دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه آشوب اثر حدیث بلیار

رمان آشوب

  • زبان فارسی
  • 137.5K 👁
  • 761 ❤️
  • 9.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

من؛ «آشوب معینی‌فر!» اوایل ناخواسته با هدف ناگفته‌ای که توی ذهن مادرم نقش بسته بود، وارد رشته‌ی علوم انسانی شدم! اما بعدها وقتی دلیل اصرار مادرم برای تحصیل توی این رشته رو فهمیدم؛ با علاقه و هدفی که حالا محکم‌تر از همیشه توی وجودم ریشه انداخته بود، وارد دنیای سرد و جدیِ وکالت شدم تا تیزی لبه‌ی شمشیر انتقامم رو به خوردِ «ناصر لهراسبی» بدم. اون؛ پیرمرد خرفت که سال‌ها پیش پدرم رو به قتل رسوند و به خیال خودش فکر می‌کرد خیلی زرنگه که توی این بیست سال بزنه و در بره! اما من از زیرِ سنگم که شده پیداش کردم...پیداش کردم و نشونش دادم که زخم زدن به خانواده‌ی معینی‌فر چقدر براش سنگین تمام خواهد شد...اما ناغافل؛ پا توی بازی‌ای گذاشتم که حتی برای خودمم وحشتناک و غیرقابل باور به نظر میاد! بازی‌ای که ناخواسته واردش شدم و حالا دارم با انرژی شیطانی‌ای که توی وجودمه، دست و پنجه نرم می‌کنم و دنبال منبعشم اما...!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدایی که عدالت جهان و جهانیان در اختیار اوست.
و تا اراده‌ و اختیار او نباشد، حتی برگی از درخت نخواهد افتاد.
قلم را در دست گرفتم تا مقدمه‌ای برای آغاز سفرمان بنویسم؛ اما ناگهان ندایی از درون نهیب زد که: کدام اتفاق را دیده‌ای یا می‌شناسی که شروعش همراه با مقدمه باشد؟!
خنده‌های عمیقی که از ته دل می‌آید، خبرهای ناخوشایند و یا حتی از دست دادن عزیزهایمان؛ هیچکدام با مقدمه آغاز نشد...
اما چه کنم که زینت این سفر در نگاشتن مقدمه‌‌ است و بس.
پس می‌نویسم؛ هرچند با همان عقیده که به گوش‌تان رساندم، اما می‌نویسم...
مقدمه:
تو این دنیایِ مردونه‌یِ دادگاه و پاسگاه، اگه بخوای مهربون باشی، کلاهت پسِ معرکه‌ست. من یاد گرفتم که لبخند بزنم، ولی زیرِ همون لبخند، نقشه‌ی با خاک یکسان کردنِ طرف مقابل رو می‌کشم.
می‌گن بخشش از بزرگانه؛ ولی خب، من نه بزرگم و نه اصلاً اهلِ بخشش! من یه حافظه دارم که حتی صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ اون روزی که بهم نارو زدن رو هم یادشه. قانون واسه خیلی‌ها یه کتاب قطورِ خسته‌کننده‌ست، ولی واسه من مثل یه پازله که تیکه‌هاش رو جوری می‌چینم که تهش طرف مقابل نفهمه از کجا خورده.
وقتی با کفش‌های پاشنه‌ بلندم تویِ سالن دادگاه قدم می‌زنم، صدای تق‌تق‌اش واسه موکلم سمفونیِ برنده شدنه و واسه اونوری‌ها، ناقوسِ مرگ! من زرنگ‌تر از اونی‌ام که بذارم کسی از زیر دستم در بره؛ پرونده‌ای که من بازش کنم، تهش فقط یه برنده داره، اونم منم و بس. بقیه؟ بقیه فقط سیاهی‌لشکرن تو قصه‌ی انتقامی که من سال‌ها براش دندون تیز کردم…»
| آشوب |
ساعت 2:00 بامداد.
در حالی که قطره‌های ریز باران، روی پیشونی و سرشونه‌هام پیدا بود.
و برخورد نفس‌های گرمم به شیشه‌ی کلاه کاسکت، بخار نه چندان زیادی جلوی دیدگانم رو تار کرده بود.
