آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت ده :
پدرجون با چهرهی جدی و عصبیش که روبروم ایستاد، احساس کردم وجودش که همیشه حکمِ یه کوه سرسخت رو برام داشت، به یکباره فرو ریخت و متلاشی شد.
مات و مبهوت به چشمهای قهوهای روشنش زل زدم که حالا رد خشم توش دیده میشد.
لرزیدم به خودم.
و تم ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
متاسفانه به خاطر کندی سرعت اینترنت، پارت به صورت کامل بارگذاری نشد. لطفا پارت را مجدد بارگذاری کنید
بارگذاری مجدد پارتبا تشکر از صبر و شکیبایی شما
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
دوست و همکار آشوب
۱ هفته پیشنگار
0وایی خدا مرگم بده آشوب بچم غش کرد ایشالله مهراب عرفان هر دوشون برات بمیرن عرفان الان باید بیای آخه😒💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عرفان چراااااااا 😂
۳ ماه پیشبرفین
0هر چقدر سر کتونی سفید حرص خوردم معلومه باید دو برابرش رو واس اشوب حرص بخورم
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
متأسفانه تأیید میکنم 😂در ادامه شدیدتر هم میشه اعصاب خوردیها
۳ ماه پیشمعصومه
0انقدر به بچم فشار اومد که حالش بد شد😭
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
باید پیوند میشد :)
۴ ماه پیشdonya
0بنظرم پدرجون و مادرجون یکم تخیلی با عروسشون رفتار میکنن که اجازه میدن شوهر کنه بخاطر شوهر عروسشون نوه شون از خونه بزنه بیرون .تو واقعیت خیلی احتمالش پایینه.مطمئنا نوه رو نگه میدارن و عروس و بیرون میندازن
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
کی آشوب رو انداخت بیرون؟ خودش رفت! اتفاقاً پدرجون و مادرجون نمونه بارز یه خانوادهی منطقی هستن. نمیدونم چرا هروقت با یه خانواده درست و حسابی روبرو میشیم، تعجب میکنیم🤔
۴ ماه پیشفیوزپفیوز
0از نظر کینه ای بودن مطمئنم مثل آشوبم متاسفانه یا حالا خوشبختانه🫢
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خبه حالا همهتون کینهای شدین😁
۴ ماه پیشفیوزپفیوز
0وااااییییی آشوب جونم بیهوش شددددد😭😭😭😭😭😭😭😭😭
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همه از اوییم و به سوی او بازمیگردیم
۴ ماه پیشنسترن
0آشوب، آشوب به پا کرد 😂
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آشوبهای اصلی هنوز در راهن عزیزم👌🏻
۵ ماه پیشمبینا
1تصورم فقط از مفنگی...😂🚶🏻 ♀️
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حالا بیچاره که مفنگی نبود...آشوب اونجوری میبینه طرفو😂
۵ ماه پیشاکرم بانو
0حالادوماد واقعا مفنگی بود؟
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
از نظر آشوب قطعاً بله🤣🤣
۵ ماه پیشدیانا
0خیلی سخته که بار تمام زندگی روت باشه و بعد اینجوری رو پایی بخوری. اونم از مادرت. واقعا وحشتناکه. الهی بگردم برای دل اشوب. درکش میکنم متاسفانه🥲
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
👌🏻🫠💔
۵ ماه پیشنیلو
0حدیث جون خسته نباشی🎀✨
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مرسی خوشگلم🫶
۵ ماه پیشنیلو
0هیییییی آشوب بیچاره عزیزم چی میکشی تو🥺🥺
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
صبر کن و ببین چی در انتظار مادر آشوبه...
۵ ماه پیشمریم
0ممنون نویسنده عزیز😍🖐
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربانت❤️
۵ ماه پیشMobi
0هعی کاش این طور اتفاقی واقعیت برا کسی نیافته فکر کردم بهشم سخته گناه اشوب🥺
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله واقعاً خیلی سخته. خصوصاً واسه کسی مثل آشوب :)
۵ ماه پیشزن حدیث
0من مامانم بدون روسری میره تو حیاط غیرتی میشم چه برسه به اینکه ازدواج کنه خدایی نکرده😐
۵ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره بخدا😂
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0عرفان دوست آشوب میشه ؟؟🤔