آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت سوم :
دکمهی ریموت رو فشردم و موتور رو به کمک پاهام به داخل پارکینگ هدایت کردم.
خوشبختانه چراغِ واحد سیاوش خاموش بود و این یعنی خداحافظ اعصاب خوردیِ شبانهی جنگ و جدال با سیاوش.
داشتم کورمال-کورمال و روی پنجهی پاهام از پلهها بالا میرفتم و هنوز طبقهی اولو رد نکرده بودم که با صدای باز شدن درب واحد سیاوش، خون توی رگهام منجمد شد و گوشهی لبم ناخودآگاه بین دندونهام قرار گرفت.
خدایا این بشر چرا خواب نداشت؟!
ذره-ذره به عقب برگشتم و با قیافهای حق به جانب نگاهش کردم که با اخمهای مثلاً جدی، دست به سینه توی چهارچوب در ایستاده بود.
یه احساس پیروزیِ نامحسوسی هم پشت چهرهاش بود که قشنگ میتونستم حسش کنم.
کیف میکرد از اینکه مچم رو گرفته.
البته من که میدونستم دلیل اصلیِ تا این وقت شب بیدار موندش چیه.
فقط منتظر یه موقعیت مناسب بودم تا خبطی که کرده بود رو به مادرجون لو بدم.
در واقع برگ برندهی خوبی به دستم داده بود ولی در حال حاضر حتی روحش هم از باخبر بودنِ من، آگاه نبود.
"شب بهخیر" سریعی بهش گفتم و هنوز پامو روی پلهی بعدی نگذاشته بودم که مچ دستمو توی حلقهی دستش اسیر کرد و توی یه حرکت ناگهانی، پرتم کرد توی خونه و درب رو محکم بست.
کتفم به تیزیِ دیوار خورده بود و دستم درحال مالش اون نقطه بود و نگاهم پر از فحش و ناسزا:
- لعنت بهت سیاوش که هیچ سنمی با خوابیدن نداری.
با اخم روی صورتم سایه انداخت و دستشو کنارم روی دیوار گذاشت:
- کجا بودی؟
سرکشانه گفتم:
- هرجا، تورو سننه؟!
انگشت اشارهاش رو با تهدید جلوی چشمهام تکون داد:
- چند بار بهت بگم با عموی بزرگترت درست صحبت کن؟ آدم نمیشی، نه؟
انگشتش رو با پشت دستم پس زدم و دستمو روی دستگیره گذاشتم که درب رو با کلید قفل کرد و کلید رو هم جلوی چشمهای درشت شدهام تکون داد و سپس توی جیب شلوارش انداخت:
- تا جواب قانع کننده ازت نشنوم، حق نداری از این در بیرون بری.
نفسمو با کلافگی به بیرون فوت کردم.
بازیش گرفته بود این وقت شب!
از سکویی که حال پذیرایی رو از حال خصوصی و درب جدا میکرد، پایین اومدم و خودمو روی کاناپهی نرم و لطیفش مثل جنازه پرت کردم و نگاهمو بهش دوختم که مثل مترسک اخمآلود سر شالیزار با نگاهش قصد قورت دادنم رو داشت.
خندهی خوابآلود و خستهای سر دادم:
- خیالات بَرِت نداره عمویی، کلاً یکسال ازم بزرگتری، این دلیل نمیشه که راه به راه بهم امر و نهی کنی و انتظار داشته باشی توی کارهام ازت اجازه بگیرم.
- آخ که چقدر پرو و زبون درازی آشوب! من نمیدونم زنداداش سرِ تو چی خورده که انگار گاز گرفتی و بیرون اومدی.
میخواستم بخندم، ولی خنده جلوی دشمن یه نوع ضعف به حساب میاومد.
به سختی جلوی خندیدنم رو گرفتم با کشیدن سر انگشتام روی لبم:
- از همونایی خورده که مادرجون موقع حامله بودنِ تو مدام ازش استفاده میکرده.
