دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه آشوب اثر حدیث بلیار

رمان آشوب

  • زبان فارسی
  • 147.6K 👁
  • 795 ❤️
  • 11.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

من؛ «آشوب معینی‌فر!» اوایل ناخواسته با هدف ناگفته‌ای که توی ذهن مادرم نقش بسته بود، وارد رشته‌ی علوم انسانی شدم! اما بعدها وقتی دلیل اصرار مادرم برای تحصیل توی این رشته رو فهمیدم؛ با علاقه و هدفی که حالا محکم‌تر از همیشه توی وجودم ریشه انداخته بود، وارد دنیای سرد و جدیِ وکالت شدم تا تیزی لبه‌ی شمشیر انتقامم رو به خوردِ «ناصر لهراسبی» بدم. اون؛ پیرمرد خرفت که سال‌ها پیش پدرم رو به قتل رسوند و به خیال خودش فکر می‌کرد خیلی زرنگه که توی این بیست سال بزنه و در بره! اما من از زیرِ سنگم که شده پیداش کردم...پیداش کردم و نشونش دادم که زخم زدن به خانواده‌ی معینی‌فر چقدر براش سنگین تمام خواهد شد...اما ناغافل؛ پا توی بازی‌ای گذاشتم که حتی برای خودمم وحشتناک و غیرقابل باور به نظر میاد! بازی‌ای که ناخواسته واردش شدم و حالا دارم با انرژی شیطانی‌ای که توی وجودمه، دست و پنجه نرم می‌کنم و دنبال منبعشم اما...!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدایی که عدالت جهان و جهانیان در اختیار اوست.
و تا اراده‌ و اختیار او نباشد، حتی برگی از درخت نخواهد افتاد.
قلم را در دست گرفتم تا مقدمه‌ای برای آغاز سفرمان بنویسم؛ اما ناگهان ندایی از درون نهیب زد که: کدام اتفاق را دیده‌ای یا می‌شناسی که شروعش همراه با مقدمه باشد؟!
خنده‌های عمیقی که از ته دل می‌آید، خبرهای ناخوشایند و یا حتی از دست دادن عزیزهایمان؛ هیچکدام با مقدمه آغاز نشد...
اما چه کنم که زینت این سفر در نگاشتن مقدمه‌‌ است و بس.
پس می‌نویسم؛ هرچند با همان عقیده که به گوش‌تان رساندم، اما می‌نویسم...
مقدمه:
تو این دنیایِ مردونه‌یِ دادگاه و پاسگاه، اگه بخوای مهربون باشی، کلاهت پسِ معرکه‌ست. من یاد گرفتم که لبخند بزنم، ولی زیرِ همون لبخند، نقشه‌ی با خاک یکسان کردنِ طرف مقابل رو می‌کشم.
می‌گن بخشش از بزرگانه؛ ولی خب، من نه بزرگم و نه اصلاً اهلِ بخشش! من یه حافظه دارم که حتی صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ اون روزی که بهم نارو زدن رو هم یادشه. قانون واسه خیلی‌ها یه کتاب قطورِ خسته‌کننده‌ست، ولی واسه من مثل یه پازله که تیکه‌هاش رو جوری می‌چینم که تهش طرف مقابل نفهمه از کجا خورده.
وقتی با کفش‌های پاشنه‌ بلندم تویِ سالن دادگاه قدم می‌زنم، صدای تق‌تق‌اش واسه موکلم سمفونیِ برنده شدنه و واسه اونوری‌ها، ناقوسِ مرگ! من زرنگ‌تر از اونی‌ام که بذارم کسی از زیر دستم در بره؛ پرونده‌ای که من بازش کنم، تهش فقط یه برنده داره، اونم منم و بس. بقیه؟ بقیه فقط سیاهی‌لشکرن تو قصه‌ی انتقامی که من سال‌ها براش دندون تیز کردم…»
| آشوب |
ساعت 2:00 بامداد.
در حالی که قطره‌های ریز باران، روی پیشونی و سرشونه‌هام پیدا بود.
و برخورد نفس‌های گرمم به شیشه‌ی کلاه کاسکت، بخار نه چندان زیادی جلوی دیدگانم رو تار کرده بود.
