آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت یک :
به نام خدایی که عدالت جهان و جهانیان در اختیار اوست.
و تا اراده و اختیار او نباشد، حتی برگی از درخت نخواهد افتاد.
قلم را در دست گرفتم تا مقدمهای برای آغاز سفرمان بنویسم؛ اما ناگهان ندایی از درون نهیب زد که: کدام اتفاق را دیدهای یا میشناسی که شروعش همراه با مقدمه باشد؟!
خندههای عمیقی که از ته دل میآید، خبرهای ناخوشایند و یا حتی از دست دادن عزیزهایمان؛ هیچکدام با مقدمه آغاز نشد...
اما چه کنم که زینت این سفر در نگاشتن مقدمه است و بس.
پس مینویسم؛ هرچند با همان عقیده که به گوشتان رساندم، اما مینویسم...
مقدمه:
تو این دنیایِ مردونهیِ دادگاه و پاسگاه، اگه بخوای مهربون باشی، کلاهت پسِ معرکهست. من یاد گرفتم که لبخند بزنم، ولی زیرِ همون لبخند، نقشهی با خاک یکسان کردنِ طرف مقابل رو میکشم.
میگن بخشش از بزرگانه؛ ولی خب، من نه بزرگم و نه اصلاً اهلِ بخشش! من یه حافظه دارم که حتی صدایِ تیکتاکِ ساعتِ اون روزی که بهم نارو زدن رو هم یادشه. قانون واسه خیلیها یه کتاب قطورِ خستهکنندهست، ولی واسه من مثل یه پازله که تیکههاش رو جوری میچینم که تهش طرف مقابل نفهمه از کجا خورده.
وقتی با کفشهای پاشنه بلندم تویِ سالن دادگاه قدم میزنم، صدای تقتقاش واسه موکلم سمفونیِ برنده شدنه و واسه اونوریها، ناقوسِ مرگ! من زرنگتر از اونیام که بذارم کسی از زیر دستم در بره؛ پروندهای که من بازش کنم، تهش فقط یه برنده داره، اونم منم و بس. بقیه؟ بقیه فقط سیاهیلشکرن تو قصهی انتقامی که من سالها براش دندون تیز کردم…»
| آشوب |
ساعت 2:00 بامداد.
در حالی که قطرههای ریز باران، روی پیشونی و سرشونههام پیدا بود.
و برخورد نفسهای گرمم به شیشهی کلاه کاسکت، بخار نه چندان زیادی جلوی دیدگانم رو تار کرده بود.
دستهام با تمام قوا؛ با وجود سرمای سوزناک و استخوانسوز تهران، دور دستههای فرمان موتور سیکلت حلقه شده بود و چنان گازی میدادم که آسفالتهای خیابون تهران به لطف چرخهای موتورم صاف شده بود.
دستهاش رو از پشت روی کنارههای کلاه کاسکت گذاشت و از سرم جداش کرد.
همونجا بود که ریههام هوای تازه نوش جان کردن و لبخند فوقالعاده عمیقی مهمون لبهام شد.
و بلافاصله، کش رو از دور موهام باز کرد و گوجهایِ موهام رو به هم ریخت.
حالا قطرههای باران، میون گیسهای بلندم هم دیده میشد.
رقصی که باد لابهلای موهام صدقه سریِ سرعت موتورم ایجاد کرده بود، با روشناییِ ماه روی زمین، یکی از سکانسهای قشنگ زندگیم به حساب میاومد.
دستهاشو از هم باز کرد و با خندههای بلند و کر کنندهاش، جیغهای محکم و پیدرپی میکشید.
از همون جیغهایی که فکر میکردی در حال خالی کردن خودش و عقدههاشه.
به نفس-نفس افتاد اما همچنان خندههای مقطعی و تیکه-تیکهاش قطع نشده بود:
- وایسا همینجا.
به محض شنیدن حرفش، فرمان رو کج کردم و توی گوشهای ترین نقطه از خیابون، توقف کردم.
به کمک چنگ زدن به شونهام، پیاده شد و کلاه کاسکت رو از سرش در آورد.
چشمهاش قرمز و خونی شده بود از شدت بیخوابی.
منم دست کمی از اون نداشتم، اما میارزید به این لذت شبانه و دوری از درگیریهای روزمرهی زندگی.
بطری آب رو از جایگاه مخصوص موتور برداشت و همونطور که مشغول باز کردن درب بطری بود، نگاه شیطونش رو به نقطهای نامعلوم دوخت و لب زد:
- لبو میخوام.
چهرهام از شنیدن اسم "لبو" درهم کشیده شد.
خوب میدونست نقطه ضعفهام رو.
و دقیقاً از همین راه هم تلاش میکرد روی اعصابم ناخن بکشه و دیوانهام کنه.
بطری رو سرجاش برگردوند و پس گردنی محکمی حوالهی گردنم کرد:
- کری؟ گفتم لبو میخوام!
حرصی، دندون روی هم ساییدم و با چشمهای ریز شدهام غریدم:
- با نداشتههای من بازی نکن ارغوان.
قهقههاش گوش آسمون رو کر کرد:
- همین اعصابِ نداشتهات منو عاشق خودت کرده لعنتی.
با انزجار نگاهش کردم.
