لیست کلیه پارتهای رمان آشوب : پارت های 81 تا 93
تعداد کل پارت های منتشر شده : 93
-
رمان آشوب - پارت 81
پیامش، برقی شد دور پاهام و فنر مانند از روی تخت بلند شدم. پلکی زدم و با ناباوریای که میون پلکهام شعله میکشید، خوندم پیامی رو که حکم رعشه به استخونهام رو داشت. «فراموشت نمیکنم، ولی... خداحافظ!» خداحافظ؟ یعنی چی؟ یعنی چی این پیام؟ منظورش چی بود؟ به قدری مات زده بودم که دیر فهمیدم چکیدن اشک ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 82
صدای لژ کفشم، باعث شد نگاه عرفان برای لحظهای به سمتم برگرده. اما با این تصور که الان نگاهش به دخترخالهاش که کنارش حضور داره برخورد میکنه، نه من. به همین خاطر، اخمش با دیدنم و شوکه از حضورم کنارش، ثانیهای از هم باز شد و تکونِ متعجبی سر جاش خورد. عینکمو در آوردم برای دیدنش. آخ که چقدر دلتنگش ب...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 83
یکی از مأمورها که از بازوش گرفته بود و داشت به طرف ماشین پلیس هدایتش میکرد، رو به اون یکی مأمور کرد و گفت: - بگین دوربینها رو یه دور دیگه چک کنن. - چشم قربان. کجا داشتن میبردنش؟ نکنه...نکنه بهش مظنون شده بودن؟ اَه، این دیگه چه سوالیه من میپرسم؟ خب معلومه که بالاخره میاومدن سراغ مهراب، اونم ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 84
دستشو از جلوی چشمش برداشت که با دیدن قرمزیِ چشمش، لبم بیاختیار از یه طرف کش اومد و به خنده باز شد. عجب جونوری بود این پسر. آخه این دیگه چه طرز برگشتن بود؟ بیسروصدا، عین جن بوداده ظاهر میشد! اونم بدون کالبد، فقط با دوتا چشم که اونم توی تار و پود پرده فرو رفته بود. نگاه چپ-چپی بهم انداخت. نمی...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 85
نتونستم در واکنش به حرفش، حریف پوزخندم بشم. سرشو به عنوان "چیه" تکون داد که خیره به چشماش، درحالی که نمیتونستم حدس بزنم اعترافش واقعیه یا نه، گفتم: - پس خودتم میدونی اون شب چه بلایی به سرم آوردی! لبخند ریزی زد. و بدون گرفتن نگاهش از چشمام، دستشو سمت موهای ریخته شده روی چشمام برد و پشت گوشم زد...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 86
وحشی شده بود. انقدر که جریان عصبانیتش، توی خورد شدن استخون مچم سرازیر شد و "آخ" پر دردی رو از بین لبام خارج کرد. مهتا ولی با دستپاچگی، ویلچرش رو سمت ما روند. آخ مهراب، چیکار داشتی میکردی با غرور آشوب؟ مطمئن بودم این خانواده خودشون این کاره بودن که یه همچین تهمتی رو نثار من کردن، وگرنه در غیر این...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 87
مهتا رسماً مُرده بود و خودشو قهوهای کرده بود. انگشتهای لرزونشو روی لبش کشید. رزی اما با اخم، الان که بعد از چند ثانیه به خودش اومد و موقعیت رو درک کرد، کیفش رو با خم شدن و عصبانیت چنگ زد و رو به مهتای خجالت زده، گفت: - واقعاً که مهتا جون! دیگه وقت سکوت نبود. بس بود هرچقدر مسکوت موندم و نمایش...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 88
وقتی به خودم اومدم که سنگینی وزنش از روم برداشته شد. محکم خودشو کنارم انداخت که تشکِ تخت بالا و پایین شد. که با پیچش نفسهای کشدار و بلندش توی اتاق، پلکِ مبهوتی زدم. و حالا با سر چرخوندنی تونستم چهرهاش رو دقیق ببینم و پی به عمق موضوع ببرم. من...من الان چه غلطی کردم؟ به قدری ماتزده بودم که نفس...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 89
بیشک از شنیدن حرفهاش، دوتا شاخ روی سرم در اومده بود. همه داشتن طوری نگاهمون میکردن که انگار اوناهم مثل من ماتِ حرکتِ مهراب بودن و باورشون نمیشد. کنارم که نشست، منم این فرصت رو پیدا کردم که برای دیدن طرح گردنبند، سر خم کنم. چه طرح قشنگی هم داشت. ترکیبِ یه ماه هلالی که رو نوکِ هلال، تک ستاره...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 90
درحالی که سرفه امونم نمیداد، ولی میمُردم اگه اخمهامو نشونِ چهرهی خندونش نمیدادم. چطور جرئت میکرد راجع به عرفان اینطوری حرف بزنه؟ روبروی ساختمونمون توقف کرد. تکیهشو از صندلی گرفت و با باز کردن کمربندش، بطریِ آبو به طرفم گرفت و رو به منی که سرفهام هنوز آروم نگرفته بود، گفت: - کُشتی خودت...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 91
- هرکاری میکنی بکن، ولی حرف از نبودنت نزن مامان. مادر، با نشاندن لبخند عمیقی بر روی لبانش، استکان را روی سینی گذاشت و بلند شد. مقابل چشمان گرفتهی پسرش، دست به سینه ایستاد و تکیهاش را به درگاه درب سپرد: - همهمون در نهایت یه روزی میمیریم پسرم، اما خب برای من مهم این بود که قبل از مردنم سر و س...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 92
| راوی | مشتش را مملوء از آب سرد کرد و روی صورتش پاشید. بعد از آن گافی که میان خواب و بیداری داده بود، نمیدانست دقیقاً با چه بهانهای سوتیاش را برطرف و توجیه کند. مهراب را کورهی آتش کرده و تحویل خانوادهاش داده بود. با آن اخمهای درهم و چهرهای که کجخلقیاش را داد میزد، پشت میز غذاخوری نشسته...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان آشوب - پارت 93
| آشوب | همهی امیدم توی ثانیهای ناامید شد. صدای شکستن قلبم رو به وضوح شنیدم... . عرفان نیومد، نیومد و من مطمئن بودم که متوجه حضورم شده و از قصد خودش رو به خواب زده تا غزل رو بفرسته پایین. و شاید تمام این بیقراریهامو دیده بود و اهمیتی بهش نداد. ولی چرا؟ بخاطر کدوم گناهِ نکرده؟ مگه من کاری رو ...
بروزرسانی در : ۲۲ ساعت پیش
