آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت سیزده :
پدرجون اما با قیافهای درهم پیچیده از روی صندلی بلند شد.
مهم نبود. دیگه ناراحتی هیچکدومشون برام مهم نبود. خسته بودم از اینکه سالها درکشون کردم و اجازه ندادم خم به ابرو بیارن.
دیگه خسته بودم...
برخلاف همیشه؛ حالا سعیام بر این بود که با نیشِ زبونم ناراحتشون کنم. طوری که دیگه هیچوقت اسمم سر زبونشون نیاد.
متنفر بودم از تک-تکشون. اونها اژدهایی بودن در لباس گربهی خون
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
میارزید🥲😁
۲ هفته پیشنگار
0وا آشوب چیکار سیاوش بدبخت داری بعضی ها مثل من آرزوشونه عمو یا دایی مثل سیاوش داشته باشن سیاوش دوست داره بنظرم تند رفتی یکم آخه سیاوش این وسط چکاری وقتی بزرگترها تصمیمشون رو گرفتن پارت بینظیری بود مرسی ازت حدیث جونم☺️💙💙
۴ هفته پیشنگار
0ولی خب بچم آشوب عصبانیت دیگه چیکارش کنم وقتی هم عصبانیه کسی نباید دروورش بپلکه😄💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
Yes😎✨
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چون فاصله سنیشون کمه شبیه خواهر و برادر هم هستن😂طبیعیه نگران نباش چند روز دیگه اوکی میشن
۴ هفته پیشنگار
0اره دیگه درسته من عمویی همین خودم ندارم ولی یه خواهر دارم که قول دونمه یعنی دقولو هستیم من قول اولم اون دوم از این اتفاقا نیفته برامون ولی به چند ساعت نکشیده آشتی میکنیم😄💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
الهی😍
۴ هفته پیشبرفین
0الان سیاوش میگه به کدامین گناه نامسلمون ننت دم پیری میخاد معرکه ی کنه نن و بابا بزرگت مثل کوه پشت عروس در اومدن
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ولی پدربزرگ و مادربزرگ آشوب زیادی لاکچری و باکلاسن🫠
۲ ماه پیشفیوزپفیوز
0مدل موتور آشوب چیه؟🫠منو نمیبره سواری؟🫠
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چرا عشقم سوار شو دوتایی بریم
۳ ماه پیشنسترن
0چرا من خوشحال شدم از اینکه میخواد از این خونه بره؟ 😂😑
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چون احترامی برای زحماتش قائل نشدن :)
۳ ماه پیش....
3به نظرم آشوب داره زیاده روی میکنه...اوکی ناراحته از مادرشو مادر وپدر بزرگش ولی به سیاوش چه ربطی داره اخههه
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خب...شما یا خیلی خونسردی موقع عصبانیت یا تاحالا عصبانی نشدی که این حالت رو درک کنی(که احتمالاً بعیده😂)
۳ ماه پیشدیانا
0چقدر اشوبم. با تمام وجودم درکش میکنم. درسته یه رمانه اما من این رمان و زندگی کردم. اینکه پا پس نکشم و ادامع بدم. اینکه از خانواده ام ضربه بخورم. همه. همش و درک میکنممم. حدیث خیلی خوبی. منی که تجربه کردم میدونم چقدر قشنگ به قلم میاری و چقدر قلمت قویه ♥️♥️♥️ از ته دلم برای ارزوی موفقیت میکنم.
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
الهی بگردم🥲
۳ ماه پیشSara
0داداشم اشوب داره توکل خانواده اشوب میکنههه. هرچیم باشه من طرف اشوبم😂😂✨️
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همهمون طرف آشوبیم🔥
۳ ماه پیشSara
1یسسسس ماگروه اشوبیانیم😂😂😂🌸
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آشوبیان! عالی بود👏🏻🤣🤣
۳ ماه پیشSara
0😂😂😂😂😂فداتم من🫡
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂❤️
۳ ماه پیشسارا
0حس میکنم به سیاوش ظلم میشه🥴😖
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
از چه لحاظ 🧐
۳ ماه پیشمحرابی
0آخه دختربااون حالت میخوای موتورسواری کنی خدابخیر کنه. آخه به سیاوش بدبخت چیکار داری گناه داره بدبخت. ممنون خداقوت زیبا بود
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ادامه پارتها رو بخون عزیزم. پارت ۱۵ امشب ساعت ۲۳:۲۰ ارسال میشه
۳ ماه پیشمحرابی
0چه عالی منتظر پارت 15 هستم ممنون
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت♥️
۳ ماه پیشنیلو
0ای کاش هممون یه سیاوش توی زندگیمون داشتیم🫠
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
البته سیاوشی که موضعش مشخص باشه 😂نه اینکه هر دقیقه رنگ عوض کنه و رأیش برگرده
۳ ماه پیشNana
0آشوب واقعا برازندشه داره آشوب به پا میکنه
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
پا رو دُمِ دخترم گذاشتن
۳ ماه پیشFatemeh
0آشوب در راهه چه آشوبی پر روغن 😂😂😂
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🔥🔥
۳ ماه پیشآمنه
0مثلا اگه کمی از بیماری در بدن اون شخص بره و کمی راحت باشیم باور کنید هیچ *** حتی پدر ومادر هم این دعا رو نمیکنند پس همه مشکلات روی دوش صاحبش هستند
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درسته👌🏻👏🏻
۳ ماه پیشآمنه
0همیشه یکی هست که از ته دل نگران ما باشه ولی باید قبول کنیم که انتظار ضربه رو از حتی اونی که بیشتر از همه دلسوز و دلنگران ما بوده هست تا وقتی بی نیازیم همه هستند همینکه کم بیاریم همه به بهانه های مختلف فرار میکنند مثلا اگه خدا نوشته بود که اگه کسی بیمار بشه و عزیزی درخواست کنه
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ضربه میخوری از کسایی که انتظار نداری...🫠💔
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0ای بابا آشوب با این حالت واسه چی از بیمارستان زدی بیرون آخه؟ بدبخت سیاوشم نگرانته خب، با همچین عمویی اینطوری حرف میزنن؟