دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه آشوب اثر حدیث بلیار

رمان آشوب

  • زبان فارسی
  • 126.1K 👁
  • 709 ❤️
  • 7.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان آشوب

من؛ «آشوب معینی‌فر!» اوایل ناخواسته با هدف ناگفته‌ای که توی ذهن مادرم نقش بسته بود، وارد رشته‌ی علوم انسانی شدم! اما بعدها وقتی دلیل اصرار مادرم برای تحصیل توی این رشته رو فهمیدم؛ با علاقه و هدفی که حالا محکم‌تر از همیشه توی وجودم ریشه انداخته بود، وارد دنیای سرد و جدیِ وکالت شدم تا تیزی لبه‌ی شمشیر انتقامم رو به خوردِ «ناصر لهراسبی» بدم. اون؛ پیرمرد خرفت که سال‌ها پیش پدرم رو به قتل رسوند و به خیال خودش فکر می‌کرد خیلی زرنگه که توی این بیست سال بزنه و در بره! اما من از زیرِ سنگم که شده پیداش کردم...پیداش کردم و نشونش دادم که زخم زدن به خانواده‌ی معینی‌فر چقدر براش سنگین تمام خواهد شد...اما ناغافل؛ پا توی بازی‌ای گذاشتم که حتی برای خودمم وحشتناک و غیرقابل باور به نظر میاد! بازی‌ای که ناخواسته واردش شدم و حالا دارم با انرژی شیطانی‌ای که توی وجودمه، دست و پنجه نرم می‌کنم و دنبال منبعشم اما...!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدایی که عدالت جهان و جهانیان در اختیار اوست.
و تا اراده‌ و اختیار او نباشد، حتی برگی از درخت نخواهد افتاد.
قلم را در دست گرفتم تا مقدمه‌ای برای آغاز سفرمان بنویسم؛ اما ناگهان ندایی از درون نهیب زد که: کدام اتفاق را دیده‌ای یا می‌شناسی که شروعش همراه با مقدمه باشد؟!
خنده‌های عمیقی که از ته دل می‌آید، خبرهای ناخوشایند و یا حتی از دست دادن عزیزهایمان؛ هیچکدام با مقدمه آغاز نشد...
اما چه کنم که زینت این سفر در نگاشتن مقدمه‌‌ است و بس.
پس می‌نویسم؛ هرچند با همان عقیده که به گوش‌تان رساندم، اما می‌نویسم...
مقدمه:
تو این دنیایِ مردونه‌یِ دادگاه و پاسگاه، اگه بخوای مهربون باشی، کلاهت پسِ معرکه‌ست. من یاد گرفتم که لبخند بزنم، ولی زیرِ همون لبخند، نقشه‌ی با خاک یکسان کردنِ طرف مقابل رو می‌کشم.
می‌گن بخشش از بزرگانه؛ ولی خب، من نه بزرگم و نه اصلاً اهلِ بخشش! من یه حافظه دارم که حتی صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ اون روزی که بهم نارو زدن رو هم یادشه. قانون واسه خیلی‌ها یه کتاب قطورِ خسته‌کننده‌ست، ولی واسه من مثل یه پازله که تیکه‌هاش رو جوری می‌چینم که تهش طرف مقابل نفهمه از کجا خورده.
وقتی با کفش‌های پاشنه‌ بلندم تویِ سالن دادگاه قدم می‌زنم، صدای تق‌تق‌اش واسه موکلم سمفونیِ برنده شدنه و واسه اونوری‌ها، ناقوسِ مرگ! من زرنگ‌تر از اونی‌ام که بذارم کسی از زیر دستم در بره؛ پرونده‌ای که من بازش کنم، تهش فقط یه برنده داره، اونم منم و بس. بقیه؟ بقیه فقط سیاهی‌لشکرن تو قصه‌ی انتقامی که من سال‌ها براش دندون تیز کردم…»
| آشوب |
ساعت 2:00 بامداد.
در حالی که قطره‌های ریز باران، روی پیشونی و سرشونه‌هام پیدا بود.
و برخورد نفس‌های گرمم به شیشه‌ی کلاه کاسکت، بخار نه چندان زیادی جلوی دیدگانم رو تار کرده بود.
