پارت ده :

پدرجون با چهره‌ی جدی و عصبیش که روبروم ایستاد، احساس کردم وجودش که همیشه حکمِ یه کوه سرسخت رو برام داشت، به یکباره فرو ریخت و متلاشی شد.

مات و مبهوت به چشم‌های قهوه‌ای روشنش زل زدم که حالا رد خشم توش دیده می‌شد.

لرزیدم به خودم.

و تم ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!