لیست کلیه پارتهای رمان آشوب : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان آشوب - پارت 81
پیامش، برقی شد دور پاهام و فنر مانند از روی تخت بلند شدم. پلکی زدم و با ناباوریای که میون پلکهام شعله میکشید، خوندم پیامی رو که حکم رعشه به استخونهام رو داشت. «فراموشت نمیکنم، ولی... خداحافظ!» خداحافظ؟ یعنی چی؟ یعنی چی این پیام؟ منظورش چی بود؟ به قدری مات زده بودم که دیر فهمیدم چکیدن اشک ...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 82
صدای لژ کفشم، باعث شد نگاه عرفان برای لحظهای به سمتم برگرده. اما با این تصور که الان نگاهش به دخترخالهاش که کنارش حضور داره برخورد میکنه، نه من. به همین خاطر، اخمش با دیدنم و شوکه از حضورم کنارش، ثانیهای از هم باز شد و تکونِ متعجبی سر جاش خورد. عینکمو در آوردم برای دیدنش. آخ که چقدر دلتنگش ب...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 83
یکی از مأمورها که از بازوش گرفته بود و داشت به طرف ماشین پلیس هدایتش میکرد، رو به اون یکی مأمور کرد و گفت: - بگین دوربینها رو یه دور دیگه چک کنن. - چشم قربان. کجا داشتن میبردنش؟ نکنه...نکنه بهش مظنون شده بودن؟ اَه، این دیگه چه سوالیه من میپرسم؟ خب معلومه که بالاخره میاومدن سراغ مهراب، اونم ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 84
دستشو از جلوی چشمش برداشت که با دیدن قرمزیِ چشمش، لبم بیاختیار از یه طرف کش اومد و به خنده باز شد. عجب جونوری بود این پسر. آخه این دیگه چه طرز برگشتن بود؟ بیسروصدا، عین جن بوداده ظاهر میشد! اونم بدون کالبد، فقط با دوتا چشم که اونم توی تار و پود پرده فرو رفته بود. نگاه چپ-چپی بهم انداخت. نمی...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 85
نتونستم در واکنش به حرفش، حریف پوزخندم بشم. سرشو به عنوان "چیه" تکون داد که خیره به چشماش، درحالی که نمیتونستم حدس بزنم اعترافش واقعیه یا نه، گفتم: - پس خودتم میدونی اون شب چه بلایی به سرم آوردی! لبخند ریزی زد. و بدون گرفتن نگاهش از چشمام، دستشو سمت موهای ریخته شده روی چشمام برد و پشت گوشم زد...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 86
وحشی شده بود. انقدر که جریان عصبانیتش، توی خورد شدن استخون مچم سرازیر شد و "آخ" پر دردی رو از بین لبام خارج کرد. مهتا ولی با دستپاچگی، ویلچرش رو سمت ما روند. آخ مهراب، چیکار داشتی میکردی با غرور آشوب؟ مطمئن بودم این خانواده خودشون این کاره بودن که یه همچین تهمتی رو نثار من کردن، وگرنه در غیر این...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 87
مهتا رسماً مُرده بود و خودشو قهوهای کرده بود. انگشتهای لرزونشو روی لبش کشید. رزی اما با اخم، الان که بعد از چند ثانیه به خودش اومد و موقعیت رو درک کرد، کیفش رو با خم شدن و عصبانیت چنگ زد و رو به مهتای خجالت زده، گفت: - واقعاً که مهتا جون! دیگه وقت سکوت نبود. بس بود هرچقدر مسکوت موندم و نمایش...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 88
وقتی به خودم اومدم که سنگینی وزنش از روم برداشته شد. محکم خودشو کنارم انداخت که تشکِ تخت بالا و پایین شد. که با پیچش نفسهای کشدار و بلندش توی اتاق، پلکِ مبهوتی زدم. و حالا با سر چرخوندنی تونستم چهرهاش رو دقیق ببینم و پی به عمق موضوع ببرم. من...من الان چه غلطی کردم؟ به قدری ماتزده بودم که نفس...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 89
بیشک از شنیدن حرفهاش، دوتا شاخ روی سرم در اومده بود. همه داشتن طوری نگاهمون میکردن که انگار اوناهم مثل من ماتِ حرکتِ مهراب بودن و باورشون نمیشد. کنارم که نشست، منم این فرصت رو پیدا کردم که برای دیدن طرح گردنبند، سر خم کنم. چه طرح قشنگی هم داشت. ترکیبِ یه ماه هلالی که رو نوکِ هلال، تک ستاره...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 90
درحالی که سرفه امونم نمیداد، ولی میمُردم اگه اخمهامو نشونِ چهرهی خندونش نمیدادم. چطور جرئت میکرد راجع به عرفان اینطوری حرف بزنه؟ روبروی ساختمونمون توقف کرد. تکیهشو از صندلی گرفت و با باز کردن کمربندش، بطریِ آبو به طرفم گرفت و رو به منی که سرفهام هنوز آروم نگرفته بود، گفت: - کُشتی خودت...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 91