دست‌هام با تمام قوا؛ با وجود سرمای سوزناک و استخوان‌سوز تهران، دور دسته‌های فرمان موتور سیکلت حلقه شده بود و چنان گازی می‌دادم که آسفالت‌های خیابون تهران به لطف چرخ‌های موتورم صاف شده بود.
دست‌هاش رو از پشت روی کناره‌های کلاه کاسکت گذاشت و از سرم جداش کرد.
همونجا بود که ریه‌هام هوای تازه نوش جان کردن و لبخند فوق‌العاده عمیقی مهمون لب‌هام شد.
و بلافاصله، کش رو از دور موهام باز کرد و گوجه‌ایِ موهام رو به هم ریخت.
حالا قطره‌های باران، میون گیس‌های بلندم هم دیده می‌شد.
رقصی که باد لابه‌لای موهام صدقه سریِ سرعت موتورم ایجاد کرده بود، با روشناییِ ماه روی زمین، یکی از سکانس‌های قشنگ زندگیم به حساب می‌اومد.
دست‌هاش‌و از هم باز کرد و با خنده‌های بلند و کر کننده‌اش، جیغ‌های محکم و پی‌درپی می‌کشید.
از همون جیغ‌هایی که فکر می‌کردی در حال خالی کردن خودش و عقده‌هاشه.
به نفس-نفس افتاد اما همچنان خنده‌های مقطعی و تیکه-تیکه‌اش قطع نشده بود:
- وایسا همینجا.
به محض شنیدن حرفش، فرمان رو کج کردم و توی گوشه‌ای ترین نقطه از خیابون، توقف کردم.
به کمک چنگ زدن به شونه‌ام، پیاده شد و کلاه کاسکت رو از سرش در آورد.
چشم‌هاش قرمز و خونی شده بود از شدت بی‌خوابی‌.
منم دست کمی از اون نداشتم، اما می‌ارزید به این لذت شبانه و دوری از درگیری‌های روزمره‌ی زندگی.
بطری آب رو از جایگاه مخصوص موتور برداشت و همون‌طور که مشغول باز کردن درب بطری بود، نگاه شیطونش رو به نقطه‌ای نامعلوم دوخت و لب زد:
- لبو می‌خوام.
چهره‌ام از شنیدن اسم "لبو" درهم کشیده شد.
خوب می‌دونست نقطه ضعف‌هام رو.
و دقیقاً از همین راه هم تلاش می‌کرد روی اعصابم ناخن بکشه و دیوانه‌ام کنه.
بطری رو سرجاش برگردوند و پس گردنی محکمی حواله‌ی گردنم کرد:
- کری؟ گفتم لبو می‌خوام!
حرصی، دندون روی هم ساییدم و با چشم‌های ریز شده‌ام غریدم:
- با نداشته‌های من بازی نکن ارغوان.
قهقهه‌اش گوش آسمون رو کر کرد:
- همین اعصابِ نداشته‌ات من‌و عاشق خودت کرده لعنتی.
با انزجار نگاهش کردم.
و کارت بانکیم رو با اخم از جیب شلوارم بیرون آوردم و مقابلش گرفتم:
- بگیر، فقط سمتِ من نیا که این دفعه جنازه‌ات روی دستم می‌مونه!
کارت رو با خوشحالی و نیشی که تا بناگوش باز شده بود، از میون انگشت‌هام قاپید و بدو-بدو به طرف لبو فروش رفت.
از پشت به هیکل ریزه میزه‌اش نگاه کردم و دست به سینه روی موتور نشستم.
خنگ بود ولی دوستش داشتم.
البته که خودش رو از هر جهاتی علامه‌ی دهر می‌دونست و خیال می‌کرد که به عالم و آدم برتری داره.
بالاخره لبوی بی‌صاحب رو خرید.
این‌و از پیامکی که روی موبایلم اومد، فهمیدم.
داشت با لب‌های خندون به سمتم می‌اومد که داد زدم:
- نیا جلو، همونجا کوفت کن بعد بیا!
ابروهاش رو با لجاجت بالا انداخت.
می‌دونستم...می‌دونستم این بار هم یه جنگ تمام عیار در پیش داریم.
جنگ سرِ لبو!
متنفر بودم حتی از اسم لامصبش...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی جامع و خلاصه رمان آشوب

