پارت نهم :

کیفم‌و با بغض از روی میز چنگ زدم.

بغضِ لعنتی مثل یه تیغ گیر کرده بود وسط گلوم..

تیغی که هیچ‌‌جوره نمی‌شد قورتش داد.

و حتی نمی‌شد بروزش داد و یه نفس راحت کشید.

منی که حتی تو مراسم کفن و دفن پدرم ذره‌ای اشک نریختم. اشک نریختم و ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!