لیست کلیه پارتهای رمان آلفای من : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 88
-
رمان آلفای من - پارت 1
من با درد غریبه نبودم؛ راستش خیلی بیشتر از این حرفها باهاش رفیق بودم. اگه بخوام راستش رو بگم، اصلاً یادم نمیآد زمانی بوده باشه که یه جوری درد نکشیده باشم؛ حالا چه درد روحی، چه جسمی... من همهش رو با پوست و استخونم حس کرده بودم. اولین بار وقتی طعم درد رو چشیدم که یه غریبه با لباس پلیس و یه قیاف...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 2
خونهی بلکورثها خیلی قشنگ بود. نیمی از دیوارها کلاً شیشهای بود تا بیشترین نور ممکن بیاد تو. تم رنگی کرم و بژ همهجا بود که باعث میشد خونه خیلی دلباز به نظر برسه. حیف که من اونی بودم که باید هر روز اون شیشهها رو اونقدر دستمال میکشید تا حتی یه لک انگشت هم روشون نمونه، و فرشها رو جوری جارو م...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 3
اتاقم پنجره نداشت که حتی نور ماه بیاد تو و کاملاً تاریک بود، اما از پوزخند دیمن میتونستم بفهمم که برای ساندویچِ نصفشب نیومده. ازش عقب کشیدم و قلبم مثل طبل میکوبید. میدانستم هر چی میخواد، خیر نیست. سعی کردم بشینم تا ازم فاصله بگیره، اما اون یه سیلی محکم زد به صورتم و مچهام رو گرفت و من رو دو...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 4
از زبان لیرا اشکهام سرازیر بود و با تمام جونی که داشتم توی خیابان میدویدم و زدم به دل جنگلهای اطراف. پاهای برهنهام خیلی زود روی سنگریزهها و شاخههای خشک غرق خون و بریدگی شد. به درد اعتنا نکردم و خودم رو مجبور کردم که ادامه بدم. با دست راستم، آرنجِ آسیبدیدهام رو محکم چسبیده بودم و به بدنم...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 5
یهو چشمهایم تاری دید و سکندری خوردم؛ هرچی پلک میزدم فایده نداشت. درست وقتی که میخواستم بشینم و سرم رو بذارم بین زانو هام تا حالم جا بیاد، حس کردم ستون فقراتم داره در جهتهای عجیبی میپیچه. از درد جیغ کشیدم. خدایا چه بلایی داره سرم میآد؟ از شدت درد افتادم روی زمین. درد آرنجم در مقابل دردی که ا...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 6
از زبان آلفا ساروس تمام روز کلافه بودم؛ هم از دست خودم، هم از دست آدمهای دور و برم. بیخودی سر همهی اعضای گله داد و بیداد میکردم. یکی زیاد کار میکرد، سرش داد میزدم که داری به خودت آسیب میزنی؛ یکی استراحت میکرد، بهش میپریدم که چرا تنبلی میکنی. همهش وسط حرفم میپریدند یا گزارشهای لازم رو ...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 7
بالاخره به جایی رسیدم که صداشون رو میشنیدم. صدای نالههای ضعیفش رو میشنیدم که بین جنگجوهای من و بتای گله، خاویر، محاصره شده بود. توی دلم گفتم: «نترس عزیزم، هیچکس اینجا بهت آسیب نمیزنه.» اما تا شنیدم خاویر با داد ازش میخواد که تغییر شکل بده و به حالت انسانی برگرده، یه زوزهی بلند از سر خشم کش...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 8
خاویر با قیافهای مات و مبهوت شونهای بالا انداخت؛ معلوم بود که ترسیده. گفت: «نمیدونم پسر؛ ما داشتیم گشت میزدیم که یهو صدای جیغ یه دختر رو لب مرز شنیدیم. اومدیم ببینیم چه خبره، ترسیدیم نکنه یکی از اعضای گلهی خودمون باشه، اما به جاش این رو دیدیم که خونی و مالی روی زمین افتاده و داره نفسنفس می...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 9
دکتر تسلر خواست چیزی بگه اما مکث کرد؛ انگار میترسید چون من کل روز عصبی بودم، حرفی بزنه که به تریج قبای من بربخوره. گفتم: «بگو دکتر.» اون باید با من راحت حرف میزد؛ هرچی بیشتر میدونستم، بهتر میتونستم به جفتم کمک کنم. دکتر نگاهی به فرشتهی روی تخت انداخت و گفت: «جفت شما مشخصه که آسیب خیلی روحی...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 10
از زبان ساروس با تتهپته گفتم: «جفت کوچولوی من، بیدار شدی؟» واقعاً نمیدانستم چی باید بهش بگم. همینطور که کنارم روی تخت دراز کشیده بود، به قیافهی وحشتزدهاش نگاه کردم. یهو یاد لیوان آبی افتادم که روی پاتختی بود، پرسیدم: «تشنته؟ بیا، برات یه لیوان آب گذاشتم، شاید دلت بخواد.» نمیدانم چرا یهو م...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 11