دست‌هام با تمام قوا؛ با وجود سرمای سوزناک و استخوان‌سوز تهران، دور دسته‌های فرمان موتور سیکلت حلقه شده بود و چنان گازی می‌دادم که آسفالت‌های خیابون تهران به لطف چرخ‌های موتورم صاف شده بود.
دست‌هاش رو از پشت روی کناره‌های کلاه کاسکت گذاشت و از سرم جداش کرد.
همونجا بود که ریه‌هام هوای تازه نوش جان کردن و لبخند فوق‌العاده عمیقی مهمون لب‌هام شد.
و بلافاصله، کش رو از دور موهام باز کرد و گوجه‌ایِ موهام رو به هم ریخت.
حالا قطره‌های باران، میون گیس‌های بلندم هم دیده می‌شد.
رقصی که باد لابه‌لای موهام صدقه سریِ سرعت موتورم ایجاد کرده بود، با روشناییِ ماه روی زمین، یکی از سکانس‌های قشنگ زندگیم به حساب می‌اومد.
دست‌هاش‌و از هم باز کرد و با خنده‌های بلند و کر کننده‌اش، جیغ‌های محکم و پی‌درپی می‌کشید.
از همون جیغ‌هایی که فکر می‌کردی در حال خالی کردن خودش و عقده‌هاشه.
به نفس-نفس افتاد اما همچنان خنده‌های مقطعی و تیکه-تیکه‌اش قطع نشده بود:
- وایسا همینجا.
به محض شنیدن حرفش، فرمان رو کج کردم و توی گوشه‌ای ترین نقطه از خیابون، توقف کردم.
به کمک چنگ زدن به شونه‌ام، پیاده شد و کلاه کاسکت رو از سرش در آورد.
چشم‌هاش قرمز و خونی شده بود از شدت بی‌خوابی‌.
منم دست کمی از اون نداشتم، اما می‌ارزید به این لذت شبانه و دوری از درگیری‌های روزمره‌ی زندگی.
بطری آب رو از جایگاه مخصوص موتور برداشت و همون‌طور که مشغول باز کردن درب بطری بود، نگاه شیطونش رو به نقطه‌ای نامعلوم دوخت و لب زد:
- لبو می‌خوام.
چهره‌ام از شنیدن اسم "لبو" درهم کشیده شد.
خوب می‌دونست نقطه ضعف‌هام رو.
و دقیقاً از همین راه هم تلاش می‌کرد روی اعصابم ناخن بکشه و دیوانه‌ام کنه.
بطری رو سرجاش برگردوند و پس گردنی محکمی حواله‌ی گردنم کرد:
- کری؟ گفتم لبو می‌خوام!
حرصی، دندون روی هم ساییدم و با چشم‌های ریز شده‌ام غریدم:
- با نداشته‌های من بازی نکن ارغوان.
قهقهه‌اش گوش آسمون رو کر کرد:
- همین اعصابِ نداشته‌ات من‌و عاشق خودت کرده لعنتی.
با انزجار نگاهش کردم.
و کارت بانکیم رو با اخم از جیب شلوارم بیرون آوردم و مقابلش گرفتم:
- بگیر، فقط سمتِ من نیا که این دفعه جنازه‌ات روی دستم می‌مونه!
کارت رو با خوشحالی و نیشی که تا بناگوش باز شده بود، از میون انگشت‌هام قاپید و بدو-بدو به طرف لبو فروش رفت.
از پشت به هیکل ریزه میزه‌اش نگاه کردم و دست به سینه روی موتور نشستم.
خنگ بود ولی دوستش داشتم.
البته که خودش رو از هر جهاتی علامه‌ی دهر می‌دونست و خیال می‌کرد که به عالم و آدم برتری داره.
بالاخره لبوی بی‌صاحب رو خرید.
این‌و از پیامکی که روی موبایلم اومد، فهمیدم.
داشت با لب‌های خندون به سمتم می‌اومد که داد زدم:
- نیا جلو، همونجا کوفت کن بعد بیا!
ابروهاش رو با لجاجت بالا انداخت.
می‌دونستم...می‌دونستم این بار هم یه جنگ تمام عیار در پیش داریم.
جنگ سرِ لبو!
متنفر بودم حتی از اسم لامصبش...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی جامع و خلاصه رمان آشوب