و کارت بانکیم رو با اخم از جیب شلوارم بیرون آوردم و مقابلش گرفتم:
- بگیر، فقط سمتِ من نیا که این دفعه جنازهات روی دستم میمونه!
کارت رو با خوشحالی و نیشی که تا بناگوش باز شده بود، از میون انگشتهام قاپید و بدو-بدو به طرف لبو فروش رفت.
از پشت به هیکل ریزه میزهاش نگاه کردم و دست به سینه روی موتور نشستم.
خنگ بود ولی دوستش داشتم.
البته که خودش رو از هر جهاتی علامهی دهر میدونست و خیال میکرد که به عالم و آدم برتری داره.
بالاخره لبوی بیصاحب رو خرید.
اینو از پیامکی که روی موبایلم اومد، فهمیدم.
داشت با لبهای خندون به سمتم میاومد که داد زدم:
- نیا جلو، همونجا کوفت کن بعد بیا!
ابروهاش رو با لجاجت بالا انداخت.
میدونستم...میدونستم این بار هم یه جنگ تمام عیار در پیش داریم.
جنگ سرِ لبو!
متنفر بودم حتی از اسم لامصبش...
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوش اومدی عزیزدلم❤️
۱ هفته پیشنگار
0پارت خیلی باحالی بود از همین اول جذب رمانت شدم حدیث جونم خیلی خوب بود مرسی ازت عزیزم 😊💙💙
۳ ماه پیشنگار
0دیگه من رو عفو کنید دیر رسیدم ولی دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه🙃 تازه شروع کردم این یکی رمانت رو خوندن از داستانش و پارت اول به شدت خوشم اومد🥰💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلی خیلی خوش اومدی عزیزم، اگر رمان رو دوست داشتی حتماً لایکش کن♥️
۳ ماه پیشنگار
0مرسی عزیزم واقعا تا اینجا خیلی باحال بود لایکش هم کردم خوشگلم😉☺️💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عشق منی🩷
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سلام نگار جانم به رمان آشوب هم خوش اومدی♥️
۳ ماه پیشنگار
0خواهش میکنم حدیث جونم☺️💙💙
۳ ماه پیشنازنین
0نویسنده ی عزیز این رمان جالب بود موفق باشید
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
تشکر♥️🌹
۴ ماه پیشآبی
1سلااااام به نویسنده
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سلاممممم خوش اومدی جیگررررر🔥
۵ ماه پیشRAHA
0پارت قشنگی بود اما اینکه نویسنده ری اکشن هارو توی چنل بسته مثلااا میخواد تنبیه کنه یه چیز مسخرست واقعا
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سلام. اولاً که تنبیه رو به شوخی گفتیم. ثانیاً؛ ریاکشن به دلایلی چندین ساعت بسته شد و بعد از یک روز دوباره باز شد :/
۵ ماه پیشRAHA
0ممنون.....
۵ ماه پیشفاطمه ❤️
1سلام سلام من اومدم پارت اولش که عالی بود واقعا دوستش دارم برم برای ادامه💜💜💜💜
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
به رمان جدید خوش اومدی فاطمه جانم♥️
۵ ماه پیشمبینا
0حدیث جووووونی،چقدر منتظر این رمان جدیدت بودم مطمئنم مث کتونی سفید میترکونی🤍
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مبینااااا دیر اومدی ولی خوش اومدی❤️
۵ ماه پیشنسترن
0سلاااااااممم حدیث جون اومدم این رمان از کتونی سفید قلمت قوی تره فقط امیدوارم مثل کتونی مغزم رد نده😂
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سلام نسترن جانم، خیلی خوش اومدی♥️
۵ ماه پیشسمیه
1دفعه اولمه اومدم رمانت بخونم فعلا ک عالیه قلمت خیلی قوی هست موفق باشی عزیزم
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سلام نازم خوش اومدی به جمع ما❤️
۵ ماه پیشhami
0عکس شخصیت هارو نمیزاری؟
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
گذاشته شده.
۵ ماه پیشمبینا
0از شروعش معلومه چقد عالیه
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوش اومدی به جمع ما ❤️
۵ ماه پیشاوا
0به نام حدیث شروع میکنیمممممممممم😊😇
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
جااانم خوش اومدی 🫶
۵ ماه پیشBiti
1بلاخره رمان جدیدت و پیدا کردممممممممم،اونحا که به پوری جونم نرسیدم امیدوارم اینجا دیگه نیمه ی گمشدمو پیدا کنمممممممم
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خوش اومدی عزیزم😍😂 انشاالله پیدا کنی
۵ ماه پیشفن پگاه و پوریا
0حدیثثثث تو چرا من از هرچی خوشم میادتوی رمانت میاریییی زننننن . من عاشق موتورمممم ، آشوبم که موتور سوارهههه واییییی ، من از همین الان عاشق این دختر شدممم 🤍🥹🥹
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دیگه دیگه 😁
۵ ماه پیشMani
0عالی شروعش کردی بریم ببینیم ادامش چی میشه....
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مچکرم. همراهم باشید تا آخر مسیر
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

یه بنده خدا
0ههوو بالاخره منم شروع کردم این شاهکاروو.💃🏻💃🏻شروع جالبی بود و حرفای قبل مقدمه ات خیلیی قشنگ بود نویسنده، عالیی