لبخند زدم؛ خوشحال بودم که بالاخره یه واکنشی جز لرزیدن و عقب کشیدن ازش گرفتم. «خب پس بیا، ببرمت حمام. فکر نکنم با اون پاهای زخمی و مچِ پای پیچخورده بتونی درست توی حمام بایستی، بهتره توی وان بشینی.» و به بریدگیهای کفِ پایش اشاره کردم. دستم رو سمتش بردم تا بلندش کنم و کمکش کنم بره سمت حمام، اما ه...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 12
از زبان لیرا همینطور که توی وانی که این پسره، ساروس، برام پر کرده بود دراز کشیده بودم تا خودم رو تمیز کنم، با خودم فکر میکردم که یه حس عجیبی نسبت بهش دارم. اون داشت با من خیلی مهربونتر از چیزی که توی این مدت طولانی دیده بودم رفتار میکرد، اونم در حالی که اصلاً نمیشناختمش. «جفت!» دوباره اون ص...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 13
دستی به پشت گردنش کشید و زیر لب گفت: «من... من فعلاً میرم بیرون وایمیستم.» نمیدونم چرا یهو اینقدر عصبی به نظر میرسید. به قیافهاش نمیخورد از اون آدمهایی باشه که جلوی بقیه هول میشن. سرم رو تکون دادم و منتظر موندم بره بیرون. وقتی رفت، سریع حوله رو انداختم و لباسها رو پوشیدم. خندهام گرفته ...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 14
همینطور که دستام رو گرفته بود و با شستش روی دست چپم میکشید، پچپچ کرد: «لازم نیست از من بترسی لیرا. من هیچوقتِ هیچوقت بهت آسیب نمیزنم. همین الان بهت قول میدم که بقیهی زندگیام رو صرف این کنم که هیچکسِ دیگه هم نتونه بهت صدمه بزنه.» این رو با یه قاطعیتی گفت که جا خوردم. با شوک نگاهش کردم. ...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 15
خواستم یه چیزی بگم ولی صدام در نیومد. ساروس که دید خبری نیست، ناامید شد و خواست بلند بشه. با اینکه میدونستم عصبانی نیست، ولی یه حس بدی توی سینهام اومد؛ ناراحت بودم که ناامیدش کردم. تا خواست در رو ببنده، دستش رو گرفتم. تا پوستمون به هم خورد، دوباره اون حس آرامش فوقالعاده اومد سراغم. هر دو یه ل...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 16
از زبان لیرا وقتی جلوی ساختمونی که ظاهراً بیمارستان محلی بود ایستادیم، تعجب کردم. من بیمارستان رو فقط توی تلویزیون، اونم وقتی ناتالی سریالهای آبکیاش رو نگاه میکرد، دیده بودم؛ فکر میکردم اون فیلما حداقل یکم از حقیقت رو نشون میدن. ولی این ساختمون اصلاً شبیه اون آسمونخراشهایی که توی تلویزیون ...
بروزرسانی در : ۱۵۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 17
آهی کشید و دستی توی موهاش کشید: «هنوز به بقیه نگفتم که تو جفت منی. میخواستم اول یکم حالت بهتر بشه بعد رسمی با بقیه اعضای گله آشنا بشی چون ممکنه برات سنگین باشه. بقیه فقط کنجکاوَن که چرا من اینقدر نسبت بهت غیرتی و مراقبم، همین.» اخم کردم. هنوز نمیفهمیدم منظورش از کلماتی مثل «گله» و «جفت» چیه. ...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 18
از زبان لیرا دکتر تسلر که تمام آزمایشهایش رو انجام داد، ساروس پرسید: «خب، چطور بود؟» من دوباره روی پاهایش توی همون سالن انتظار نشسته بودم. شونهای بالا انداختم و با سر تایید کردم؛ واقعاً نمیدونستم چی باید بهش بگم. دکتر خیلی دقیق همه چیز رو چک کرده بود؛ از عکسبرداری کل بدن (X-ray) گرفته تا معا...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 19
داشتم به این غریبهی زیبایی که من رو از جنگل نجات داده بود نگاه میکردم. واقعاً میتونستم برای مراقبت از خودم بهش اعتماد کنم؟ از هفت سالگی به بعد هیچکس مراقب من نبود. میدونم گفتم بهش اعتماد دارم، ولی قبلاً هم اشتباه کرده بودم. به اون افسر پلیسی که بعد از غیب شدنِ پدر و مادرم اومد دم در و قول دا...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 20
لمسش خیلی ملایم بود و گرمایِ عجیبی کل بدنم رو گرفت. قبل از اینکه بفهمم، خودم رو به دستش تکیه دادم و لبخند زدم. تنفسم کاملاً عادی شد. انگار دقیقاً میدونست چطوری آرومم کنه. با لبخندی که آدم رو از پا در میآورد، در حالی که دستش هنوز روی گونهام بود، گفت: «بگو دیگه فرشته، چی دوست داری بخوری؟» چی د...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
