دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و گرگینه‌ای آلفای من اثر شادی سالاری

رمان آلفای من

  • زبان فارسی
  • 238.4K 👁
  • 1.5K ❤️
  • 633 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه آلفای من

رمان گرگینه‌ای «آلفای من»، روایتی از زندگی دختری به نام «لیرا» است که هرگز طعم یک زندگی واقعی را نچشیده بود. او در چنگال خانواده‌ی ناتنی‌اش، یعنی «بلک‌ورث‌ها»، بزرگ شده بود؛ کسانی که به جای حمایت و مراقبت، با او همچون یک برده رفتار می‌کردند. سرانجام یک روز، او تمام شجاعتش را جمع می‌کند و برای نجات جانش به دل ناشناخته‌ها می‌زند. اما زمانی که از مرزهای «قلمرو سایه‌ی سرخ» عبور می‌کند و با «آلفا ساروس» روبرو می‌شود، زندگی‌اش به کلی دگرگون می‌گردد. حالا وقت فاش شدن رازهاست؛ رازهایی که نه تنها به هویت پنهان خود او، بلکه به ماجرای ناپدید شدن مرموز والدینش در سالیان دور گره خورده است.

پارت اول

من با درد غریبه نبودم؛ راستش خیلی بیشتر از این حرف‌ها باهاش رفیق بودم. اگه بخوام راستش رو بگم، اصلاً یادم نمی‌آد زمانی بوده باشه که یه جوری درد نکشیده باشم؛ حالا چه درد روحی، چه جسمی... من همه‌ش رو با پوست و استخونم حس کرده بودم.
اولین بار وقتی طعم درد رو چشیدم که یه غریبه با لباس پلیس و یه قیافه‌ی درهم‌کشیده اومد دم درِ خونه‌مون و بهم گفت مامان و بابام که برای شب‌گردی رفته بودن بیرون، دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن. هیچ‌کس دقیقاً نفهمید چی به سرشون اومد، اما انگار همه خیلی زود بی‌خیال گشتن دنبالشون شدن، که همیشه به نظرم عجیب می‌اومد. با اون همه رفت‌ و آمدی که به خونه‌مون می‌شد، فکر می‌کردم پدر و مادرم خیلی محبوب باشن. اون موقع که ناپدید شدن من فقط هفت سالم بود و از اون به بعد دیگه تک و تنها موندم.
چیز زیادی ازشون یادم نمی‌آد، اما یادمه بابام مرد خیلی مهربونی بود؛ هم با من، هم با بقیه. لبخندش جوری بود که به هر اتاقی می‌رفت، همه رو سر کیف می‌آورد. مامانم هم یه آدم رها و مهربان بود؛ عاشق همه بود و برای هر کسی که بهش احتیاج داشت وقت می‌ذاشت. چیزی که توی بچگی همیشه من رو محو خودش می‌کرد، چشم‌هاش بود؛ چشم‌های آبیِ براقی که انگار توشون یه رازی داشتن که قرار بود یه روزی نگاه همه‌ی ما رو به دنیا عوض کنه. چشم‌هاش زیر نور مثل جواهر می‌درخشید و من همیشه با خودم فکر می‌کردم یعنی یه روزی می‌رسه که بزرگ بشم و شبیه اون بشم؟
اما خب، خانواده‌ی شاد من زیاد دووم نیاورد. الان اون سرِ شهر، دور از خونه‌ی قدیمی‌مون، با خانواده‌ی ناتنی‌ام زندگی می‌کنم؛ البته اگه بشه اسمشون رو گذاشت خانواده. بعد از اینکه مامان و بابام غیبشون زد و من رو از اون خونه بردن، سریع ساختمون رو کوبیدن و صاف کردن. انگار می‌خواستن هیچ رد و نشونی از اون‌ها و زندگی قشنگی که با هم داشتیم باقی نمونه. وقتی فهمیدم خونه رو خراب کردن، ساعت‌ها گریه کردم؛ هم برای وسایلی که نابود شد، هم برای خاطراتی که تو اون خونه جا مونده بود. ولی خب، حس غم و غصه‌ رو خیلی زود با کتک از سرم پروندن؛ ناپدری‌ام همیشه می‌گفت: «وقتی کلی کار هست، وقتی برای عزاداری نداری.»
«تونی»، ناپدری‌ام، در حالی که داشت بهم نزدیک می‌شد و قشنگ می‌اومد توی شکمم، داد زد: «کدوم گوریه اون لباس‌های کارم؟ تا الان باید شسته و اتو شده توی کمد آویزون می‌بودن، خودت اینو می‌دونی!»
قبل از اینکه بتونم براش توضیح بدم که کارم رو انجام دادم و اون فقط داره جای اشتباهی از کمد رو می‌گرده، یه سیلی محکم خوابوند زیر گوشم.
با قدرت ضربه‌اش پرت شدم روی زمین و گونه‌ی چپم رو که بدجوری می‌سوخت، با دستم گرفتم. داغی و گِزگِزی که از پوستم بلند می‌شد قشنگ داشت بهم خبر می‌داد که یه کبودیِ درست و حسابی تو راهه. با لکنت گفتم: «انجامش دادم آقا... ا-الان اون‌طرف کمدتونه. اگه ی-یادتون باشه، دیروز خودتون گفتید جاشون رو ع-عوض کنم که صبح‌ها راحت‌تر پیداشون کنید.»
اون مکالمه رو قشنگ یادم بود؛ سر همون موضوع نزدیک بود بازوم رو بشکنه.
همون‌طور که یکم خم شده بود و بوی غلیظ قهوه از دهنش می‌خورد به صورتم، هیس‌مانند گفت: «یعنی داری می‌گی من دروغگوأم؟»
از همون‌جا روی زمین، در حالی که دستم هنوز روی صورتم بود، بهش نگاه کردم. صورتش از عصبانیت جمع شده بود. یکی از ابروهاش رو انداخته بود بالا و دست‌به‌سینه ایستاده بود؛ انگار باورش نمی‌شد که من اصلاً جرئت کردم حرفش رو زیر سوال ببرم. راستش خودم هم باورم نمی‌شد؛ یادم نمی‌اومد آخرین باری که کلمه‌ای جز «چشم آقا، حتماً آقا» بهش گفته بودم، کی بوده.
توی دلم به خودم فحش دادم. می‌دونستم نباید روی حرف هیچ‌کدوم از اعضای این خانواده حرف بزنم، چون همیشه تهش دردسر بود. حق با من باشه یا نه، اون‌ها از جواب شنیدن متنفر بودن. زیر لب زمزمه کردم: «ن-نه آقا، الان میرم براتون پیداش می‌کنم... م-معذرت می‌خوام آقا.»
تا خواستم از روی زمین بلند شم که برم لباس رو بیارم، زیر پایی بهم زد. چون یه دستم روی صورتم بود، نتونستم خودم رو کنترل کنم. قبل از اینکه بفهمم چی شده، پیشونیم خورد به دیوار روبروم. یه سردرد وحشتناک و یه کبودی بدتر از قبلی نصیبم شد. خداراشکر که به اون‌طرف صورتم خورد؛ حداقل سمت چپم مجبور نبود هم‌زمان درد دوتا ضربه رو تحمل کنه.
قبل از اینکه بره سمت پله‌ها، با پوزخند گفت: «دیگه هم روی حرف من حرف نمی‌زنی موش کثیف، وگرنه چیزی فراتر از یه سیلی گیرت می‌آد.»
احتمالاً می‌رفت که پای تلویزیون فوتبال ببینه. آهی کشیدم؛ دیگه به این رفتارهای وحشیانه عادت کرده بودم. راه افتادم سمت اتاق خواب خودش و زنش.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان آلفای من
  • لیلا