سرخ شد از گرفتن منظورم.
تقصیر خودش بود، میخواست انقدر بیادبی حرف نزنه!
اصلاً چیزی به اسم حیا بین من و سیاوش وجود نداشت.
همونطور که داشت وارد آشپزخونه میشد، با صدای بلند داد زد:
- کاری نکن از فردا شب موتور و سوئیچش رو توی انباری بندازم و دَرِشم قفل کنم، با زبون خوش بهت اخطار میدم کله شقی رو بذاری کنار.
هه...خیال کرده بود!
- منم با زبون خوش بهت اخطار میدم دست از تهدید کردن من برداری، وگرنه همین فردا صبح میرم به مادرجون میگم که دیشب داشتی چیکار میکردی.
برای لحظهای سر و صداهای توی آشپزخونه متوقف شد.
لبخند پیروزمندانهای زدم که با دستپاچگی از پشت یخچال بیرون اومد و گفت:
- چیکار میکردم؟
پوزخندی با افتخار زدم؛ طوری که بفهمه یه آتوی خیلی بزرگ ازش دارم:
- حالا!
زرنگ بود دورش بگردم، خیلی زود فهمید که از ماجرای دیشبش بو بردم.
با یه سینی قهوه به طرفم اومد و با چهرهای که نگرانی پشتش پنهون بود، گفت:
- عمو قربونت بره، خودتم میدونی رفت و آمد با موتور برای قلبت خطرناکه. تو که خودت خانوم وکیلی و بهتر از هرکسی به قانون واقفی، میدونی اگه با موتور تصادف کنی و بگیرنت چه عواقبی در انتظارته.
داشتم از درون پاره میشدم تا هر طور که شده با خندهام مبارزه کنم و جلوشو بگیرم.
این لطافتِ لحنش که یهو زمین تا آسمون تغییر کرد و قهوهای که این موقع شب برام درست کرده بود، همهشون بیان کننده این بود که میخواست خرم کنه تا بیخیال گفتن اون ماجرا به مادرجون بشم.
نشستم روی کاناپه و با قاشق چایخوری، قهوه رو هم زدم تا شکر داخلش حل بشه.
سپس دستمو به سمتش دراز کردم و با پرویی گفتم:
- ماساژ بده.
سرخ شد از عصبانیت.
اگه ازش آتو نداشتم، بیشک بلند میشد و دهنمو از وسط جر میداد.
اما حالا که چارهای جز تسلیم نداشت، شروع کرد به ماساژ دادن دستم تا آرنج.
قهوهمو هورت کشیدم و فنجون رو پایین آوردم.
و با اخم گفتم:
- نون نخوردی مگه؟ اینطوری الکی بخوای ماساژ بدی همین الان میرم پیش مادر جون و بهش میگم سیاوش جونش دیشب داشت چه غلطی میکرد.
البته که همچین قصدی نداشتم.
دلم میخواست اذیتش کنم تا تلافی تهدیدهایی که بهخاطر موتور ازش شنیده بودم، در بیاد.
باید استفاده میکردم از این آتوی محشری که ناخواسته به دستم داده بود.
فنجون قهوه رو روی میز گذاشتم و تا خواستم بلند بشم، فشار محکمی به دستم وارد کرد که با باسن روی تشک کاناپه فرود اومدم:
- بشین!
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
منم این آرزومو توی رمان پیاده کردم 😂
۱ هفته پیشمحیا
0چیه آتوش ؟قراره بفهمیم حدیث جون؟؟
۲ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله عزیزم 🥰
۱ هفته پیشرها...
