لیست کلیه پارتهای رمان آشوب : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 94
-
رمان آشوب - پارت 21
| راوی | هیچکس نمیدانست که لبخند عمیق و خبیثِ پسرِ لهراسبی، دقیقاً در لحظهی اعدام پدرش، چه معنا و مفهومی دارد! آن دو گوی مشکی و خبیثش را بدون آنکه ثانیهای از نگاه وحشت زدهی آشوب جدا کند، همراه با لبخند کش آمدهاش به او دوخته بود. چشمانی که دیگران آن را "مشکی" تلقی میکردند؛ اما امان از دیدِ آ...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 22
کلیدهارو از صاحب املاکی تحویل گرفتم و بعد از تشکر کوتاه و مختصری از پلههای ساختمون پایین اومدم. سیاوش رو دیدم که همچنان دست به سینه، تکیه به کاپوت ماشین داده و منتظرم مونده بود. هوف کلافهای بیرون دادم که متوجه برگشتنم شد. تکیهشو از ماشین گرفت و درب سمت شاگرد رو برام باز کرد: - بشین خودم میرسو...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 23
دستمو روی گوشهام فشار دادم و جیغهای محکم و وحشتزده کشیدم و تا خواستم از پلهها به سمت اتاقم فرار کنم، ناگهان چنگی از پشت دور مچ پاهام حلقه شد و با مخ فرو رفتم تو پلههای سرد و سنگی. عربدهی دردآلودی کشیدم و جوشش و فوران خونو روی پیشونیم احساس کردم. نفسهای پُر از دردم توی گوشم اکو میشد و نا...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 24
هنگ کرده بودم و سقف دهنم از شدت بهتی که بهم وارد شده بود، خشکِ خشک بود. یعنی چی؟! چطور ممکنه ماشین بدون راننده حرکت کرده باشه؟ البته بعید هم نیست...با اون اوضاع و پرشی که از پنجرهی اتاقم به حیاط خونه کرد و هیچ اتفاقی براش نیفتاد؛ بیشک نامرئی شدن عین آب خوردن میموند براش! سیاوش با نگرانی و ترس ...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 25
با اضطراب بلند شدم و پشت سر سیاوش راه افتادم. جلوی پنجره ایستادم و پرده رو با یه دستم کنار زدم. و با دست آزادم مشغول کندن پوست لبم با استرس شدم. مونده بودم این قلب با اینهمه استرس و فشاری که بهش تحمیل شده بود، چرا همچنان سرحال و تند میتپید؟! عجیب بود بخدا. سیاوش تا خودشو به درب برسونه، من پشت...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 26
دکمهی کولر رو زدم و همزمان با نگاه خنثیام به نیمرخ متعجبش خیره موندم. آرنج دست چپمو روی تکیه گاهِ پنجره گذاشتم و با انگشتهام روی چونهام ضرب گرفتم. همچنان که به روبروم نگاه میکردم، ذهنم پر کشید پیش اون دختره. به اینکه چرا نتونستم تو جلدش فرو برم؟ اینکه اون گردباد لعنتی و مزاحم چی بود که یه...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 27
| آشوب | با زورِ آب یخ و شستن دست و صورتم، بالاخره بعد از ده ساعت تونستم چشمهامو باز نگه دارم و دل از عالم خواب بِکَنم. انگار یه چیزی رو به رگهام تزریق کرده بودن که توانایی بیدار موندن رو نداشتم. از وقتی که اومدم خونهی سیاوش تا خودِ الان که دوازده شب بود، یکسره خوابیده بودم. خونریزی گردنم هنو...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 28
نفهمیدم چطور از جا بلند شدم و به سمت راه پله پرواز کردم. باورم نمیشد اونچه رو که حدس میزدم... اشتباه نمیکردم، میکردم؟ اون گرمایی که از طرفش به سمتم میاومد؛ قطعاً منشأ دیگهای بجز پسر لهراسبی نداشت! پلهها رو به قدری با سرعت پایین میرفتم که چندینبار با مخ فرو رفتم تو دیوار. خون از پیشونی...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 29
| آشوب | دستم از شدت کتکی که به آنیل زده بودم، درد میکرد و ذرهای از تورم و قرمزیش کم نشده بود. مامان با آبغوره گرفتنهاش اعصابم رو خورد میکرد و مادرجون زیر لب غر میزد: - خدا منو مرگم بده. احساس میکنم خواب دیدم. دعوا و کتککاریمون کم بود فقط! خدا بگم چیکارت نکنه دختر، چرا یهویی منفجر شد آخه...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 30
دیگه از حفظ بودم منبع این نالهها رو. ورودش مساوی بود با بلند شدن صدای این نالههای خوفناک و عجیب. نالههایی که همراه بود با یه موزیک ترسناک و ریتمی ترسناکتر توی ذهنم...! سعی میکردم توی اون موقعیت خوفناک خودم رو نبازم، درحالی که چهارستون بدنم به رعشه افتاده بود و به معنای واقعی کلمه؛ مُردم و مر...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 31
