آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت بیست :
ظبط رو روشن کردم و موزیک ملایم و بیکلامی پلی کردم تا سکوت گوش خراش بینمون رو بشکنه.
به عرفان نگاه کردم که هیچ جوره از فکر و خیالش دست نمیکشید. آخ که دلم میسوخت برای اون اشکهایی که بخاطر ارغوان از چشمهاش پایین ریخت.
ارغوان حتی ارزش فکر کردن هم نداشت؛ چه برسه به گریه و ناراحتی...
اما خب...شاید عرفان واقعاً بهش دل بسته بود و لعنت به ارغوانی که لیاقت احساس و علاقهی پاکِ عرفا
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه اولش با هم خوب بودن، ارغوان بعد اون حرفش از چشم آشوب افتاد وگرنه اوایل پارت باهم رفیق بودن
۲ هفته پیشیه بنده خدا
0عهه آهان فکر کردم از اول خوشش نمیاد ازش😂
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه دیگه دیدیم که اولش باهم رفیق بودن
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره حدسیات جالبی دارن😁بیای جلوتر جالبترم میشه، خلاصه که خودتو سریع به پارتگذاری برسون
۲ هفته پیشیه بنده خدا
0ارهه دارم سعی میکنم سرعتی بخونم و برسم به پارت گذاری
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😉✨
۲ هفته پیشمعصومه
0عه پس مهراب خان تشریف آوردن، منتظر لطف و عنایت بی کرانم به خودت باش جناب😌
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
جون دیگه 😂😂
۲ ماه پیشنگار
0من که می دونم این رویایی که آشوب دید همش زیر سر این مهرابه آره همش زیر سر این پسره شیطانه من که می دونم💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
احتمالاً
۳ ماه پیشنگار
0این احتمالا که میگی یعنی عقیدم درست بوده اره؟ مرسی ازت خوشگلم💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ای😉
۳ ماه پیشنگار
0همینم خوبه☺️💙💙
۳ ماه پیشنگار
0وایی این مهراب درسته؟😦😟 نکنه کاری کنه که از اعدام قاتل بابای آشوب منصرف بشن وایی هیجان دارم مرسی ازت حدیث جونم💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه گلم😉
۳ ماه پیشنگار
0گل که خودتی عزیزم☺️💙💙
۳ ماه پیشدیانا
0نکنه این پسره قراره بشه همون شاهزاده سوار بر موتور سیکلت؟؟ اصلا اینا رو بیخیال. نکنه این پسره یه کاری کرده که اشوب تو رویا ببینه که باباش بگه از جون لهراسبی بگذر؟؟ نکنه این پسره هم قدرتی چیزی داره؟؟ ای خداااا
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دقیقاً🫣
۳ ماه پیشبرفین
0الان اشوب رو با چشم قرمزه شیپ کردم
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یعنی همون شیطان✅
۳ ماه پیشفیوزپفیوز
0حس میکنم نگرانیه سیامک بابت همین پسرست
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ولی من حس می کنم پشت این رویایی که دیده هم یه ماجرایی هست
۴ ماه پیشفاطمه ❤️
1فک کنم قراره این پسره خون آشوب رو بکنه توی شیشه 🤔🥸🥸
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
البته فکر نکن آشوب قراره ساکت بشینه و نگاهش کنه🔥
۵ ماه پیشمحرابی
0اوه پسرش اومد نکنه همین قراره به جوون آشوب بیفته وخطر داره براش. ممنون خدا قوت نویسنده عزیز عالی بود
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صحیح، همین پسرهست😉
۵ ماه پیشSara
0احساس میکنممم نقش مکمله اشوب باشه نهههه🥹؟ گوگولی تاکسیکم هست یاروچشم قرمزه؟😂🤭
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صبور باش 😂
۵ ماه پیشSara
0داری استرسیم میکنی😂😂
۵ ماه پیشفاطمه
0عالی بود حدیث جون یعنی ممکنه ببخشه از خون خواهی پدرش بگذره🤔
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
معلومه که نه. همهی عمرشو گذاشته پای این کار، امکان نداره گذشت کنه
۵ ماه پیشفاطیما
0حس میکنم نیمه گمشده اشوبه🥹 عالی بود واقعا پارت های قشنگیه😉
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت عزیزم 🥹❤️
۵ ماه پیشZahra
0واهیییی پسر لهراسبی آمد؟ خب هیجانی شد که....
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آغاز ماجراهای اصلی از همین پارت🔥
۵ ماه پیشنیست نما
0وای چه خفن شد،لطفا این دفعه رو زود شیپ نکنی ها...هنوز کلی هیجان مونده قبل کاپل شدن
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره فعلاً کسیو با اون یکی شیپ نکنید تا ببینیم چی پیش میاد😂
۵ ماه پیشHope
0فکر نمیکنم قلبی که به اون دادن از طرف اونا باشه آخه زن لهراسبی که آمد به نظر آشوب آشنا نبود به جز این فکر میکنم بازگشته شدن طرف آشوب تو دردسری که باباش گفت میوفته .... عاشق هم میشن نه؟بایه پایان خوش؟! آه من توان یه پایان غم انگیز رو ندارم 🥲 خسته نباشی حدیث جان✨
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اینکه تو پارت دیشب با چشم تو چشم شدن با پسرِ لهراسبی، اون نیرو تو وجودش تقویت شد؛ یکمی میتونه باعث شک باشه که قلب پیوندی هم از طرف لهراسبی اینا باشه. درمورد عشق هم توی استوری، قسمتی بود به اسم «مثلث عاشقی» که توی پارتهای بعدی واضحتر خواهد شد که منظور از این لفظ چیه. پایان هم از الان نمیتونم بگم
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ادامه...پایان هم از الان نمیتونم بگم خوش خواهد بود یا نه...ممنون از همراهیتون ❤️
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

یه بنده خدا
0قشنگ معلومه خود اشوب هم از ارغوان خوشش نمیاد پس چرا همون اول رمان باهاش رفته بود دور دور؟ ما اگه از یکی خوشمون نیاد محلش نمیزاریم🤣🤣و اینکه من فهمیدم چقدر ذهنم محدود به چیزای خود رمانه ها و چقدر دوستان تحلیل های جالبی میکنن و چقدر ذهنشون بازه و خلاقیت دارن واقعا احسنتت هم به دوستان هم به نویسنده