرد. مامان نگاه متعجب و حیرونش رو به صورتم دوخت. مردمک نگاهش سوق رفت رو...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 19
همزمان کامیونی که پُر از بار و بندیل بود، با سرعت غیر قابل وصفی نزدیکمون شد و بخاطر چرخش صد و هشتاد درجهایِ فرمون، ماشین یک دور کامل دور خودش چرخید و سپس با صدای بدی به تیر چراغ برق برخورد کرد. اگه کمربند نبسته بودم بیشک الان توی اون دنیا بودم و آنیل هم به جلو پرت میشد. راننده کامیون ناسزا گو...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 20
ظبط رو روشن کردم و موزیک ملایم و بیکلامی پلی کردم تا سکوت گوش خراش بینمون رو بشکنه. به عرفان نگاه کردم که هیچ جوره از فکر و خیالش دست نمیکشید. آخ که دلم میسوخت برای اون اشکهایی که بخاطر ارغوان از چشمهاش پایین ریخت. ارغوان حتی ارزش فکر کردن هم نداشت؛ چه برسه به گریه و ناراحتی... اما خب...شای...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