رمان آشوب، اثری پرتعلیق، هیجان‌انگیز و سراسر معما به قلم حدیث بلیار است. این داستان که در ژانر اصلی معمایی جای می‌گیرد، با درهم‌آمیختن زیرژانرهای تخیلی، عاشقانه و رازآلود، اثری خلق کرده است که مخاطب را در هزارتویی از تاریکی، انتقام و کشف حقیقت گرفتار می‌کند.

داستان در مورد یک وکیل سرسخت و زخم‌خورده است که پس از قتل بی‌رحمانه‌ی پدرش، در مسیر تاریک و پرپیچ‌وخم انتقام قدم می‌گذارد. او به دنبال قاتل می‌گردد تا تقاص خونی که ریخته شده را بگیرد؛ اما در این مسیر با معماهای عجیب، اتفاقات تخیلی و ترسناک و در نهایت عشقی غیرمنتظره روبه‌رو می‌شود. حضور مردی به نام «مهراب» در این میان، تمام معادلات او را بر هم می‌زند و مرز بین کینه و عشق را کمرنگ می‌کند.

اطلاعات تکمیلی: نگارش این اثر در تاریخ ۱۵ اسفند ۱۴۰۴ به پایان رسیده است. با توجه به وجود مفاهیمی چون شکنجه، قتل، انتقام و فضاسازی‌های دلهره‌آور، مطالعه‌ی این رمان برای رده سنی +۱۸ سال مناسب است. برچسب‌های اصلی این اثر شامل تخیلی و ترسناک، معماهای عجیب، شکنجه و عشق می‌باشد.

تحلیل و بررسی درونمایه و هدف داستان

درونمایه‌ی اصلی رمان «آشوب»، تقابل میان اجرای عدالت و غرق شدن در تاریکی انتقام است. هدف والای نویسنده از نگارش این اثر، رساندن این پیام است که «حق باید به حقدار برسد». داستان به زیبایی نشان می‌دهد شخصیتی که برای اجرای قانون آموزش دیده (یک وکیل)، چگونه در مواجهه با یک فقدان بزرگ مجبور می‌شود قوانین را زیر پا بگذارد و با پیامدهای روحی و روانی تصمیماتش روبه‌رو شود.

فضاسازی و دلایل جذابیت رمان

نقطه قوت «آشوب»، ترکیب استادانه فضای حقوقی و جنایی با المان‌های ترسناک و تخیلی است. نویسنده با خلق معماهای پیچیده در هر فصل، ذهن خواننده را به چالش می‌کشد. توصیفات دقیق از صحنه‌های اکشن و درگیری‌های روانی شخصیت‌ها، باعث می‌شود ریتم تند داستان حفظ شده و مخاطب تا کشف آخرین راز، نتواند کتاب را زمین بگذارد.

مقدمه رمان

من آشوبم، دختری که زندگیش با یه اتفاق وحشتناک زیر و رو شد. دختری که به جای عروسک بازی، یاد گرفت چطور با تاریکی‌ها بجنگه.
پدرم رو ازم گرفتن، اونم به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن.
حالا من اینجام، یه وکیل که قانون رو خوب می‌شناسه، اما برای گرفتن انتقام، گاهی باید قانون رو زیر پا گذاشت.
اونا فکر می‌کردن با کشتن پدرم، منم نابود می‌شم، اما نمی‌دونستن که از خاکستر اون آتیش، یه ققنوس بیدار می‌شه.
یه ققنوس که تا قاتل پدرش رو پیدا نکنه، آروم نمی‌گیره.
من آشوبم و قراره دنیای اونا رو به آشوب بکشم!