- هرکاری میکنی بکن، ولی حرف از نبودنت نزن مامان. مادر، با نشاندن لبخند عمیقی بر روی لبانش، استکان را روی سینی گذاشت و بلند شد. مقابل چشمان گرفتهی پسرش، دست به سینه ایستاد و تکیهاش را به درگاه درب سپرد: - همهمون در نهایت یه روزی میمیریم پسرم، اما خب برای من مهم این بود که قبل از مردنم سر و س...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 92
| راوی | مشتش را مملوء از آب سرد کرد و روی صورتش پاشید. بعد از آن گافی که میان خواب و بیداری داده بود، نمیدانست دقیقاً با چه بهانهای سوتیاش را برطرف و توجیه کند. مهراب را کورهی آتش کرده و تحویل خانوادهاش داده بود. با آن اخمهای درهم و چهرهای که کجخلقیاش را داد میزد، پشت میز غذاخوری نشسته...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 93
| آشوب | همهی امیدم توی ثانیهای ناامید شد. صدای شکستن قلبم رو به وضوح شنیدم... . عرفان نیومد، نیومد و من مطمئن بودم که متوجه حضورم شده و از قصد خودش رو به خواب زده تا غزل رو بفرسته پایین. و شاید تمام این بیقراریهامو دیده بود و اهمیتی بهش نداد. ولی چرا؟ بخاطر کدوم گناهِ نکرده؟ مگه من کاری رو ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 94
اما نفهمیدم چیشد که یهویی انگار نیرویی از غیب رسید و شیشه رو از دستم به شدت به طرفین پرت کرد. چشمامو که سیاهی میرفت، بالا آوردم. اما قبل از اینکه نگاهم به نگاهِ ناباورش برسه، صدای تنفس کشدار و پشت سر همش رو شنیدم که مقابلم روی زانو افتاد. و با فریادش که به صورتم برخورد کرد، رعشهی بدی به تنم ن...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 95
قلبم وحشت زده با آخرین توانش توی دهنم میکوبید. داشت یه دعوای بزرگ درست میکرد، اونم توی فضای بیمارستان. خواستم بلند بشم که دکتر اجازه نداد. عینکش رو با بلند شدن با عصبانیت از چشماش جدا کرد و فریاد زد: - اینجا چــــخبره؟ رو به پرستار زنی که داشت با ترس به درگیری نگاه میکرد با خشم توپید: - حراست...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 96
| راوی | پنجره را باز کرد و پرده را هم کنار کشید تا نور آفتاب را میهمانِ هال پذیرایی خانه کند. امروز؛ بیستم بهمنماه بود و هوای تهران برخلاف دیشب که آسمانش، زمین را لبالب از محبتِ سفیدیِ خود کرده و قطرات ریز و درشت برف را میهمانِ زمین و زبریاش، امروز با آغاز صبح و طلوع یکبار دیگرِ خورشید، دیگر ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 97
درب را با آخرین توانش به آرامی بست. سپس کورمال-کورمال به سمت تخت قدم برداشت تا مبادا آشوب را از خواب بیدار کند. غافل از اینکه او بیدار بود. اصلاً از دیشب تا صبح، خواب به سراغ چشمهایش نیامده بود که حالا بخواهد خودش را به خواب بزند. صدای قدمهایی را که شنید، ساعد دستِ سالمش را از روی چشماش برداشت...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 98
| آشوب | الحق که اون پیراهن زرشکی و شلوارِ راستهی استخوانی رنگ، حسابی به تنش نشسته بود و هیکل ورزشکاریشو قشنگ به رخ میکشید. انصافاً خوش چهره هم بود. چشم و ابرو مشکی، ریشهای مرتب و یکدست، قد بلند، هیکل روفرم و حتی تن صدای بم و دلنشینی که داشت. با بازوم به درب تکیه داده بودم و مشغول نگاه کردن ب...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 99
| راوی | دستش را با لبخند روی موهای دخترک کشید که دخترک، ورقهی نقاشی را با ذوق بالا آورد و گفت: - مامانی ببین نقاشیم قشنگه؟ خندید و خیره به نقاشی، دخترک را به خودش فشرد و گفت: - معلومه که قشنگه، مگه میشه نقاشیهای نوهی من زشت باشه؟ دخترک را روی پاهایش جا به جا کرد و با گرفتن گوشهی ورقه در دس...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 100
نمیدونستم چه مرگم شده. نمیدونستم چیشد و چرا دستمو بالا بردم و موهای ریخته شده جلوی صورتشو کنار زدم. کنار زدنی که دلمو هری پایین ریخت و ضربان قلبمو بیقرار کرد. بیاینکه بدونم چرا، نگرانش شده بودم. نگرانِ درهم شدنِ چهرهاش. نگرانِ بیرمقی نگاهش و اون سایهی سیاه وحشتناکی که ازش جدا شد. پشت...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
