لیست کلیه پارتهای رمان آشوب : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان آشوب - پارت 61
| مهراب | - همه چیز آمادهست؟ - خیالت جمع نوکرتم، گفتم که فقط لب تر کن جونمم برات میدم داداش. بیحوصله از این همه زبون ریزیهای هیراد، با عجله از ساختمون بیمارستان بیرون اومدم و به طرف ماشین دوییدم: - میرسم تا ده دقیقهی دیگه. مجالی به چرب زبونیِ بیشتر از سمت هیراد ندادم و با قطع کردن تماس، پشت...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 62
| آشوب | انگار که علت اصلی اصرار کردنم برای برگشت به این دنیا، فقط و فقط آغوشِ دوبارهی عرفان باشه، وقتی سرم رو به سینهی ستبرش چسبوندم که یک دنیا آرامش و حس خوب توی وجودم سرازیر شد. اون هم کم لطفی نمیکرد و دستش رو روی امواج موهام به حالت نوازش تکون میداد. هردو روی تخت نشسته بودیم. هردو اختیار...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 63
نزدیک بود از روی ویلچر بیفتم که یهو دست یکی از پرستارها دور کمرم حلقه شد و بدنم رو درحالی که بخاطر سرفههای شدید و خونیم ضعف کرده بود، روی ویلچر صاف کرد و داد زد: - ببرینش بچهها. همین کافی بود تا شخصی که نمیتونستم به دلیل بدحالیم چهرهشو ببینم، ویلچر رو از پشت هدایت کنه و سریع وارد اتاقم کنه. ب...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 64
این عوضی چیکار کرد الان؟ منو بوسید؟ اونم جلوی مهتا؟ بعد از اون گندی که زده بود، این حجم از آرامش واقعاً عجیب بود. البته اگه خواهرِ منم مسئول جایی بود که من توش گند میزدم، باید هم خونسرد میبودم و ککم نمیگزید. با بیتفاوتی، کنارم روی صندلی نشست و پرسید: - بهتری؟ پوکرفیس نگاهش کردم. چرا فقط یذره...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 65
آخ عرفان...آخ بمیرم برای دلت. اگه حرف این لاشی رو میشنید چی به روزش میاومد؟ خدایا...من که میدونم تنهام نذاشتی. من که میدونم این کما هم بخاطر لطف و عنایت تو بوده که اون اتفاق توی دفتر وکالتم دوباره تکرار نشه. پس اینبار هم یه کاری بکن و خودت یجوری از این مخمصه نجاتم بده که هیچ کاری از دستم ساخ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 66
| آشوب | با شنیدن صداهای آروم و گوشنوازی که گویا ضربه مانند به پنجرهی اتاق برخورد میکرد، باعث شد لایی از پلکهام رو باز کنم و اولین نقطهی دیدم، قطرات درشت بارون باشه که پنجرهی اتاق رو با نرمی و لطافتِ تمام میبوسید. روی تخت دونفرهای دراز کشیده بودم که وسط یه اتاق نقلی ولی شیک خودنمایی میکر...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 67
لبخند مهربونی به روم زد. از اون لبخندهایی که فکر میکردی بخاطر ناراحت نشدنت زده و قصد داره از فکر و خیال بیرونت کنه. فشاری با دستش به سرشونهام وارد کرد و بوسهی ریز و سریعی کنار گوشم گذاشت: - یعنی بخاطر همین فکر و خیالاتت همراهیم نکردی؟ نه. فقط همین نبود! بخش بزرگی از همراهی نکردنم، مربوط به مه...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 68
دستهای یخ زدهام رو محکم به لبهی میز گرفتم و با چشم ریز کردنی، در تلاش بودم که حضور مهراب رو با چشم ببینم و قبول کنم که بدبخت شدیم. عرفان حرف میزد اما من هیچی نمیشنیدم جز صدای زنگ زدن مغزم و قلومپ-قلومپ کوبیدن قلبم توی دهنم. پس چرا نبود؟ چرا نمیدیدمش؟ نکنه نامرئی شده بود دوباره؟ میخواستم د...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 69
مطمئن بودم اونا از آشوب خبر دارن. اصلاً مگه میشد بیخبر باشن؟ یه یادداشت از خودش گذاشته بود توی بیمارستان و خانوادهاش با نشون دادن اون یادداشت، ادعا میکردن که خودشونم از آشوب بیخبرن. درحالی که نمیدونستن من مثل خودشون خر نیستم که این چرت و پرتها تو کتم فرو بره. سیاوش ولی کجخند متمسخری زد و...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 70
پس بالاخره سر و کلهاش پیدا شد! اونم توی یه همچین موقعیت پر استرسی که من داشتم. احساس میکردم حتی از حالم باخبره و از قصد این sms رو درست توی این شرایطِ سخت و پیچیده واسم ارسال کرده. پیامش یه بوهایی میداد، خصوصاً جملهی آخرش! بدجوری ترسیده بودم. ولی از گرفتن شمارهاش هم غافل نشدم. انگشتمو رو...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 71