دست‌هام با تمام قوا؛ با وجود سرمای سوزناک و استخوان‌سوز تهران، دور دسته‌های فرمان موتور سیکلت حلقه شده بود و چنان گازی می‌دادم که آسفالت‌های خیابون تهران به لطف چرخ‌های موتورم صاف شده بود.
دست‌هاش رو از پشت روی کناره‌های کلاه کاسکت گذاشت و از سرم جداش کرد.
همونجا بود که ریه‌هام هوای تازه نوش جان کردن و لبخند فوق‌العاده عمیقی مهمون لب‌هام شد.
و بلافاصله، کش رو از دور موهام باز کرد و گوجه‌ایِ موهام رو به هم ریخت.
حالا قطره‌های باران، میون گیس‌های بلندم هم دیده می‌شد.
رقصی که باد لابه‌لای موهام صدقه سریِ سرعت موتورم ایجاد کرده بود، با روشناییِ ماه روی زمین، یکی از سکانس‌های قشنگ زندگیم به حساب می‌اومد.
دست‌هاش‌و از هم باز کرد و با خنده‌های بلند و کر کننده‌اش، جیغ‌های محکم و پی‌درپی می‌کشید.
از همون جیغ‌هایی که فکر می‌کردی در حال خالی کردن خودش و عقده‌هاشه.
به نفس-نفس افتاد اما همچنان خنده‌های مقطعی و تیکه-تیکه‌اش قطع نشده بود:
- وایسا همینجا.
به محض شنیدن حرفش، فرمان رو کج کردم و توی گوشه‌ای ترین نقطه از خیابون، توقف کردم.
به کمک چنگ زدن به شونه‌ام، پیاده شد و کلاه کاسکت رو از سرش در آورد.
چشم‌هاش قرمز و خونی شده بود از شدت بی‌خوابی‌.
منم دست کمی از اون نداشتم، اما می‌ارزید به این لذت شبانه و دوری از درگیری‌های روزمره‌ی زندگی.
بطری آب رو از جایگاه مخصوص موتور برداشت و همون‌طور که مشغول باز کردن درب بطری بود، نگاه شیطونش رو به نقطه‌ای نامعلوم دوخت و لب زد:
- لبو می‌خوام.
چهره‌ام از شنیدن اسم "لبو" درهم کشیده شد.
خوب می‌دونست نقطه ضعف‌هام رو.
و دقیقاً از همین راه هم تلاش می‌کرد روی اعصابم ناخن بکشه و دیوانه‌ام کنه.
بطری رو سرجاش برگردوند و پس گردنی محکمی حواله‌ی گردنم کرد:
- کری؟ گفتم لبو می‌خوام!
حرصی، دندون روی هم ساییدم و با چشم‌های ریز شده‌ام غریدم:
- با نداشته‌های من بازی نکن ارغوان.
قهقهه‌اش گوش آسمون رو کر کرد:
- همین اعصابِ نداشته‌ات من‌و عاشق خودت کرده لعنتی.
با انزجار نگاهش کردم.
و کارت بانکیم رو با اخم از جیب شلوارم بیرون آوردم و مقابلش گرفتم:
- بگیر، فقط سمتِ من نیا که این دفعه جنازه‌ات روی دستم می‌مونه!
کارت رو با خوشحالی و نیشی که تا بناگوش باز شده بود، از میون انگشت‌هام قاپید و بدو-بدو به طرف لبو فروش رفت.
از پشت به هیکل ریزه میزه‌اش نگاه کردم و دست به سینه روی موتور نشستم.
خنگ بود ولی دوستش داشتم.
البته که خودش رو از هر جهاتی علامه‌ی دهر می‌دونست و خیال می‌کرد که به عالم و آدم برتری داره.
بالاخره لبوی بی‌صاحب رو خرید.
این‌و از پیامکی که روی موبایلم اومد، فهمیدم.
داشت با لب‌های خندون به سمتم می‌اومد که داد زدم:
- نیا جلو، همونجا کوفت کن بعد بیا!
ابروهاش رو با لجاجت بالا انداخت.
می‌دونستم...می‌دونستم این بار هم یه جنگ تمام عیار در پیش داریم.
جنگ سرِ لبو!
متنفر بودم حتی از اسم لامصبش...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی جامع و خلاصه رمان آشوب

