دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه و گرگینه‌ای آلفای من اثر شادی سالاری

رمان آلفای من

  • زبان فارسی
  • 255.1K 👁
  • 1.5K ❤️
  • 685 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان گرگینه‌ای «آلفای من»، روایتی از زندگی دختری به نام «لیرا» است که هرگز طعم یک زندگی واقعی را نچشیده بود. او در چنگال خانواده‌ی ناتنی‌اش، یعنی «بلک‌ورث‌ها»، بزرگ شده بود؛ کسانی که به جای حمایت و مراقبت، با او همچون یک برده رفتار می‌کردند. سرانجام یک روز، او تمام شجاعتش را جمع می‌کند و برای نجات جانش به دل ناشناخته‌ها می‌زند. اما زمانی که از مرزهای «قلمرو سایه‌ی سرخ» عبور می‌کند و با «آلفا ساروس» روبرو می‌شود، زندگی‌اش به کلی دگرگون می‌گردد. حالا وقت فاش شدن رازهاست؛ رازهایی که نه تنها به هویت پنهان خود او، بلکه به ماجرای ناپدید شدن مرموز والدینش در سالیان دور گره خورده است.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

من با درد غریبه نبودم؛ راستش خیلی بیشتر از این حرف‌ها باهاش رفیق بودم. اگه بخوام راستش رو بگم، اصلاً یادم نمی‌آد زمانی بوده باشه که یه جوری درد نکشیده باشم؛ حالا چه درد روحی، چه جسمی... من همه‌ش رو با پوست و استخونم حس کرده بودم.
اولین بار وقتی طعم درد رو چشیدم که یه غریبه با لباس پلیس و یه قیافه‌ی درهم‌کشیده اومد دم درِ خونه‌مون و بهم گفت مامان و بابام که برای شب‌گردی رفته بودن بیرون، دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن. هیچ‌کس دقیقاً نفهمید چی به سرشون اومد، اما انگار همه خیلی زود بی‌خیال گشتن دنبالشون شدن، که همیشه به نظرم عجیب می‌اومد. با اون همه رفت‌ و آمدی که به خونه‌مون می‌شد، فکر می‌کردم پدر و مادرم خیلی محبوب باشن. اون موقع که ناپدید شدن من فقط هفت سالم بود و از اون به بعد دیگه تک و تنها موندم.
چیز زیادی ازشون یادم نمی‌آد، اما یادمه بابام مرد خیلی مهربونی بود؛ هم با من، هم با بقیه. لبخندش جوری بود که به هر اتاقی می‌رفت، همه رو سر کیف می‌آورد. مامانم هم یه آدم رها و مهربان بود؛ عاشق همه بود و برای هر کسی که بهش احتیاج داشت وقت می‌ذاشت. چیزی که توی بچگی همیشه من رو محو خودش می‌کرد، چشم‌هاش بود؛ چشم‌های آبیِ براقی که انگار توشون یه رازی داشتن که قرار بود یه روزی نگاه همه‌ی ما رو به دنیا عوض کنه. چشم‌هاش زیر نور مثل جواهر می‌درخشید و من همیشه با خودم فکر می‌کردم یعنی یه روزی می‌رسه که بزرگ بشم و شبیه اون بشم؟
اما خب، خانواده‌ی شاد من زیاد دووم نیاورد. الان اون سرِ شهر، دور از خونه‌ی قدیمی‌مون، با خانواده‌ی ناتنی‌ام زندگی می‌کنم؛ البته اگه بشه اسمشون رو گذاشت خانواده. بعد از اینکه مامان و بابام غیبشون زد و من رو از اون خونه بردن، سریع ساختمون رو کوبیدن و صاف کردن. انگار می‌خواستن هیچ رد و نشونی از اون‌ها و زندگی قشنگی که با هم داشتیم باقی نمونه. وقتی فهمیدم خونه رو خراب کردن، ساعت‌ها گریه کردم؛ هم برای وسایلی که نابود شد، هم برای خاطراتی که تو اون خونه جا مونده بود. ولی خب، حس غم و غصه‌ رو خیلی زود با کتک از سرم پروندن؛ ناپدری‌ام همیشه می‌گفت: «وقتی کلی کار هست، وقتی برای عزاداری نداری.»
«تونی»، ناپدری‌ام، در حالی که داشت بهم نزدیک می‌شد و قشنگ می‌اومد توی شکمم، داد زد: «کدوم گوریه اون لباس‌های کارم؟ تا الان باید شسته و اتو شده توی کمد آویزون می‌بودن، خودت اینو می‌دونی!»
قبل از اینکه بتونم براش توضیح بدم که کارم رو انجام دادم و اون فقط داره جای اشتباهی از کمد رو می‌گرده، یه سیلی محکم خوابوند زیر گوشم.
با قدرت ضربه‌اش پرت شدم روی زمین و گونه‌ی چپم رو که بدجوری می‌سوخت، با دستم گرفتم. داغی و گِزگِزی که از پوستم بلند می‌شد قشنگ داشت بهم خبر می‌داد که یه کبودیِ درست و حسابی تو راهه. با لکنت گفتم: «انجامش دادم آقا... ا-الان اون‌طرف کمدتونه. اگه ی-یادتون باشه، دیروز خودتون گفتید جاشون رو ع-عوض کنم که صبح‌ها راحت‌تر پیداشون کنید.»
اون مکالمه رو قشنگ یادم بود؛ سر همون موضوع نزدیک بود بازوم رو بشکنه.
همون‌طور که یکم خم شده بود و بوی غلیظ قهوه از دهنش می‌خورد به صورتم، هیس‌مانند گفت: «یعنی داری می‌گی من دروغگوأم؟»
از همون‌جا روی زمین، در حالی که دستم هنوز روی صورتم بود، بهش نگاه کردم. صورتش از عصبانیت جمع شده بود. یکی از ابروهاش رو انداخته بود بالا و دست‌به‌سینه ایستاده بود؛ انگار باورش نمی‌شد که من اصلاً جرئت کردم حرفش رو زیر سوال ببرم. راستش خودم هم باورم نمی‌شد؛ یادم نمی‌اومد آخرین باری که کلمه‌ای جز «چشم آقا، حتماً آقا» بهش گفته بودم، کی بوده.
توی دلم به خودم فحش دادم. می‌دونستم نباید روی حرف هیچ‌کدوم از اعضای این خانواده حرف بزنم، چون همیشه تهش دردسر بود. حق با من باشه یا نه، اون‌ها از جواب شنیدن متنفر بودن. زیر لب زمزمه کردم: «ن-نه آقا، الان میرم براتون پیداش می‌کنم... م-معذرت می‌خوام آقا.»
تا خواستم از روی زمین بلند شم که برم لباس رو بیارم، زیر پایی بهم زد. چون یه دستم روی صورتم بود، نتونستم خودم رو کنترل کنم. قبل از اینکه بفهمم چی شده، پیشونیم خورد به دیوار روبروم. یه سردرد وحشتناک و یه کبودی بدتر از قبلی نصیبم شد. خداراشکر که به اون‌طرف صورتم خورد؛ حداقل سمت چپم مجبور نبود هم‌زمان درد دوتا ضربه رو تحمل کنه.
قبل از اینکه بره سمت پله‌ها، با پوزخند گفت: «دیگه هم روی حرف من حرف نمی‌زنی موش کثیف، وگرنه چیزی فراتر از یه سیلی گیرت می‌آد.»
احتمالاً می‌رفت که پای تلویزیون فوتبال ببینه. آهی کشیدم؛ دیگه به این رفتارهای وحشیانه عادت کرده بودم. راه افتادم سمت اتاق خواب خودش و زنش.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,508 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آلفای من

