پارت هفده :

نگاه حیرونم‌و روی صورتش چرخوندم.
و با بهت زمزمه کردم:
- ب...با.‌..بابا؟
صدام‌و شنید انگار.
بی‌قرار و مبهوت سرش‌و به طرفین چرخوند و داد زد:
- آشــــوب؟! تو اینجایی بابا؟
اشکِ مبهوتم روی گونه‌ام ریخت و خون توی رگ‌هام یخ بست.
اون...اون واقعاً بابا سیامک بود؟
واقعاً بابای من بود؟
خندیدم؛ با بهت، اما بهتی که خوشحالی هم قاطیش بود!
اون واقعاً بابا بود...بابای خودم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه بنده خدا

    0

    خطاب به ارغوان: واه واه واه چه غلطا تو توی خودت چی دیدی که داری به عرفان اینجور میگی بدبخت بی لیاقت؟چی کم داره؟ میدونی بچه کراش چند نفره؟ واقعا توقع نداشتم اشوب با همچین فردی دوستی کنه

    ۲ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آشوب خوب از خجالتش در میاد😉

    ۲ هفته پیش
  • رها...

    0

    جون ناز شصتت قناری خوب زدی بزن آشوب بیدار میشود

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤣🔥

    ۳ هفته پیش
  • هانا

    0

    وایی آشوبم شیطانی شد

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله😈

    ۳ هفته پیش
  • عسلی

    0

    آشوب که پاپتی نیست😁منظورم حرفیه که به ارغوان زد

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آهان

    ۱ ماه پیش
  • عسلی

    0

    از این آشوب بیشتر خوشم میاد دختره ی پاپتی😂

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    حالا چرا پاپتی

    ۱ ماه پیش
  • معصومه

    0

    وای حدیث این چند تا پارت هیجانش خیلی بالا بود و هست، صبر ندارم برای بقیش

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آدم این شکلی می‌شه😵‍💫

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    یه احساسی بهم میگه وقتی آشوب قیافه ها رو اینطور دید در واقع ذات اون آدمارو دید ولی ارغوان هم خیلی تند رفت عرفان به این خوبی به نظرم ارغوان لیاقت نداره💙💙

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همینطوره نگار جان

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    واقعا آدمای بد باید صورتاشون همینجوری باشه💙💙

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    وایی من واقعا این پارت رو خوندم چشام شده اندازه نعلبکی واقعا آشوب چی به سرش اومده وایی خدا خیلی پارت بود مثل پارت های قبلی عالی و بی نقص بود💙💙

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پارتِ جیزدار😁

    ۳ ماه پیش
  • برفین

    0

    جووووون بابا از بس هیجانی شدم دارم راه میرم تا هیجانم تخلیه بزنش اصلا دختر شیطون تایپهههههع عرررررررر😂😂😂😂😂😂🤩🤡اصلا ذوقققققققق

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    می‌خندی؟🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    واااییی شتتتتتتتتت وتیایتستیتی وای وای وای یعنی الان چیشدددد؟من سوال دارمممم...یک..آشوب چجوری بلافاصله بعد از بهوش اومدنش اونم پیوند قلب مرخص شد؟طبیعیه ؟چون واقعا نگرانش شدم😂دو اینکه چرا قیافه هارو شبیه حیوون میدید؟سه اینکه اون سایه چیبود؟بخاطر اون نیرو تونست سر پا بشه یا چی؟وای من کلی سوال دارمممم

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    طی پارت‌های آینده جواب سوالاتت رو می‌گیری فیوز جانم❤️

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    نیروی ماوراء ی داره آشوب؟؟پس قراره کلی آشوب به پا کنه بچه 😁😁

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله بله😉

    ۵ ماه پیش
  • فن پگاه و پوریا

    0

    پشماااااااااام چه قدرتیییییی.😱😱 نه داره خوشم میاد 😂😂😂😂😂

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قدرتش آلوده‌ست ولی خب...تصورش‌ هم حال می‌ده😂

    ۵ ماه پیش
  • فن پگاه و پورید

    0

    بابا آلوده مالوده رو بیخیال، قدرت و هیجانو بچسب 😂😂

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه حالا بعداً متوجه حرفم می‌شی :)

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    1

    راستش بخوای اصلا از ارغوان خوشم نمیاد ودلم خنک شد

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    صحیح🤌🏻

    ۵ ماه پیش
  • نسترن

    0

    به به آشوب چه آشوبی به پا کرد خوشم اومد👏😂

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🙃😉

    ۵ ماه پیش
  • Biti

    0

    نه کلا طرز صحبت کردنش و اینا یه آرامش خاصی بهم میداد و وایی خوبی ازش گرفتم🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    توی اون پارت اصلاً چیزی به اسم آرامش وجود نداشت🙂💔😂

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️