رمان آشوب، اثری پرتعلیق، هیجان‌انگیز و سراسر معما به قلم حدیث بلیار است. این داستان که در ژانر اصلی معمایی جای می‌گیرد، با درهم‌آمیختن زیرژانرهای تخیلی، عاشقانه و رازآلود، اثری خلق کرده است که مخاطب را در هزارتویی از تاریکی، انتقام و کشف حقیقت گرفتار می‌کند.

داستان در مورد یک وکیل سرسخت و زخم‌خورده است که پس از قتل بی‌رحمانه‌ی پدرش، در مسیر تاریک و پرپیچ‌وخم انتقام قدم می‌گذارد. او به دنبال قاتل می‌گردد تا تقاص خونی که ریخته شده را بگیرد؛ اما در این مسیر با معماهای عجیب، اتفاقات تخیلی و ترسناک و در نهایت عشقی غیرمنتظره روبه‌رو می‌شود. حضور مردی به نام «مهراب» در این میان، تمام معادلات او را بر هم می‌زند و مرز بین کینه و عشق را کمرنگ می‌کند.

اطلاعات تکمیلی: نگارش این اثر در تاریخ ۱۵ اسفند ۱۴۰۴ به پایان رسیده است. با توجه به وجود مفاهیمی چون شکنجه، قتل، انتقام و فضاسازی‌های دلهره‌آور، مطالعه‌ی این رمان برای رده سنی +۱۸ سال مناسب است. برچسب‌های اصلی این اثر شامل تخیلی و ترسناک، معماهای عجیب، شکنجه و عشق می‌باشد.

تحلیل و بررسی درونمایه و هدف داستان

درونمایه‌ی اصلی رمان «آشوب»، تقابل میان اجرای عدالت و غرق شدن در تاریکی انتقام است. هدف والای نویسنده از نگارش این اثر، رساندن این پیام است که «حق باید به حقدار برسد». داستان به زیبایی نشان می‌دهد شخصیتی که برای اجرای قانون آموزش دیده (یک وکیل)، چگونه در مواجهه با یک فقدان بزرگ مجبور می‌شود قوانین را زیر پا بگذارد و با پیامدهای روحی و روانی تصمیماتش روبه‌رو شود.

فضاسازی و دلایل جذابیت رمان

نقطه قوت «آشوب»، ترکیب استادانه فضای حقوقی و جنایی با المان‌های ترسناک و تخیلی است. نویسنده با خلق معماهای پیچیده در هر فصل، ذهن خواننده را به چالش می‌کشد. توصیفات دقیق از صحنه‌های اکشن و درگیری‌های روانی شخصیت‌ها، باعث می‌شود ریتم تند داستان حفظ شده و مخاطب تا کشف آخرین راز، نتواند کتاب را زمین بگذارد.

مقدمه رمان

من آشوبم، دختری که زندگیش با یه اتفاق وحشتناک زیر و رو شد. دختری که به جای عروسک بازی، یاد گرفت چطور با تاریکی‌ها بجنگه.
پدرم رو ازم گرفتن، اونم به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن.
حالا من اینجام، یه وکیل که قانون رو خوب می‌شناسه، اما برای گرفتن انتقام، گاهی باید قانون رو زیر پا گذاشت.
اونا فکر می‌کردن با کشتن پدرم، منم نابود می‌شم، اما نمی‌دونستن که از خاکستر اون آتیش، یه ققنوس بیدار می‌شه.
یه ققنوس که تا قاتل پدرش رو پیدا نکنه، آروم نمی‌گیره.
من آشوبم و قراره دنیای اونا رو به آشوب بکشم!

