لیست کلیه پارتهای رمان آشوب : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان آشوب - پارت 41
| آشوب | با همون چهرهی برزخیِ حفظ شدهام از ماشین لعنتیش پیاده شدم و تمام دق و دلیمو روی بستن درب ماشینش خالی کردم. لحظهی آخر، وقتی که خواستم از خیابون رد بشم، سرمو چرخوندم و با خشم به صورت خندونش نگاه کردم. پسرهی عوضیِ فرصت طلب. کافی بود تا من حرفی رو بزنم تا اراده کنه از آب گِل آلود، ماه...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 42
بالاخره تونستم یه قطره اشک تمساح بریزم که دوباره دستش رو جلو آورد که اینبار جیغم از قصد به هوا رفت: - آخ مامان کجایی که ببینی آشوبت رو زمین زدن. عرفان با چهرهای پوکرفیس و گیج نگاهم کرد و گفت: - این کولی بازیها دیگه چیه آشوب؟! بذار ببینم چِت شده آخه! بدجوری خوردی زمین، میترسم زانوت شکسته باشه...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 43
عرفان که به طرف اف-اف قدم برداشت، ضربان قلبم به اوج خودش رسید. نگاهم قفل شده بود روی عرفان و حدسی که راجع به فردِ پشت درب میزدم، مثل خوره درحال سوراخ کردن مغزم بود. اما درکمال تعجب، اخم روی صورتش باز شد و بعد از فشردن دکمه و باز کردن درب، به سمتم برگشت و گفت: - سیاوشه. سیاوش بود؟! این وقت شب؟ او...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 44
با بیرون اومدن چیزی شبیه به رعد و برق آبی رنگ از توی دستم و کوبیده شدنش به صورتِ مهراب، صدای وحشتناکی مثل صدای جیغ کشیدنِ یه حیوونِ وحشی از سمت مهراب توی اتاق پیچید و گردباد آشنایی درست میون من و مهراب بوجود اومد. گردبادی که باعث شد مهراب با شدت ازم جدا بشه و طی یک حرکت وحشتناک و سریع، به همراه گ...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 45
| آشوب | سوزش چشمهام و درد افتضاحی که توی سرم پیچید، همزمان با نسیم خنکی که از پنجرهی باز شده به داخل اتاقم وزید، بیانگر طلوع خورشید صبحگاهی بود. صبحی که شبش بدترین شب عمرم بود. حتی بدتر از اون شبی که بهم تجاوز شد... . شبی که انگار خواب برام حروم و ازم سلب شده بود. از طرفی درد دستهامم توی نخو...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 46
همینکه از دفتر بیرون اومدم و بعد سوار ماشین شدم و نیم ساعت بعد جلوی درب خونه توقف کردم، مامان از پنجره منو دید و قبل از اینکه پیاده بشم فوری درب رو باز کرد. کیفم رو برداشتم و نگاه کلافهای به دربِ باز شده انداختم. خدا رحم کنه به امروز و درگیری با مامان. اصلاً احساس خوبی به امروز نداشتم. اون ا...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 47
با دستهایی که دور دستهی سینی خشک شده بود، و با کمری که مقابل مهراب برای برداشتن چایی خم شده بود، همزمان با نگاهی آلوده به اشک و گلویی که تا خرخره به بغض مبتلا شد، مات و مبهوت به اونورِ پنجره خیره بودم و از لا به لای پردهی توری هال، عرفان رو میدیدم که داشت فریاد میکشید و اسم مهراب رو صدا میز...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 48
| آشوب | همونطور که احساس سنگینیِ مژه مصنوعی رو روی چشمهام داشتم، به نیمرخ خندونش خیره بودم که داشت با لبخند برای رقص خواهرش آوا دست میزد. چیزی که واسم عجیب بود، اهمیت نداشتنِ مرگ لهراسبی برای مهراب و خانوادهاش بود. چون هنوز سالِ لهراسبی در نیومده بود که اینا به راحتی جشن عروسی گرفتن و حتی ک...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 49
خندهی تمسخرآمیزی کرد و از پشتم بیرون اومد. مقابلم ایستاد و با غرور گفت: - بزودی عاشقم میشی. یعنی...باید عاشقم بشی! اینم جزو همون بندیه که توی قرارداد لحاظ شده. عشق اجباری؟! اونم کی؟ من؟ عاشق کسی مثل مهراب بشم؟ عاشق پست فطرت و شیطان صفتی مثل مهراب؟ هه. خیالات خامش تمومی نداشت انگار. احمقِ خوش ...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 50
این که...این که... . تعجب رو از چشمهام خوند که ماسکش رو برداشت. وا رفته از دیدن چهرهاش، گفتم: - تو اینجا چیکار میکنی؟ لبخندی زد. لبخندی که بوی خوبی نمیداد. نکنه اینم جنی چیزی بود؟ - پشت سرم بیا. اخمی کردم. چی شده بود که امشب همه با لحن دستوری با من صحبت میکردن؟ وقتی دید هیچ حرکتی نمیزنم، گ...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 51
