آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت یازده :
لبخند زدم؛ خوشحال بودم که بالاخره یه واکنشی جز لرزیدن و عقب کشیدن ازش گرفتم. «خب پس بیا، ببرمت حمام. فکر نکنم با اون پاهای زخمی و مچِ پای پیچخورده بتونی درست توی حمام بایستی، بهتره توی وان بشینی.» و به بریدگیهای کفِ پایش اشاره کردم.
دستم رو سمتش بردم تا بلندش کنم و کمکش کنم بره سمت حمام، اما همین که نزدیکش شدم، بدنش خشک شد و چشمهایش رو محکم بست؛ انگار منتظرِ خوردنِ یه ضربه بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Eli
1کیا منتظرن ساروس بره خونه قبلی لیرا و یه دور حساب همه رو برسه ؟😆
۴ ماه پیشsara
0نظر خاصی ندارم ولی از همین حالا می دونم بهترین رمانی هست که تا حالا خوندم
۵ ماه پیشسمیه
0منتظرم فقط لیرا بگه که می این بلا رو سرش اورده
۵ ماه پیشلیلا
0تااینکه خوب بود
۵ ماه پیشمیترا
0قشنگ ترین رمانیه که دارم بعد از مدت ها میخونم حس و حال ادم و دگرگون میکنه
۵ ماه پیشنرگس
0لیرا خجالت کشید
۵ ماه پیشمارال
0امیدوارم بهترین ها برای لیرا اتفاق بیفته
۵ ماه پیش
شادی سالاری | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم مهربون 😍
۵ ماه پیشلیلا
0عااااااالیییییی✨️✨️✨️✨️
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Aram
0عالی بودددد❤️❤️