پارت سیزده :

پدرجون اما با قیافه‌ای درهم پیچیده از روی صندلی بلند شد.
مهم نبود. دیگه ناراحتی هیچکدوم‌شون برام مهم نبود. خسته بودم از اینکه سال‌ها درک‌شون کردم و اجازه ندادم خم به ابرو بیارن.
دیگه خسته بودم...
برخلاف همیشه؛ حالا سعی‌ام بر این بود که با نیشِ زبونم ناراحت‌شون کنم. طوری که دیگه هیچوقت اسمم سر زبون‌شون نیاد.
متنفر بودم از تک-تک‌شون. اون‌ها اژدهایی بودن در لباس گربه‌ی خون

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    ای بابا آشوب با این حالت واسه چی از بیمارستان زدی بیرون آخه؟ بدبخت سیاوشم نگرانته خب، با همچین عمویی اینطوری حرف میزنن؟

    ۲ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    می‌ارزید🥲😁

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    0

    وا آشوب چیکار سیاوش بدبخت داری بعضی ها مثل من آرزوشونه عمو یا دایی مثل سیاوش داشته باشن سیاوش دوست داره بنظرم تند رفتی یکم آخه سیاوش این وسط چکاری وقتی بزرگترها تصمیمشون رو گرفتن پارت بینظیری بود مرسی ازت حدیث جونم☺️💙💙

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    0

    ولی خب بچم آشوب عصبانیت دیگه چیکارش کنم وقتی هم عصبانیه کسی نباید دروورش بپلکه😄💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    Yes😎✨

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چون فاصله سنی‌شون کمه شبیه خواهر و برادر هم هستن😂طبیعیه نگران نباش چند روز دیگه اوکی می‌شن

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    0

    اره دیگه درسته من عمویی همین خودم ندارم ولی یه خواهر دارم که قول دونمه یعنی دقولو هستیم من قول اولم اون دوم از این اتفاقا نیفته برامون ولی به چند ساعت نکشیده آشتی میکنیم😄💙💙

    ۴ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    الهی😍

    ۴ هفته پیش
  • برفین

    0

    الان سیاوش میگه به کدامین گناه نامسلمون ننت دم پیری میخاد معرکه ی کنه نن و بابا بزرگت مثل کوه پشت عروس در اومدن

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ولی پدربزرگ و مادربزرگ آشوب زیادی لاکچری و باکلاسن🫠

    ۲ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    مدل موتور آشوب چیه؟🫠منو نمیبره سواری؟🫠

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چرا عشقم سوار شو دوتایی بریم

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    0

    چرا من خوشحال شدم از اینکه میخواد از این خونه بره؟ 😂😑

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چون احترامی برای زحماتش قائل نشدن :)

    ۳ ماه پیش
  • ....

    3

    به نظرم آشوب داره زیاده روی میکنه...اوکی ناراحته از مادرشو مادر وپدر بزرگش ولی به سیاوش چه ربطی داره اخههه

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خب...شما یا خیلی خونسردی موقع عصبانیت یا تاحالا عصبانی نشدی که این حالت رو درک کنی(که احتمالاً بعیده😂)

    ۳ ماه پیش
  • دیانا

    0

    چقدر اشوبم. با تمام وجودم درکش میکنم. درسته یه رمانه اما من این رمان و زندگی کردم. اینکه پا پس نکشم و ادامع بدم. اینکه از خانواده ام ضربه بخورم. همه. همش و درک میکنممم. حدیث خیلی خوبی. منی که تجربه کردم میدونم چقدر قشنگ به قلم میاری و چقدر قلمت قویه ♥️♥️♥️ از ته دلم برای ارزوی موفقیت میکنم.

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    الهی بگردم🥲

    ۳ ماه پیش
  • Sara

    0

    داداشم اشوب داره توکل خانواده اشوب میکنههه. هرچیم باشه من طرف اشوبم😂😂✨️

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همه‌مون طرف آشوبیم🔥

    ۳ ماه پیش
  • Sara

    1

    یسسسس ماگروه اشوبیانیم😂😂😂🌸

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آشوبیان! عالی بود👏🏻🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • Sara

    0

    😂😂😂😂😂فداتم من🫡

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂❤️

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    حس میکنم به سیاوش ظلم میشه🥴😖

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از چه لحاظ 🧐

    ۳ ماه پیش
  • محرابی

    0

    آخه دختربااون حالت میخوای موتورسواری کنی خدابخیر کنه. آخه به سیاوش بدبخت چیکار داری گناه داره بدبخت. ممنون خداقوت زیبا بود

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ادامه پارت‌ها رو بخون عزیزم. پارت ۱۵ امشب ساعت ۲۳:۲۰ ارسال می‌شه

    ۳ ماه پیش
  • محرابی

    0

    چه عالی منتظر پارت 15 هستم ممنون

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت♥️

    ۳ ماه پیش
  • نیلو

    0

    ای کاش هممون یه سیاوش توی زندگیمون داشتیم🫠

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    البته سیاوشی که موضعش مشخص باشه 😂نه اینکه هر دقیقه رنگ عوض کنه و رأیش برگرده

    ۳ ماه پیش
  • Nana

    0

    آشوب واقعا برازندشه داره آشوب به پا میکنه

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پا رو دُمِ دخترم گذاشتن

    ۳ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    آشوب در راهه چه آشوبی پر روغن 😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🔥🔥

    ۳ ماه پیش
  • آمنه

    0

    مثلا اگه کمی از بیماری در بدن اون شخص بره و کمی راحت باشیم باور کنید هیچ *** حتی پدر ومادر هم این دعا رو نمیکنند پس همه مشکلات روی دوش صاحبش هستند

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درسته👌🏻👏🏻

    ۳ ماه پیش
  • آمنه

    0

    همیشه یکی هست که از ته دل نگران ما باشه ولی باید قبول کنیم که انتظار ضربه رو از حتی اونی که بیشتر از همه دلسوز و دلنگران ما بوده هست تا وقتی بی نیازیم همه هستند همینکه کم بیاریم همه به بهانه های مختلف فرار میکنند مثلا اگه خدا نوشته بود که اگه کسی بیمار بشه و عزیزی درخواست کنه

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ضربه می‌خوری از کسایی که انتظار نداری...🫠💔

    ۳ ماه پیش
کپی شد!