1من هم عمه دارم که از خودم زیاد بزرگتر نیست هم دو تا عمو رابطمون خوبه مثل خواهر و برادر بزرگترن برام
۳ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلی خوبه که اینجوری
۳ هفته پیشنگار
0وایی چقدر من دوست دارم دایی یا عمویی مثل عموی آشوب داشته بودم که تفاوت سنیه زیادی باهام نداشته باشه🥺 اون موقع یه حامی خوب داشتم که باهام رفیق بود و صمیمی مثل آشوب و سیاوش☺️ وایی من اگه یه آتو از یکی داشته باشم بلا های بدتری سرش میارم😈مرسی ازت حدیث جونم که آنقدر خوب می نویسی🥰💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلی حال میده یه عموی جوون مثل سیاوش داشته باشی🥲حیف که محرومیم از این نعمت
۳ ماه پیشمعصومه
0چه آتویی داری ازش آشوب؟ بیا دم گوشم بگو قول میدم به مامان جون نگم😂
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
معصومهی قشنگم♥️
۴ ماه پیشفاطمه ❤️
1من اینقدر خوشم میاد عمو یا دایی همسن داشته باشم با هم کلکل کنیم کرم بریزیم 😅😁آتو ازش بگیرم تحت فشار بزارم بچه رو 🤭 حیف که جزء آرزوهام میمونه🥲
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آخی عزیزم😁پس با آشوب همراه باش😉
۵ ماه پیشنسترن
1نکنه اون آتو اینه که مچشو با دوست دخترش گرفته(مغزم زیادی منحرفه) 😂😂
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره دیگه😂😂
۵ ماه پیشZahra
0حاجی پوپو که زنش دادی سیاوش مالل خودمه گفته باشممممم
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سیاوش و هَووی نازنینت مال خودت😂🫶
۵ ماه پیشNegar
1عموش بود؟ یعنی چی؟ حدیث؟ چرا همین اول کاری زدی توی ذوقم؟ چرا همه حدسام اشتباه در میاد؟ 😭❤️ 🩹
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ای خدا🤣🤣
۵ ماه پیشملینا
0دقیقا💔💔💔 ☺
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قلب شکسته واسه چیه😂؟
۵ ماه پیشملینا
0😂😂😂😂 عمو جون بکش بیرون دبگه انقدر از این غیرتی پلاستیکی ها نباش
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چرا مگه چی گفت😂
۵ ماه پیشBiti
0قولش و به کسی نده تو رمان هم سینگل بزارش که من باز شکست عشقی میخورممم😂😂
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سعیمو میکنم :)
۵ ماه پیشزن حدیث
0یعنی شرمنده 😂
۵ ماه پیشزن حدیث
0🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۵ ماه پیشBiti
0, حدیث جون تروخودا یکی هم اینجو بزو من باهاش شیپ شم😂😂😂😂
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چشم گلم در اسرع وقت 😁
۵ ماه پیشBiti
0چرا حس میکنم این اتویی که داره ازش حرف میزنع این بوده که سیا جون دیشب با یه خانومی ،خونه و تخت و ارهععع بگزریم😂
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله بگذریم :)
۵ ماه پیشتابان
0مثل اینکه فقط من نفهمیدم چ تیکه ای به سیا انداخته
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
جای شکر داره🤣
۵ ماه پیشتابان
0از فضولی دارم دق میکنم 🫠
۵ ماه پیشفن پگاه و پوریا
1و منی که تیکه رو پایین نیومده تو هوا گرفتمش😂😂 باید مغز منحرفی داشته باشی تا بگیری چی گفت 😂😂
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ای باریکلا😂 رفیق خودمی تو جهنم🤣🤣
۵ ماه پیشفن پگاه و پوریا
0فدات بشممم پس ور جهنم ملاقاتت میکنم 🤣🤣🤣
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حله😂😂
۵ ماه پیشفن پگاه و پوریا
0حالا دیگه شد عمو قربونت بره 😂😂
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
وقتی کارت گیر باشه😂😂
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

یه بنده خدا
0ولی چقدر حال میده که ادم یه عمویی دایی ای خاله ای عمه ای تقریبا همسن خودش داشته باشه و باهم راحت باشنا حقیقتا اینم رفت تو لیست ارزوهای محالم🥲😂😂