کوله رو توی بغلش گرفت و تا دستشو روی زیپ کوله گذاشت، بند دلم پاره شد و انگار یه سطل آب جوش روی سرم خالی کردن. یعنی به همین زودیا قرار بود بو ببره؟! نبض شقیقهام همزمان با ضربانِ غیرقابل شمارش قلبم درهم آمیخته شد. اگه همینجا و توی همین ماشین از ماجرا خبردار میشد، بیشک نمیتونستم قضیه رو ماستما...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 52
تک خندهی خبیث و پرصدایی کردم که توجه دختربچه از موبایل مهراب گرفته شد و به سمتم برگشت. دستهام رو به سینه زدم و با ابرو اشارهای به موبایل کردم: - چشمت رو گرفته، آره؟ بزاق دهنش رو باصدا قورت داد. دستشو که دور فرمان دوچرخه فشار داد، فهمیدم که چه فکری توی سرش میگذره. روبروش ایستادم. انتظار داشتم...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 53
با خوندن پیامش چنان برقی از سرم پرید که خواب به کل از چشمهام خداحافظی کرد. از تخت که پایین اومدم، به قدری دستپاچه بودم که نزدیک بود پاهام به همدیگه بپیچن و با مغز روی سرامیک فرود بیام. وای...واسه چی اومده بود اینجا؟ اونم این وقت صبح؟ نکنه اتفاقی واسه آنیل افتاده بود؟ درب رو محکم باز کردم. انگار...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 54
با حرفی که زد، همهی تنم آغشته به شوک شد: - دوستش داری؟ نفس توی سینهام حبس و مغزم پر شد از سوالی که پرسید. دوستش داشتم؟ من...من عرفان رو دوست داشتم؟ خب آره! معلومه که داشتم. ولی...به چه عنوانی؟ هنوز هم مثل یه برادر؟ هنوز هم مثل قدیما به عنوان یه رفیق صمیمی دوستش داشتم؟ عجب سوالی ازم کرد. سوالی...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 55
از اتاق بیرون اومدم. با سر دنبال عرفان گشتم ولی پیداش نکردم. حتی تو آبدارخونه هم نبود. اعترافش یجوری منو گیج کرده بود که داشتم دور خودم میچرخیدم برای پیدا کردنش. تا اینکه الهه تماس رو قطع کرد و بعد از اینکه گوشیِ تلفن رو سرجاش قرار داد، گفت: - دنبال آقای فصیحی میگردید خانوم؟ - آره، تو ندیدی ک...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 56
- تاحالا کسی تو زندگیت بوده؟ دزدکی از گوشهی چشم نگاهش کردم و با هول، گفتم: - چرا میپرسی؟ شونهای با بیتفاوتی بالا انداخت: - همینطوری. به هرحال موقعیت اجتماعی خوبی داری. فیس و استایل و هیکل روفرمی هم داری که آدمو نسبت به سوالی که پرسیدم کنجکاو میکنه. منظورش از "آدم" خودش بود؟ تو دلم بهش خندی...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 57
دستش که دور کمرم شل شد، مرگ رو با چشمهای خودم دیدم. ای...این کوله تو دست آرش چیکار میکرد؟! دستمو محکم به میز گرفتم تا پس نیفتم. صدای نفسهای سنگین و وحشت زدهام توی مغزم میپیچید و نمیشنیدم حرفهای آرش رو. امکان نداره! امکان نداره این همه بدشانسی و تیره بختی! حرارت از سمت نگاه مهراب که جرئت ن...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 58
توی اون لحظه یه احساس بینهایت و فوقالعادهای داشتم. احساسی که بهم پرواز کردن رو القا میکرد و آزادی رو برام معنا کرده بود. و انگار؛ با تمام وجودم مرز بین زندگی فانی و زندگی ابدی در اون آرامش ابدی و خارقالعاده رو درک کردم. چیزی که توی اون صحنه جالب بود، به یادآوریِ مرگِ دفعهی پیشم بود. اون دفع...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 59
خشم همهی وجودش را فرا گرفته بود. در حدی که نمیدانست چه میکند. آن هم جلوی دوربینهای مداربسته و جمعیتی که در بیمارستان بودند. اما میدانست که دیگر هیچ چیز برایش اهمیت ندارد. میدانست که خونِ این حرامزاده، حلال است. شاید عرفان با کشتن مهراب؛ در حق افراد بیشماری لطف میکرد. ولی در حق خودش، جفا...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 60
| راوی | - عرفان؟ عرفان گوشیت داره زنگ میخوره. بگیر جواب بده، دختره خودشو کشت انقدر زنگ زد. غزل بود که موبایل را مقابل عرفان گرفته بود. عرفانی که در این یکماه، خواب و خوراک نداشت. و کسی بیشتر از چند کلمه از زبان او نشنیده بود. نگاه بیرمقش را که بالا آورد، دل غزل را لرزاند. برادرش بود...پاره...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