معرفی شخصیت‌های داستان

آشوب

وکیل کینه‌توز و سرسخت

⚖️ دختری زخم‌خورده که پس از قتل پدرش، زندگی عادی را کنار گذاشته و به یک ققنوس بی‌رحم برای گرفتن انتقام تبدیل شده است؛ کسی که از شکستن قوانین ابایی ندارد.

مهراب

محافظ و مرموز

🛡️ مردی درشت‌هیکل که حضورش در میانه مسیر تاریک انتقام‌جویی آشوب، نقشه‌های او را تغییر می‌دهد و عشقی ناخواسته را در دل خطرات به وجود می‌آورد.

برشی جذاب از متن داستان

موتور با صدای وحشتناکی روی آسفالت کشیده شد و جرقه‌ها توی تاریکی شب رقصیدن. قلبم تو سینه‌ام می‌کوبید، اما نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. مهراب با اون هیکل درشتش، موتور رو مهار کرد و کلاه کاسکتش رو برداشت.
- دیوونه شدی؟ می‌خواستی خودتو به کشتن بدی؟
صداش تو فضای خالی خیابون پیچید. پوزخندی زدم و گفتم:
- من خیلی وقته که مردم، مهراب. این فقط یه جسم متحرکه که دنبال تقاصه.
جلو اومد و بازوهام رو محکم گرفت. چشماش تو تاریکی می‌درخشید.
- اما من نمی‌ذارم این جسم متحرک هم از بین بره، می‌فهمی؟
بغض تو گلوم خیمه زد، اما قورتش دادم. من نباید ضعیف می‌بودم، نه الان، نه هیچ‌وقت...

از متن رمان آشوب - قلم حدیث بلیار

پرسش‌های متداول (FAQ)

این رمان درباره وکیلی به نام «آشوب» است که پس از قتل بی‌رحمانه پدرش، برای گرفتن انتقام وارد مسیری پر از معماهای عجیب، اتفاقات ترسناک و عشقی غیرمنتظره می‌شود.

رمان آشوب در ژانر معمایی و با زیرژانرهای تخیلی، عاشقانه و رازآلود نوشته شده است. به دلیل وجود مفاهیمی نظیر انتقام، قتل و شکنجه، رده سنی آن +18 سال تعیین شده است.

نویسنده (حدیث بلیار) با خلق این داستان پرتعلیق، به دنبال انتقال این مفهوم است که «در نهایت حق به حقدار می‌رسد» و تقابل میان کینه، اجرای عدالت و عشق را به تصویر می‌کشد.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان آشوب

حدیث بلیار : ۲۰ ساعت پیش

دروووود🔥 صداتون در نمیاد رفقا؟! فردا پارت داریماااااا، حواس‌تون هست پارت فردا چقدر حساسه؟ هرچقدر واسه پارت فردا ذوق دارید، هرچقدر نویسنده‌تونو دوست دارید تو کامنت‌ها واسه‌م قلب بفرستید ببینم👀❤️

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 842 رای
5 ★
88%
4 ★
10%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آشوب

  • لیلا

    در پارت 1170

    اما مهراب زرنگه از را رفتن آشوب فهمید ی چیزیش هست خدای خیلی تیزه درجا فهمید وای به حال عرفان که ی روزی بفهمه چه بلای سر آشوب آوردی