    در پارت 720

    تا اینجا داستان عالی بود خیلی دوست داشتم

    ۴ روز پیش
  • غزل

    در پارت 671

    الان که لیلا جا و مکان رومیدونه میتونه به ساروس بگه و ..

    ۷ روز پیش
  • مریم

    در پارت 90

    امیدوارم به ساروس اعتماد کنه وبفهمه چرا پدرومادرش کشته شدند ودلیل اذیت وازار اون خانواده که سرپرستیشو قبول کردند چی بوده اخه همه چی خیلی تند پیش رفت من که خیلی گیج شدم وهمینطور کنجکاو

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 50

    چقدر هیجان دارم ببینم چی میشه

    ۲ هفته پیش
  • مارال

    در پارت 561

    خیلی خوشحالم خانواده اش پیدا شده

    ۳ هفته پیش
  • لیلا

    در پارت 621

    به نظر من اره خداکنه لیلا نگیرن

    ۴ هفته پیش
  • لیلا

    در پارت 621

    به نظر من اره خداکنه لیلا نگیرن

    ۴ هفته پیش
  • بهار

    در پارت 652

    کار دیمن هست باید حسابش رو برسی ساروش

    ۴ هفته پیش
  • ...

    1

    رمانتون خیلی قشنگه تا اینجا خوندم لطفا میشه یکم تخفیف بزارین؟🙏🙏

    ۴ هفته پیش
  • معصومه

    در پارت 601

    روشهای دفاع از خود

    ۱ ماه پیش
  • دختر ابلیس

    در پارت 621

    خب خب خب و اینگونه است که لیرا به کمک ساروس می آید

    ۱ ماه پیش
  • لیلا

    در پارت 600

    ممنون خوب بود تا اینجا

    ۱ ماه پیش
  • لیلا

    در پارت 560

    تااینجا عالی دوست دارم بقیه بخونم

    ۱ ماه پیش
  • ..

    در پارت 90

    میترسه و میترسه

    ۱ ماه پیش
  • ..

    در پارت 50

    میبینه پیش جفتشه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