پارت دوازده :

سرم‌و با تأسف و خنده تکون دادم:
- من که از اولش می‌دونستم تو‌ همینجوری الکی و بی‌چشم‌داشت واسه من کاری انجام نمی‌دی.
لبخند منتظری زد.
از اون لبخندهایی که یعنی «خفه شو، بذار حرفم‌و بزنم»
خنده‌مو قورت دادم و مشتاقانه نگاهش کردم:
- هرچی که باشه نشنیده قبول می‌کنم.
دست‌هاش‌و مثل پشه به همدیگه مالید و با حالت چهره‌ی شیطانی و خبیثش گفت:
- نشنیده می‌خوای قبول کنی؟! ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پدرجون در رمان آشوب پدرجون
تصویر شخصیت همتا در رمان آشوب همتا
تصویر شخصیت مهام و مهتا در رمان آشوب مهام و مهتا
تصویر شخصیت عرفان در رمان آشوب عرفان
تصویر شخصیت آشوب در رمان آشوب آشوب
تصویر شخصیت مهراب در رمان آشوب مهراب
تصویر شخصیت آنیل در رمان آشوب آنیل
تصویر شخصیت سیاوش در رمان آشوب سیاوش
تصویر شخصیت الهام در رمان آشوب الهام
تصویر شخصیت ارغوان در رمان آشوب ارغوان
تصویر شخصیت مادرجون در رمان آشوب مادرجون
آخرین نظرات ارسال شده
  • یه بنده خدا

    0

    و اینکه چرا فقط وضعیت الهامو میبینن و اشوب فقط باید درک کنه؟ یه نگا به اشوب بدبخت هم بکنن میفهمن اونم حق داره و باید درک بشه

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اگه درک کردن بلد بودن اجازه نمی‌دادن پای خواستگار به خونه کشیده بشه

    ۱ هفته پیش
  • یه بنده خدا

    0

    ووایی خداا🤣🤣یه جوری پدرجونش میگه مراسم ازدواجش بهم خورد انگار که چقدر برا اشوب مهمه و الان از ته دل ناراحت میشه و تازه میگه برو بگو راضی هستی از ازدواجش اینا دیگه کی هستن خداا🤣🤣😂

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🤣🤣

    ۱ هفته پیش
  • هانا

    0

    من کاملا به آشوب حق میدم.چون خودمم الان تو اینجور شرایطی هستم با این تفاوت که پدر من فوت نکرده.و باید این بشه کابوس هر شبم که مادرم بیاد بگه من میخوام ازدواج کنم🤧🙄

    ۳ هفته پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سخته واقعا

    ۳ هفته پیش
  • عسلی

    0

    راجع به ناراحتی آشوب نسبت به مادرش و خانوادش واقعا حق رو بهش میدم منم بودم باهاشون قطع ارتباط میکردم ، اما راجع به ارغوان نظر دیگه ای دارم من هم تو روابط دنبال ثروت بودم و روی خیلیا کراش بودم ولی بستگی داره که به غیر از ثروت به خود طرف هم علاقه داشته باشی که بعد ازدواج به دیگری نگاه نکنی.

    ۱ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درسته 👌🏻

    ۱ ماه پیش
  • معصومه

    2

    والا حق میدم به آشوب که دلخور باشه، این همه سال با فکر انتقام باباش بزرگ شده و حالام اینطوری

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره بخدا🥲حقش نبود

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    وایی بچم آشوب تو قلبش چه آشوبیه خونه دیگه بعد توقع دارن بچم حالش بد نشه عالی بی نظیر بود مرسی ازت حدیث گلم🫠💙💙

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت ❤️

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    فدات گلم🥰💙💙

    ۲ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    1

    واااای متنفرن ازشون،چطور میتونن اینقدر راحت با آشوب حرف بزنن و بگم درکشون نمیکنه؟پس اشون بچی؟اون همه درد و رنجی که دید چی؟فکر و ذهنشو به انتقام مسموم کردن و نذاشتن یه نفس راحت بکشه حالا میان بازخواستش میکنن؟

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همین دیگه‌‌...نه تنها تشکر قائل نیستن، بلکه کارش‌و بی‌ارزش جلوه دادن

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    با چشم‌های قشنگت خوندی♥️

    ۵ ماه پیش
  • نسترن

    0

    منم مثل آشوب کینه ایم جوری که با برادر مادرم دعوام شد و دوساله حتی پا خونش نذاشتم و ازش متنفرم و میگم که من تورو به عنوان دایی قبول ندارم فقط برادر مادرمی تموم

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کارت‌و تأیید یا رد نمی‌کنم. بحثِ آشوب، بحث یه انتقام قدیمیه که کارش‌و از کینه و...گذرونده

    ۵ ماه پیش
  • نسترن

    0

    آشوب میخواد انتقام پدرشو بگیره منم از این یارو متنفرم بخاطر پدرم حالا حرفایی که به من میزد و دعوامون و دعواش با داداشمو میتونم کاری باهاش نداشته باشم اما حرفی که به پدرم زده رو نمیتونم فراموش کنم به همین خاطر ازش متنفرم و باید یه روز به گوه خوردن بندازمش.(شما هم اگه جای من بودی شاید ازش متنفر میشدی)

    ۵ ماه پیش
  • Zahra

    0

    چرا فک میکنم این خواستگاره ی ربطی لهراسبی یا قاتل پدرش داره؟

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    لهراسبی همون قاتل باباشه دیگه

    ۵ ماه پیش
  • Zahra

    0

    😂🚶🏻 ♀️ ➡️از اینکه لهراسبی قاتلِ مطمئن نیستم!

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مطمئن باش🫡

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    ارغوان همونی بود که شبا بااشوب میرفت موتورسواری؟؟؟

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره دیگه جانم. دخترعمه‌ش هم هست

    ۵ ماه پیش
  • °°°°°°

    0

    مهسا کی بود؟

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    با دقت مطالعه کنید. مهسا عمه‌ی آشوبه

    ۵ ماه پیش
  • نیلو

    0

    آشوب خانوم پاشو که کار داریم🥲

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سینه بزن😭😭

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    دقیقا 🥰👌👌👌

    ۵ ماه پیش
  • فن پگاه و پوریا

    1

    واقعاااااا متنفر شدم از پدر. جون و الهام و مادرجون . درسته شاید الهام دلیلی داشته باشه ولی کسی که دخترشو مجبور میکنه از علاقش بزنه و کاری که خودش میخواد رو به دخترش متحمل میکنه ،به نظر من دقیقا باید همینطوری باهاش رفتار کرد . ( متاسفانه یا خوشبختانه منم مث آشوب کینه ای ام، نه اونقدر شدید ولی... )

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بخاطر انتقام از قاتل شوهرش این کارو کرده :)

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️