معرفی شخصیت‌های داستان

آشوب

وکیل کینه‌توز و سرسخت

⚖️ دختری زخم‌خورده که پس از قتل پدرش، زندگی عادی را کنار گذاشته و به یک ققنوس بی‌رحم برای گرفتن انتقام تبدیل شده است؛ کسی که از شکستن قوانین ابایی ندارد.

مهراب

محافظ و مرموز

🛡️ مردی درشت‌هیکل که حضورش در میانه مسیر تاریک انتقام‌جویی آشوب، نقشه‌های او را تغییر می‌دهد و عشقی ناخواسته را در دل خطرات به وجود می‌آورد.

برشی جذاب از متن داستان

موتور با صدای وحشتناکی روی آسفالت کشیده شد و جرقه‌ها توی تاریکی شب رقصیدن. قلبم تو سینه‌ام می‌کوبید، اما نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. مهراب با اون هیکل درشتش، موتور رو مهار کرد و کلاه کاسکتش رو برداشت.
- دیوونه شدی؟ می‌خواستی خودتو به کشتن بدی؟
صداش تو فضای خالی خیابون پیچید. پوزخندی زدم و گفتم:
- من خیلی وقته که مردم، مهراب. این فقط یه جسم متحرکه که دنبال تقاصه.
جلو اومد و بازوهام رو محکم گرفت. چشماش تو تاریکی می‌درخشید.
- اما من نمی‌ذارم این جسم متحرک هم از بین بره، می‌فهمی؟
بغض تو گلوم خیمه زد، اما قورتش دادم. من نباید ضعیف می‌بودم، نه الان، نه هیچ‌وقت...

از متن رمان آشوب - قلم حدیث بلیار

پرسش‌های متداول (FAQ)

این رمان درباره وکیلی به نام «آشوب» است که پس از قتل بی‌رحمانه پدرش، برای گرفتن انتقام وارد مسیری پر از معماهای عجیب، اتفاقات ترسناک و عشقی غیرمنتظره می‌شود.

رمان آشوب در ژانر معمایی و با زیرژانرهای تخیلی، عاشقانه و رازآلود نوشته شده است. به دلیل وجود مفاهیمی نظیر انتقام، قتل و شکنجه، رده سنی آن +18 سال تعیین شده است.

نویسنده (حدیث بلیار) با خلق این داستان پرتعلیق، به دنبال انتقال این مفهوم است که «در نهایت حق به حقدار می‌رسد» و تقابل میان کینه، اجرای عدالت و عشق را به تصویر می‌کشد.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان آشوب

حدیث بلیار : ۲ ساعت پیش

پارت فردا به شدت مهمه بچه‌ها، اعلان‌ها روشن باشه انرژیاتونم بالااااااا🔥🔥ساعت دوازده پارت ۱۰۳ ارسال می‌شه، دوست دارم توی این پارت اسم کسایی رو توی کامنت‌ها ببینم که تا به حال هیچ کامنتی واسه نویسنده‌شون ندادن، منتظرتونم🙃❤️

نظرات رمان آشوب

  • آرا

    0

    منو میگه پارت قبلی نبودم😂😂

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    امیدوارم غیبتت موجه باشه🔪

    ۲ ساعت پیش
  • آرا

    0

    دیدم آشوب حالت های بارداری داره قهرم گرفت😂

    ۱ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از دست تو دیوونه🤣🤣

    ۱ ساعت پیش
  • نگار

    1

    ولی من هنوزم ذهنم درگیر همون کلیپیه که آشوب با یه شخصی که تو یه زندان بود حرف زد و گفت که هر جوری شده نجاتش میده🤔🤔قبلاً فکر میکردم عارفانه ولی خب الان نمی دونم یه حسیم بهم میگه شاید مهراب باشه خدایی هنوز که هنوزه فکرم درگیره اون کلیپه نمی دونم کی بود یعنی میشه تو پارت های جلوتر بفهمیم حدیث؟🤔💙💙

