آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت دوم :
مثل خودم فریاد زد؛ اما با این تفاوت که فریادش آغشته به خنده بود:
- کاریت ندارم بهخدا، دماغت رو بگیر که بوش رو احساس نکنی.
ای لعنت به اون اسمت ارغوان، لعنت به اون روزی که به دنیا اومدی.
جلوی دماغم رو با کف دستم گرفتم که قدم به قدم نزدیکم شد و در حالی که سرش رو با تأسف برام تکون میداد، همزمان تیکهای بزرگ از لبو رو توی دهنش گذاشت:
- ای کاش یکمی عقل توی سرت بود و توی این سرمای زمستونی از معجونی مثل لبو نمیگذشتی.
با همون نگاه تیز و توبیخگر، توپیدم:
- ببینین کی داره از معجزهای به اسم عقل حرف میزنه! ننگِ خانوادهای بهقرآن.
چشمکی با خنده زد.
و تا سرش رو به سمت مخالفش چرخوند، لبو توی گلوش پرید و با ترس انگشتش رو به طرفی گرفت:
- او..اونجا رو ببین! یارو معتاده؟!
به جایی که اشاره کرده بود نگاه کردم.
و با دیدن مرد لاغر اندام و کچلی که روی جدول به حالت خمیده و خوابآلود نشسته بود و کلهاش کم مونده بود به کف آسفالت بچسبه، نیشخند تمسخرآمیزی به روی ارغوان زدم و سرم رو به طرفین تکون دادم:
- نه عزیزم معتاد چیه؟! بنده خدا میخواد انعطاف بدنیشو به رخت بکشه که مخت رو بزنه.
وقتی متوجه تمسخر توی لحن کلامم شد، به حالت پوکر، انگشتش رو پایین آورد و با حرص لگدی به پام زد که آخم در اومد:
- واقعاً که! مردم رفیق دارن منم رفیق دارم.
خندیدم و اشاره کردم که بشینه:
- دیره بچه جون، بیا بشین که باید زودتر به ننه بابات تحویلت میدادم.
ظرف پلاستیکیِ لبو رو داخل سطل زباله انداخت و با زدن چشم غرهای، پشت موتور نشست و دستهاش رو دور شکمم حلقه کرد.
جک موتور رو با گوشهی کفشم بالا زدم و موتور رو روشن کردم.
پیچیدم توی کوچهی ارغوان اینا و جلوی درب خونهشون خاموش کردم که با لبهای آویزون پیاده شد و گفت:
- چقدر زود گذشت امشب! کاش برنمیگشتیم خونه.
با سرم به درب خونهشون اشاره کردم:
ـ وقت خوابت گذشته، برو دیگه کمتر غر بزن.
سرش رو جلو آورد و ناگهان بوس آبدار و پُر از تـفی روی گونهام گذاشت که بوی لبو از دهنش بیرون اومد و توی صورتم زد.
اوقی زدم و دستمو روی کتفش گذاشتم و به عقب هلش دادم.
که با بدجنسی خندید و گفت:
- اینم تلافی اون متلکی که بهم انداختی.
بد بازیای رو شروع کرده بود.
از موتور پیاده شدم که جیغی با هیجان کشید و به طرف درب خونه فرار کرد که یهو درب توسط عمه باز شد و در حالی که داشت به گونهاش چنگ میزد و چادر رنگی-رنگیشو با دندونش حفظ کرده بود، دست ارغوان رو کشید و پرتش کرد داخل پارکینگ.
سپس با حرص به سمتم چرخید و گفت:
- چهخبرتونه جلوی در و همسایه آبرومونو بردید؟ دخترای گنده خجالت هم خوب چیزیه!
با چشمهای درشت شده به عمه نگاه کردم.
بعد از چندین سال شب گردی، هیچوقت سابقه نداشت اینطوری از دست من و ارغوان شاکی باشه.
دستهامو به کمر زدم و با حالت طلبکار به سرتاپای عمه نگاه کردم:
- خیر باشه عمه خانوم؟ دلت از کجا پُره قربون چربیهای شکم و پهلوت بشم؟
تونستم رد خنده رو از زیر چادرش متوجه بشم.