انسان؟! مگه این حیوون از انسانیت بویی هم برده بود؟ همچنان جلوی درب خشکم زده بود و مغزم از صادر کردن هرگونه دستوری، عاجز بود. مهراب که متوجه تردید و تعللم شده بود، نچی کرد و گفت: - گفتم که قول میدم! از چی میترسی دیگه؟ چرا فکر میکرد ازش میترسم؟ یعنی خب میترسیدم واقعاً. اَه! گوه توش. چرا نمیتو...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 32
با برخورد داغی لبهاش به پوست گردنم، راه گلوم باز شد و انگار تازه تونستم از اعماق وجودم عربده بزنم... اون داشت بامن چیکار میکرد؟! چیکار میکرد... انقدر جیغ زده بودم که طعم خون رو توی دهنم احساس میکردم. گلوم میسوخت، اما درد و سوزش قلبم در مقابل سوزش گلوم، هیچی نبود... با کف دستم ناگهان به صورتش...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 33
| مهراب | - چیکار کردی مهراب؟! با خنده به قیافهی متعجب و شگفت زدهاش نگاه کردم: - چیه؟ خوشت نیومد یا ناراحتی که تنها رفتم؟ مشتی با عصبانیت به کتفم زد که بخاطر یهویی بودنش، فرود اومدم روی صندلی و بلند خندیدم. سری با تأسف برام تکون داد و گفت: - لعنت بهت! چرا قبل از رفتنت چیزی به من نگفتی؟ میون خن...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 34
گرمای دستشو روی سرم از روی پتو احساس کردم. و بلافاصله با شنیدن صدای محزون و لرزونش نزدیک گوشم، از اعماق وجودم آتیش گرفتم: - نمیخوام بگم گریه نکنی. اتفاقاً تا میتونی خودتو خالی کن، ولی بهم قول بده کمر خم نکنی زیر این مصیبت. به اعضای خانوادهات خبری نمیدی؟ حق داری. اما بدون که من به تنهایی ت...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 35
با باز کردن درب، نگاهم به سمتش برگشت. پلاستیک داروها رو روی پام گذاشت و در سکوت شروع به حرکت کرد. درحال چک کردن داروها بودم که متوجه شدم قرص مد نظرم رو نخریده. کلافه و عصبی از پیدا نکردن قرص، پلکهامو روی هم فشار دادم و با صدای خفهای پرسیدم: - چرا نگرفتی عرفان؟ صدای لبریز از حرصش بلند شد: - نیا...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 36
پلک چپم با عصبانیت و ناباوری بالا پرید. پس ورودش به دفتر تو دوربین ثبت نشده! حدس میزدم. حدس میزدم وقتی به اون شکل جلوی چشمهای سیاوش ناپدید شد و ماشین رو بدون سرنشین حرکت داده بود، این دفعه هم ردی از خودش به جا نذاره. بدجوری حیلهگر و فریبکار بود. زرنگ و حقهباز! هرکاری که اراده میکرد رو انجا...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 37
- من تا نفهمم این وقت شب با دختره چیکار داری از سرجام تکون نمیخورم. به چشمهای سرکشش نگاه کردم و نیشخندی زدم: - که اینطور، مهام نمیری دیگه؟ نچی کرد و دست به سینه، ابروهاشو با لج بالا انداخت: - نه! نمیرم. تو که هربلایی خواستی سرش آوردی، حالا دیگه اجازه نمیدم این موقع شب بکشونیش وسط بیابون و س...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 38
داشتم توی سنگسارِ بغلش جیغهای بنفش و از ته دل میزدم که ناگاه هالهای از نور فضای خفه و تاریکی که داخلش بودیم رو روشن و واضح کرد. فضایی که دقیقاً مثل همون رویایی بود که دیدم! یه تونل پیچ در پیچ و شدیداً روشن. که با سرعتی غیرقابل توصیف درحال بلعیدن ما به طرف انتهای تونل بود. انتهایی که به هیچ ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 39
دوباره پشت بهم کرد و دست به جیب ایستاد. و با لحن پرتمسخری که بند-بند وجودم رو آتیش میزد، گفت: - فرض کن پیشنهادمو رد کنی و بعدش تیتر اول روزنامههای اول هفته این باشه: آشوب معینیفر؛ وکیل پایه یک دادگستری تهران، کسی که برای اجرای عدالت هرکاری میکنه، اینبار برای انتقام گرفتن از حرفهای خواهرش آ...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 40
| راوی | دستان قدرتمندش را دور فرمان حلقه کرده و نامحسوس به آن فشار وارد میکرد. دم عمیقی گرفت و حال، چشمانش را به آرامی باز کرد و به جلویش خیره شد. طبق عادت و فرمول هرروز؛ مردم، ماشینها و کسب و کارها در جنب و جوش و خروش بودند، بیآنکه کوچکترین اختلالی در روند زندگیشان ایجاد شود. اولین قطرهی ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