    ۷ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از کجا معلوم خودِ آشوب زندانی نباشه؟ و اینکه آره عزیزم حتماً در آینده متوجه می‌شیم کی بوده

    ۵ ساعت پیش
  • نگار

    0

    نمی دونم شاید هم آشوب بود🤔وایی من خیلی هیجان دارم برا خوندن ادامه رمان حدیث یعنی چی میشه خدایا من تا اون موقع از فضولی مردم مطمئنم😁نه ولی خدایی بی شوخی خیلی رمانت باحاله حدیث جوریه که لحظه شماری می کنی برا پارت های بعدی و به جواب رسیدن سوالات💖💙💙

    ۵ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت برم نظر لطفته❤️ هفته‌ی آینده که کل روزهارو پارت‌گذاری خواهیم داشت تقریباً به جواب معماها دست پیدا می‌کنیم😉

    ۳ ساعت پیش
  • فاطیما

    در پارت 1011

    عالیی بود واقعا نکنه عرفان بوده باشه 🫢 ، تشکر از نویسنده گل عالی بود این پارت

    ۱۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم، بله عرفان بود🙃

    ۱۲ ساعت پیش
  • هانی

    در پارت 1021

    ای دست های پرتوان ،برس به داد این ناتوان 🥹چندپارت دیگه مونده که به جواب این چند تا معما برسیم ؟الهام کی قراره همه چیز رو بگه ؟محافظ کیه ؟قرار بود آشوب دنبال دستبند بگرده چی شد؟پسر محافظ کیه؟اصلا لهراسبی نابود شدنی هست یا مثل ابلیسه؟هی وای ،مغزم رگ به رگ شد🥵😵 💫

    ۱۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درکل تا پایانِ رمان چیز زیادی نمونده، توی همین چند پارت باقی مونده به جواب همه‌ی سوال‌هامون خواهیم رسید❤️

    ۱۳ ساعت پیش
  • هانی

    در پارت 1020

    احتمالا اون تیکه رو با دقت نخوندم ،خیالم راحت شد ،توی هیچ بدنی نمیتونه بره یا فقط مهراب ؟

    ۱۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سوال خوبیه👌🏻 بزودی جوابش رو می‌گیری توی پارت‌های آینده

    ۱۴ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 1020

    خدا کنه عرفان نباشه اصلا گم بشه از داستان نمیشه هیچ خوشم نمیاد بیشعورو 😂💚

    ۱۶ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁هیترش شدیا

    ۱۴ ساعت پیش
  • سارا

    در پارت 1010

    پارت عالی بود کیف کردم اول صبحی شارژ شدم عرفان نیست نه 💚

    ۱۶ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    👌🏻👌🏻

    ۱۴ ساعت پیش
  • سارا

    0

    استوریت چقدر حق میگه 👍🏻👍🏻💚

    ۱۶ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    والا

    ۱۴ ساعت پیش
  • نگار

    در پارت 1020

    ولی من واقعا برا آشوب اینجوریم که:هذا مازا فازا؟فازت چیه داداش از یه طرف عاشق بود تن مهراب شده از یه طرفم عاشق عارفانه🤔🤔من الان کلا گیجم هر چند مشخصه که عرفان عشق آشوب ولی بنظرتون واکنش و حرفای عرفان چیه که میخواد به آشوب بگه؟؟🤔💙💙

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عجیبه که از بوی تن مهراب خوشش میاد، خودشم تعجب کرده از این موضوع

    دیروز
  • نگار

    در پارت 1020

    نمی دونم قضیه داره هر لحظه باحال تر غیر قابل پیش بینی پیش می ره😃💙💙

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😉😉

    ۲۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    یا می‌خواد با آشوب اتمام حجت کنه، یا معذرت خواهی و درخواست برگشتن به رابطه :) بنظرتون احتمال کدوم بیشتره؟