لاکردار ولی به روم نزد تا یه وقت پرو نشم:
- یکم پیش سیاوش زنگ زده بود واسم، بدجوری از دستت شاکی بود. میگفت نه ارغوان جواب تلفنش رو داده نه تو.
سپس جلو اومد و با التماس نگاهم کرد:
- الهی عمه بمیره واست، سیاوش هم بهخاطر خودت نگرانه خوشگلم! وگرنه هزارتای موتور به فدای قلب مریضت، به روح داداش قسم تا با موتور برین و برگردین دلم هزار راه میره!
روی موتور نشستم و با تکون دادنش به سمت جلو، روشنش کردم و همزمان از زیر کلاه کاسکت به عمه نگاه کردم:
- من هیچ اصراری برای اومدن ارغوان ندارم، به سیاوش هم بارها گفتم توی کارهام دخالت نکنه، خیال بَرِش داشته فکر کرده این موتور به اسم اونه!
یدونه از اون نیشگونهای معروف و ریزش از گوشت بازوم گرفت که جیغم به هوا رفت:
- حرف تو دهن من میذاری ورپریده؟! رفیق صمیمی برای ارغوان کی بهتر از دخترداییش؟! ماشاالله چشمم کف پات، هم عاقلی هم تحصیل کرده! اصلِ مطلب رو بگیر جانِ عمه...مثل همیشه با ماشین برین اینور و اونور، اینطوری هم خطرش کمتره، هم من و سیاوش نگرانتون نمیشیم.
نیشخندی زدم و دستم رو به معنای خداحافظی بالا بردم:
- شرمندهی چشاتم جیگر، متأسفانه با ماشین حال نمیده، اگه خیلی نگران ارغوانی جلوشو بگیر که آویزونم نشه برای گردش شبانه.
نفسهای پر حرصش از زیر چادر هم معلوم بود.
واقعیت همین بود...هیچکس نمیتونست با من سروکله بزنه.
حتی اگه اون شخص، عمهی مورد علاقهام میبود!
- الهام میگه داروهاتو منظم نمیخوری، کمتر خون به جیگرمون کن آشوب! حتماً باید خودتو به کشتن بدی تا خیالت راحت بشه؟!
- گیرم آوردی این وقت شب عمه خانوم؟ برو بخواب فردا صحبت میکنیم.
کلافه و ناموفق توی راضی کردنم، قدمی به عقب برداشت و گفت:
- آروم برو توروخدا، رسیدی یه تک زنگ بهم بنداز.
سرمو به علامت "باشه" تکون دادم و با تمام سرعتی که از موتور برمیاومد، از کوچه بیرون زدم و راهِ خونه رو در پیش گرفتم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
پس تو خودِ آشوبی که!😂😁
۴ هفته پیشنگار
0امیدوارم اینجوری باشم آخه خیلی دوست دارم شخصیت قوی باشه و مثل شخصیت های رمان های تو باشم🥰💙💙
۴ هفته پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عزیزم😂🥲
۴ هفته پیشابی
0واااای من که عاشق موتور از ۱۴سالگی یاد گرفتم
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
پس این رمان مخصوص خودته🔥🔥
۳ ماه پیشفاطمه ❤️
1آخه آشووووب 😅 انشاالله که اسمش روش تأثیر منفی نذاشته باشه 😂😁
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
متأسفانه داره🥲😂
۳ ماه پیشمبینا
0جووووونم ب موتور😁
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عاشقان موتور✨🫠
۳ ماه پیشنسترن
0ناموسا این رمان از عالی هم یه چی اون طرف تره تازه پارت 2 هستم حریث دمت گرم با این قلمت 👏
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
لطف داری به من همیشه🤍🫂
۳ ماه پیشاکرم بانو
1میخوام بدونم فاز پدر و مادرش چی بوده بچه به دنیا اومده اسمشو گذاشتن اشوب... بابااین که بااسمشم جنگ و دعوا میاره😂😂😂
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همین خوبه🤣🤣آدم باید جنگی بیمه(با لحن بهتاش بخونید توی سریال پایتخت)
۴ ماه پیشAynaz
0آدم باید جنگی باوه😅😂
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
پوزش میخوام از شمالیهای عزیز😁