    ۳ دقیقه پیش
  • حدیث بلیار

    در پارت 1170

    استوری امروز رو از دست ندید رفقا❤️

    ۵۱ دقیقه پیش
  • لیلا

    در پارت 1170

    عزیزم استوریو دیدم عالی♥️♥️

    ۴ دقیقه پیش
  • لیلا

    در پارت 1170

    یعنی فقط اونجاش که مهراب میگه نکن خودت میدونی نمیتونم کاری باهات کنم دیگه مردم خب دیگه تقصیر آشوبه دیگه بچم چجوری خودشو کنترل کنه😂😂

    ۵ دقیقه پیش
  • لیلا

    در پارت 1170

    و اما آشوب دختر من الان این رفتارو عشوه هاتو به پای چی بزارم 😂عشقت نسبت به مهراب یا حاملگی دوست دارم عشق باشه تا سر عقل بیای دیگه اون عرفان ول کنی که تکلیف با خودشم معلوم نیست این دیونه بچسب به زندگیت درست همینجوری با همین فرمون برو جلو😂😂

    ۷ دقیقه پیش
  • فاطمه

    در پارت 1170

    به به به به خیلی خیلی خوب و هیجانی بود☺خوشمان آمد

    ۷ دقیقه پیش
  • لیلا

    در پارت 1170

    میگم حدیث این لیانا چقد رک درجا گفت مجردی 😂😂بمیری دختر هر وقت هستی کلی میخندم اینو حرف باید صدرا میگفت دختری عجولی یواش یواش برو جلو ولی خدایی از شخصیت لیانا خوشم میاد ♥️♥️

    ۹ دقیقه پیش
  • لیلا

    در پارت 1170

    خداروشکر که بچه چیزیش نشد

    ۱۰ دقیقه پیش
  • لیلا

    در پارت 1170

    وای چه پارتی حدیث قلبم قیلی ویلی شد دختر ♥️♥️

    ۱۱ دقیقه پیش
  • ...

    در پارت 1170

    وای این پیرت خیلیی خوب بود ماچ بهت حدیث جون مرسی😘😘

    ۱۲ دقیقه پیش
  • ...

    در پارت 1170

    وای خدا جون بلاخره عرفان پاشو از وسط آشوب و مهراب کشید بیرون آشوب اومد سر عقل و مهراب و دید بلاخرهه🥳🥳

    ۱۴ دقیقه پیش
  • نگار

    0

    تا دلت بخوادد قلب براتو عشقم❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ بی صبرانه منتظر پارت بعد هستم😘💙💙

    ۲ ساعت پیش
  • نگار

    در پارت 1160

    اگه فقط بلایی سر فندوق بیاد مهراب عرفان رو به خاک سیاه میشونه تازه آشوبم به فندوق علاقه مند شده و ای وای بر عرفان که بازم زود قضاوت کرد ای وای به تو عرفان ازت ناامید شدم واقعا نمی دونم چی بگم😭🤧💙💙

    ۲۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فردا مشخص می‌شه...

    ۲۲ ساعت پیش
  • نگار

    در پارت 1160

    خدایی سر فندوق بلایی بیاد هیچ وقت این عرفانو نمیبخشم هیچ وقت واقعا چون این وسط فندوق بیگناه بی گناهه😞😞💙💙

    ۲ ساعت پیش
  • نگار

    در پارت 1161

    مرسی حدیث خسته نباشی عالی بود👌🏻🙏🏻واقعا امیدوارم فندوق چیزیش نشه،هر چند می دونم پارت بعدی غوغا هستش😌💙💙

    ۲۴ ساعت پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    غوغای واقعی:)

    ۲۲ ساعت پیش
  • نگار

    در پارت 1160

    اصلا یه چیز میگم یه چیز می شنوی من تا الان هنگ بودم من همیشه برا پارت های آشو ۳-۴تا کامنت میزاشتم ولی واقعا این پارت هنگ هنگ کردم یعنی واقعا بین عرفان مهراب همه چیز تموم شد خداا😱😳💙💙

    ۲ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    حدیث پارت امروز تا میتونی طولانی کن 🫠🫠

    ۵ ساعت پیش
  • لیلا

    0

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️