    دیروز
  • نگار

    در پارت 1020

    بخدا من که فاز عرفان رو متوجه نمیشم نمی دونم ولی وقتی اونجوری خیره آشوب بود یعنی خب دوسش داره پس چرا باید از آشوب دوری کنه؟ عرفانی که من می شناختم برا آشوب هر کاری میکرد💙💙

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سیم‌هاش قاطی کردن چیزی نیست🙂😂

    ۲۳ ساعت پیش
  • نگار

    در پارت 1020

    اره بخدا یکی بیاد فقط سیم های اینو درست کنه🤣🤣💙💙

    ۱۵ ساعت پیش
  • فاطی

    در پارت 1020

    محافظ بود حدسم میگه ک اشوب رابرد و اینکه عرفان هرچند هم عاشق بود باید التماس های اشوب را میدید و الانم بخاطر همون مادرش هم ک شده باید دوری کنه از زن شوهر دار نکنه عرفان میخواد تلافی کنه..

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله شاید، ممکنه جدا بشن کلاً

    ۲۳ ساعت پیش
  • فاطی

    در پارت 1021

    وقتی انقد عطش بوی عطر تن داری وخوابالویی حامله ای عزیزمم تبریک

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    تبریک به آقا مهراب🤍 ولی خب احتمال داره باردار هم نباشه، صبر کنیم یکم

    ۲۳ ساعت پیش
  • Salma

    در پارت 1021

    به نظرم آشوب یه حسایی به مهراب پیدا کرده ولی تا عرفانو میبینه و یادش میوفته یا یاد کارای مهراب میوفته،اون حسه گم میشه.اگه عرفان امشب ردش کنه و طوری رفتار کنه که آشوب قیدشو بزنه،شانس مهراب خیلی زیاد میشه.حتی بعد آشوب میتونه بره تراپی به خاطر شکست عشقیِ خوشحال کنندش و بفهمه که یه حس هایی به مهراب داره

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نمی‌دونم ولی فعلاً از این مطمئنیم که اگه عرفان پسش بزنه، بازهم از مهراب متنفره، چه بسا متنفرتر چون مهراب رو عامل این جدایی می‌بینه

    ۲۳ ساعت پیش
  • هانی

    در پارت 1021

    من فک میکنم آشوب فقط به عرفان عادت کرده ،عشق واقعیش مهرابه،هنوزم حس میکنم سامان پسر محافظه و اونی که دهنش رو گرفت سامانه، چون نمیخواد که عرفان و مهراب دوباره با هم روبه رو بشن،چون اگر این اتفاق بیفته ممکنه لهراسبی دوباره وارد بدن مهراب بشه و قتل های بیشتری انجام بده

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    از مهراب که متنفره

    ۲۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سامان 👌🏻می‌شه روش شک کرد

    ۲۳ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اگر پارت‌های قبلی رو بادقت خونده باشی محافظ گفت که لهراسبی دیگه نمی‌تونه به کالبد مهراب برگرده

    ۲۳ ساعت پیش
  • هانی

    در پارت 1020

    هی وای ،دقیقا جای حساس گذاشتیمون تو خماری 🦦حس میکنم اونی که دهن آشوب رو گرفت عرفان نبود 🤔

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    به احتمال زیاد مهراب بود جانم :)

    ۲۳ ساعت پیش
  • نگار

    در پارت 1020

    هَن؟؟چی شد؟کی بردش؟عرفان بود؟یا سامان؟یا مهراب؟مهراب و که فکر نکنم،ولی عرفانو اره فکر کنم شایدم از آدمایی محافظ بود؟وایی خدا چقدر فسفور سوزوندم چقدرم که موفقم شدم من🤣🤣خدایی حدیث باازم مارو گذاشتی تو خوماریا حواست هست😄💙💙

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مهراب نبود؟😉

    دیروز
  • نگار

    در پارت 1020

    از مهراب هر چی بگی بر میاد😁😄💙💙

    دیروز
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بخدا

    ۲۳ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️