۴ ماه پیشSarina
0خواهش میشود مشکلی نیست😂
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🫶😂
۴ ماه پیشBiti
0امیدوارم سیاوش داداشش باشه،چون اون شخصیتی که از آشوب تو ذهنم ساختم نشون میده به این اسونیا دم به تله نمیده
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😉
۴ ماه پیشفن پگاه و پوریا
0چقدر هم که آروم رفت 😂😂
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤣🤣به چه چیزایی توجه میکنی
۴ ماه پیشتابان
0هوممم کنجکاوم شخصیت پسر چطوره
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بزودی مشخص میشه :)
۴ ماه پیشتابان
0بی صبرانه منتظرم 😂
۴ ماه پیشبرفین
0شخصیت دختر سرد و مغرور و لجباز یک پسر شوخ هم بزاری کنارش به عنوان شوشو عالیی
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فعکر نکنم😁
۴ ماه پیشدیانا
2باید بگم که من خودم عاشق وکالت و اداره و پلیس بازی ام. و از همین اول عاشق رمانت شدم. ایشالا قلمت مانا و ماندگار بشه عزیزم. برام دعا کن به اونی که میخوام برسم❤️❤️❤️
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
انشاالله دیانا جانم❤️قراره بیشتر عاشق وکالت بشی با این رمان
۴ ماه پیشدیانا
0مرسی قشنگم. معلومه با این قلم قشنگت هرکسی عاشق وکالت میشه
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قربونت نازم🫠😍
۴ ماه پیشدیانا
0فدات شم♥️♥️
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نشی عزیز من
۴ ماه پیشدیانا
0من پارت جدید و نخوندمممممم برم بخونمم. از پارت سه تا شیش و باید بخونم
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مرسی از چشمهای قشنگت👀
۴ ماه پیشدیانا
0مرسی از تو و رمان قشنگت😂❤️
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🌸🩷
۴ ماه پیشدیانا
2آشوب! اسم قشنگیه
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
توی این رمان هم با خودِ آشوب کار داریم، هم با زندگیِ آشوبِ آشوب!
۴ ماه پیشدیانا
0اولالا. خیلی هم خووووب
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🫠🩷
۴ ماه پیشNegar
0اوممم سیاوش؟؟؟ نگران؟؟؟آشوب؟؟؟ 🤔😎😁این اول کاری داری با ما چیکار میکنی حدیث خانم؟ 😉✨😍😎
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سوء تفاهم شده مثل اینکه😁😂
۴ ماه پیشSara
1خدایاازاین عمه هانصیب ماهم بکن.😂 الهی امین🤲🏻😂 ولی تااینجابه نظرم شخصیت دخترمون خیلی ماهه🥹
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
کار از کار گذشته دیگه😂از این عمهها خیلی سخت پیدا میشه
۴ ماه پیشSara
0هعی فلک تاکی کلک راست میگی😂😂
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلییییی سخت پیدا میشه متاسفانه. البته آشوب شانس آورده از عمه😁👌🏻
۴ ماه پیشSara
1اره واقعاااااا.مثلامن ۶تادارم ازبین شیش تایکیش اینجوری نیسسسی🥲
۴ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ای بابا بیخیال😂اینطور عموها و عمه ها تک و توک پیدا می شن
۴ ماه پیشSara
0راست میگی .حقیقت تلخه🥲😂😂😂
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نگار
0بعضی از اخلاقیات آشوب شبیه خودمه مثلا تو خانواده هیچ کسی حریف زبون من نمیشه،خیلی موتورسواری دوست دارم و از موتور خوشم میاد ولی خب فرصت نشده یاد بگیرم☺️حالا ببینیم مدل موتور آشوب خانوم وی هست😉 و به شدت از لبو متنفرم😄💙💙