رمان آشوب، اثری پرتعلیق، هیجان‌انگیز و سراسر معما به قلم حدیث بلیار است. این داستان که در ژانر اصلی معمایی جای می‌گیرد، با درهم‌آمیختن زیرژانرهای تخیلی، عاشقانه و رازآلود، اثری خلق کرده است که مخاطب را در هزارتویی از تاریکی، انتقام و کشف حقیقت گرفتار می‌کند.

داستان در مورد یک وکیل سرسخت و زخم‌خورده است که پس از قتل بی‌رحمانه‌ی پدرش، در مسیر تاریک و پرپیچ‌وخم انتقام قدم می‌گذارد. او به دنبال قاتل می‌گردد تا تقاص خونی که ریخته شده را بگیرد؛ اما در این مسیر با معماهای عجیب، اتفاقات تخیلی و ترسناک و در نهایت عشقی غیرمنتظره روبه‌رو می‌شود. حضور مردی به نام «مهراب» در این میان، تمام معادلات او را بر هم می‌زند و مرز بین کینه و عشق را کمرنگ می‌کند.

اطلاعات تکمیلی: نگارش این اثر در تاریخ ۱۵ اسفند ۱۴۰۴ به پایان رسیده است. با توجه به وجود مفاهیمی چون شکنجه، قتل، انتقام و فضاسازی‌های دلهره‌آور، مطالعه‌ی این رمان برای رده سنی +۱۸ سال مناسب است. برچسب‌های اصلی این اثر شامل تخیلی و ترسناک، معماهای عجیب، شکنجه و عشق می‌باشد.

تحلیل و بررسی درونمایه و هدف داستان

درونمایه‌ی اصلی رمان «آشوب»، تقابل میان اجرای عدالت و غرق شدن در تاریکی انتقام است. هدف والای نویسنده از نگارش این اثر، رساندن این پیام است که «حق باید به حقدار برسد». داستان به زیبایی نشان می‌دهد شخصیتی که برای اجرای قانون آموزش دیده (یک وکیل)، چگونه در مواجهه با یک فقدان بزرگ مجبور می‌شود قوانین را زیر پا بگذارد و با پیامدهای روحی و روانی تصمیماتش روبه‌رو شود.

فضاسازی و دلایل جذابیت رمان

نقطه قوت «آشوب»، ترکیب استادانه فضای حقوقی و جنایی با المان‌های ترسناک و تخیلی است. نویسنده با خلق معماهای پیچیده در هر فصل، ذهن خواننده را به چالش می‌کشد. توصیفات دقیق از صحنه‌های اکشن و درگیری‌های روانی شخصیت‌ها، باعث می‌شود ریتم تند داستان حفظ شده و مخاطب تا کشف آخرین راز، نتواند کتاب را زمین بگذارد.

مقدمه رمان

من آشوبم، دختری که زندگیش با یه اتفاق وحشتناک زیر و رو شد. دختری که به جای عروسک بازی، یاد گرفت چطور با تاریکی‌ها بجنگه.
پدرم رو ازم گرفتن، اونم به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن.
حالا من اینجام، یه وکیل که قانون رو خوب می‌شناسه، اما برای گرفتن انتقام، گاهی باید قانون رو زیر پا گذاشت.
اونا فکر می‌کردن با کشتن پدرم، منم نابود می‌شم، اما نمی‌دونستن که از خاکستر اون آتیش، یه ققنوس بیدار می‌شه.
یه ققنوس که تا قاتل پدرش رو پیدا نکنه، آروم نمی‌گیره.
من آشوبم و قراره دنیای اونا رو به آشوب بکشم!

معرفی شخصیت‌های داستان

آشوب

وکیل کینه‌توز و سرسخت

⚖️ دختری زخم‌خورده که پس از قتل پدرش، زندگی عادی را کنار گذاشته و به یک ققنوس بی‌رحم برای گرفتن انتقام تبدیل شده است؛ کسی که از شکستن قوانین ابایی ندارد.

مهراب

محافظ و مرموز

🛡️ مردی درشت‌هیکل که حضورش در میانه مسیر تاریک انتقام‌جویی آشوب، نقشه‌های او را تغییر می‌دهد و عشقی ناخواسته را در دل خطرات به وجود می‌آورد.