صدای بوقهای ممتد ماشین سنگین با جیغِ آغشته به وحشتم یکی شد. توی اون لحظه خودمو برای هر اتفاقی؛ حتی مرگ آماده کرده بودم. دیگه امیدی نداشتم. انقدر وحشت زده بودم و ترس بهم غلبه کرده بود که دستهام سِر شده بودن و توانایی کنترل کردن ماشین رو نداشتم. ولی درست وقتی که توی یک سانتیمتری ماشین سنگین بو...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 72
چندبار پلک زدم تا از بهتی که متن یادداشت بهم وارد کرده بود، بیرون بیام. آروم-آروم کمر صاف کردم و دوباره کاغذ رو تا کردم. نگاه حیرونمو توی سرتاسر حیاط چرخوندم. حتی پرنده هم پر نمیزد! پس اون کجا بود؟ کجا بود و چجوری این کاغذ رو به من رسونده بود؟ «فقط کافیه اراده کنی تا فعال بشه و در برابر هر خطری...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 73
| آشوب | با یکدور چشم چرخوندن توی حیاط بیمارستان، متوجه شدم که چندتا صندلی کنار بوفه قرار داره. نموندم وقت رو هدر بدم. پا تند کردم و فوراً خودم رو به صندلی رسوندم. موبایل عرفان داشت خودشو میکشت از بس که زنگ خورده بود. از چندین تا موکل بگیرید تا حسام و خانوادهاش، خصوصاً غزل که پاشنهی موبایل ع...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 74
با چشمهای ریز شده به پرستار نگاه کردم. ولی من که مطمئن شده بودم مهراب اینجا حضور نداره! پس این لعنتی چرا صدای مردونه داشت؟ خواست به سرعت از کنارم بگذره که اجازه ندادم. سریع دستش رو گرفتم که برگشت و با ترس نگاهم کرد. نیم نگاهی به عرفان انداختم که دوباره خوابش برده بود. از اونجایی که نمیخواستم س...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 75
فرصت جواب دادن رو بهش ندادم. تماسو قطع کردم و پلههارو پایین اومدم. مامانو دیدم که به همراهِ همتا روی کاناپه نشسته بود و داشتن سریال میدیدن با لپتاپ. چندتا از خدمتکارها هم توی پذیرایی مشغول نظافت و گردگیری بودن. تا اینکه با شنیدن صدای کفشم که داشتم از پله پایین میاومدم، سر هردوشون به سمتم چ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 76
- داداش حالا چجوری بریم تو خونهاش؟ نیم نگاهی به هیراد انداختم که داشت دنبال یه راه حل واسه ورود به خونهی اون زنه میگشت. تا اینکه ماشین رو همونجا خاموش کردم و حینی که پیاده میشدم، گفتم: - پیاده شو بهت میگم. حالت کنجکاوی به خودش گرفت و پیاده شد. درب ماشین رو بست و کنارم ایستاد. دست به کمر زدم ...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 77
با پوزخندی، بطریِ خالی شده رو پرت کردم پشت سرم. در ادامه، دستامو روی دستههای صندلی گذاشتم و مقابل چهرهی خیس و کپ کردهی ژیلا سایه انداختم: - وقت واسه خوابیدن زیاده ژیلا خانوم، خیلی هم زیاده! وقتی صورتِ لرزون و وحشت کردهاش رو دیدم، پوزخندِ شرورم کش اومد و صدای دورگه شده از عصبانیتم، به وحشتش ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 78
درحالی که نگاهم از روی دختربچه جدا نمیشد، از عقب صدای قدمهای نزدیک شدهی هیراد سمت خودم رو کشیدم که با پوف کشیدنی، گفت: - داداش بیخیالِ بچه شو توروخدا. وقتی اسم "خدا" رو از زبونش شنیدم، با پوزخند پر تمسخری نگاه از دختربچهی گریون گرفتم و به هیراد چشم دوختم: - خدا؟ تو مگه خدارو میشناسی اصلاً؟...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 79
ای...این...این انگشت بریده شده دیگه چی بود؟! صدای نفسهای کشیده و ترسیدهام توی گوشم میپیچید. سرمو چرخوندم و یه نگاه به درب حموم انداختم و یه نگاه به انگشتِ بریده شده. جرئت نداشتم خم بشم و انگشت رو بردارم. انگشتی که غرق در خون بود و کاغذ باریک و درازی هم دورش پیچیده شده بود. نگاه لرزونم روی جعب...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 80
با دیدنش کنار خودم، انگار چشمهی اشکم خشک شد و گریهمم قطع شد. سیگارِ بین لباشو با فندک روشن کرد و همونطور که نگاهش به دود پخش شدهی سیگار تو هوا بود، گفت: - حتماً خودم باید میکشوندمت تهران؟ خشم توی نقطه به نقطهی بدنم شروع به فعالیت کرد. و کف دستهام که از روی خشم، بیاختیار روی زمین فشرده ش...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