برشی جذاب از متن داستان

موتور با صدای وحشتناکی روی آسفالت کشیده شد و جرقه‌ها توی تاریکی شب رقصیدن. قلبم تو سینه‌ام می‌کوبید، اما نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. مهراب با اون هیکل درشتش، موتور رو مهار کرد و کلاه کاسکتش رو برداشت.
- دیوونه شدی؟ می‌خواستی خودتو به کشتن بدی؟
صداش تو فضای خالی خیابون پیچید. پوزخندی زدم و گفتم:
- من خیلی وقته که مردم، مهراب. این فقط یه جسم متحرکه که دنبال تقاصه.
جلو اومد و بازوهام رو محکم گرفت. چشماش تو تاریکی می‌درخشید.
- اما من نمی‌ذارم این جسم متحرک هم از بین بره، می‌فهمی؟
بغض تو گلوم خیمه زد، اما قورتش دادم. من نباید ضعیف می‌بودم، نه الان، نه هیچ‌وقت...

از متن رمان آشوب - قلم حدیث بلیار

پرسش‌های متداول (FAQ)

این رمان درباره وکیلی به نام «آشوب» است که پس از قتل بی‌رحمانه پدرش، برای گرفتن انتقام وارد مسیری پر از معماهای عجیب، اتفاقات ترسناک و عشقی غیرمنتظره می‌شود.

رمان آشوب در ژانر معمایی و با زیرژانرهای تخیلی، عاشقانه و رازآلود نوشته شده است. به دلیل وجود مفاهیمی نظیر انتقام، قتل و شکنجه، رده سنی آن +18 سال تعیین شده است.

نویسنده (حدیث بلیار) با خلق این داستان پرتعلیق، به دنبال انتقال این مفهوم است که «در نهایت حق به حقدار می‌رسد» و تقابل میان کینه، اجرای عدالت و عشق را به تصویر می‌کشد.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان آشوب

حدیث بلیار : ۸ ساعت پیش

فردا بخاطر تولد یکی از مخاطبای همیشگیم، پارت هدیه داریم بچه‌ها❤️

نظرات رمان آشوب

  • افسون

    در پارت 840

    متاسفانه فکر نکنم آشوب به ایم لجبازی بتونه تصمیم درستی بگیره 🤔

    ۷ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    تصمیم عاقلانه هم توی این موقعیت، دردناکه...

    ۷ ساعت پیش
  • محرابی

    در پارت 850

    ممنونم زیبا ودلنشین بود خدا قوت. آخ ازدست این زنیکه عوضی پسرش کم روانیه اینم خوب بهش یاد میده این بیچاره رو اذیت کنه. ازاون قدرتت استفاده کن آشوب جان بزن دهنشو سرویس کن ادب بشه عفریته

    ۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کاش آشوب با قدرتش بگیره این زن‌و منجمد کنه دل‌مون آروم بگیره💔

    ۸ ساعت پیش
  • تی دا

    در پارت 850

    ممنونم عزیزم . اگه ۱درصد احتمال داشته باشه آشوب بخواد با مهراب بمونه هم با این کارای خودش ومادرش دیگه نمیشه . زنیکه بیشعور از کار پسرشم خبر داره میگه همون یه بار بهت دست زد از روابط خوصیشون هم خبر داره

    ۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هرچی خودش عوضیه مامانش عوضی‌تره

    ۸ ساعت پیش
  • لیلا

    در پارت 850

    ای بمیری گلاره این مهراب اون موقع به آشوب کاری نداشت الان صد درصد ی کاری میکنه تازه چه بی شرمانه میگه با پسرم فقط ی بار رابطه داشتی شرمت کجا بود زنیکه میگم حالا این مهراب داشت مهتا صدا میزد میخواست ببینه با عرفان بوده یان چون دکتره مهتا نمیدونم دیگه مغزم کار نمیکنه از دست این خانواده

    ۱۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دیدی آخرش مهراب رو به جون آشوب انداختن؟

    ۱۰ ساعت پیش
  • لیلا

    در پارت 851

    بمیره آخر زهرشو ریخت زنیکه بی حیا

    ۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آخرش همین زن با کاراش باعث می‌شه مهراب آشوب رو بکشه😐🤦🏻

    ۹ ساعت پیش
  • آمنه

    در پارت 850

    الهی خدا دردی به جونشون بندازه که تا عمر دارند زجر بکشند اخه مردن به راحتی به درد این نوع موجودات بدرد نمیخوره

    ۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    گل گفتی...

    ۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مادرش خیلی بی‌حیاست‌...بقول آشوب که گفت کافر همه را به کیش خود پندارد

    ۱۰ ساعت پیش
  • لیلا

    در پارت 850

    میگم دیگه این بار صد درصد مهراب ی کاری با آشوب میکنه اینم همش تقصیر اون زنیکه مادرشه بمیره الهی

    ۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    محو بشی گلارههه

    ۹ ساعت پیش
  • لیلا

    در پارت 850

    آمین حدیث تورو خدا نذار فقط آشوب زجر بکشه تمام این کارهارو تلافی مخصوصا مهراب

    ۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چشم😁

    ۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره فکر کنم آشوب رو برد واسه معاینه

    ۱۰ ساعت پیش
  • لیلا

    در پارت 850

    چقد وقیح خجالتم خوب چیزی تازه عرفان همچین آدمیه بیشعور از صدتا مهراب آقا تره نفهم

    ۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بخدا💔

    ۹ ساعت پیش
  • آمنه

    در پارت 850

    بانو کجایی اگه خواهش کنم امشب پارت هدیه میدید اخه به نظر من بذار مهراب دوباره آشوب رو بزنه و دوباره توی کما بره تا حداقل وقت کمی با اون پست فطرتها زندگی کنه راستی بانو هرجور نامزدی دیدیم ولی اینکه تا زمان عروسی خونه شوهر بمونه تا حالا ندیدم اخه باید هر چند روز یکبار و اون هم چند ساعت خونه اونها بره

    ۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فردا پارت هدیه داریم عزیزم

    ۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره بخدا کما رفتنش خیلی کمک کرد به گذر زمان...ولی خب به ضررشم هست چون هنوز کاری نکرده

    ۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نه عزیزدلم این سه ماه صیغه همون حکم عروسی رو داره، الانم یه جورایی سر خونه و زندگی‌شونن، البته اگه عقدشون دائمی بشه از خونه مادر مهراب می‌رن خونه‌ی خودشون

    ۸ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    خیلی ممنون عاشقتم حدیث خیلی خیلی ممنونم

    ۸ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت برم

    ۸ ساعت پیش
  • آتانازدلارام

    0

    آی بمیری تو زنیکه بی حیایی شیطان صفت مهراب لطفاً این دفعه خودتو کنترل کن

    ۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فکر کنم بلایی سر آشوب بیاره این بار

    ۸ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    حدیث فردا تولدمه 🙂🙂 میشه فردا پارت هدیه بزاری خواهش خواهش

    ۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    به‌به تولدت مبارک لیلا جانم😍 چشمممم به افتخارت فردا پارت هدیه داریم

    ۸ ساعت پیش
  • ابی

    در پارت 851

    امان از مادر شوهر بد

    ۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    جونوریه برا خودش

    ۹ ساعت پیش
  • ابی

    در پارت 851

    ممنونم سپاس فراوان عالیه

    ۹ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربانت

    ۹ ساعت پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 850

    قشنگ معلومه عشق عاشقی مهراب الکیه

    ۱۱ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بعدا می‌فهمیم عاشقیِ کی الکیه🙃

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 850

    حتما عرفان تو زرد از آب در میاد 😟

    ۱۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شاید!

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 850

    اون ک مشخصه وگرنه آدم عاشق در هر صورت طرف عشقشو می گیره

    ۱۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    موافقم

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 850

    چقدر این زنه ج…… بابا

    ۱۱ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از اونم فراتر

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 851

    نمیشه یه بلا سرش بیاری 😂😂

    ۱۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چرا نشه😂

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 851

    ننه هرو تو آتیش بسوزن تو نویسنده ای میتونی 😂😤

    ۱۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    رو چشمام

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 851

    گلاره پیش مرگت شه 😂

    ۱۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    تنفرمون از گلاره بیشتر از مهراب شد🤣

    ۱۰ ساعت پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 851

    کسی ک ذاتش خراب باشه بقیرو هم اینجور میبینه مثال گلارس

    ۱۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    همینطوره

    ۱۰ ساعت پیش
  • Biti

    در پارت 820

    چرا مهراب دستگیر شدد نهه شما هنوز مدرک کاملی ندارینن

    ۱۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چون بهش مظنون بودن

    ۱۰ ساعت پیش
  • مرضیه

    در پارت 851

    زنیکه احمق الان توناکجاآبادش عروسی گرفته

    ۱۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ای کاش مهراب بلایی سر آشوب نیاره...

    ۱۰ ساعت پیش
  • Biti

    در پارت 810

    درست بود از شیپ شدن عرفان و آشوب خوشم نمیاد ولی به هرحال خوب کرد چون درد بدیه یکی دیگه بچسبه به عشقت آشوبی اولین باره باهات موافقم بودم دمت گرمم

    ۱۰ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    وسلام🔥

    ۱۰ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