  • کیمیا

    در پارت 990

    رمان خوبی بود اما به نظرم یکم زود رسیدیم به آخر رمان توقع داشتم انتقام از خانواده لفتن ها رو ببینن و الفا متیو رو بفهمم چی شد دقیقا ابراز احساسات لونا رو با مادر و پدرش ببینم اما در کل خدا قوت🤍

    دیروز
  • کیمیا

    در پارت 980

    تا الان که همچی رو فهمیدم اونا دوباره جفت شدن و ساحره نابود شد خیالم فعلا راحته

    دیروز
  • کیمیا

    در پارت 960

    از استرس نظری ندارم😑

    دیروز
  • کیمیا

    در پارت 840

    خانم نویسنده چطور دلت میاد مارو انقدر شکنجه بدی دیگه طاقت ندارم بخونم فقط به خاطر خبر خوب و انتقام میخوام بخونم😭😭😡😡⚔️⚔️⚔️

    دیروز
  • کیمیا

    در پارت 790

    اینجا باید همچی مشخص بشه و قطعا حس میکنم اتفاق های خوبی بیوفته فقط امیدوارم کسی نمیره

    دیروز
  • کیمیا

    در پارت 770

    واقعا از بیفکری لیرا حرصم میگیره😑

    دیروز
  • کیمیا

    در پارت 750

    امیدوارم همینجا همچی مشخص بشه و دیمن بمیره

    دیروز
  • کیمیا

    در پارت 720

    خیلی ناراحت شدم عصبانیم😡

    دیروز
  • کیمیا

    در پارت 620

    وایی استرس گرفتم نمیتونم حدث بزنم😱

    ۲ روز پیش
  • کیمیا

    در پارت 600

    خداروشکر که خانوادش مهربونن به نظرم برای نشون شدن و تقوت جسمانی و روحی باید تمرین بده

    ۲ روز پیش
  • کیمیا

    در پارت 560

    وایی خیلی زجر کشیدن دلم کباب شد اما مطمعنم پیداشون میکنن و ازشون انتقام میگیرم😡🥲

    ۲ روز پیش
  • کیمیا

    در پارت 540

    خوب وقتی میتونه با الهه ماه ارتباط بگیره قطعا میتونه کلی از مشکلات گله رو حل کنه🤔

    ۲ روز پیش
  • کیمیا

    در پارت 520

    یه چیزهای جزئی حدث میزنم طبق اتفاق هایی که از قسمت اول تا اینجا افتاده البته نه دقیق خیلی کوچولو اما نمیتونم بنویسم😐

    ۲ روز پیش
  • کیمیا

    در پارت 500

    خوبه که زود این اتفاق اقتاد اومم نمیدونم کی برمیگرده ولی هر وقت برگشت ایشالا آخرین بارش باشه و به دست ساروس تیکه تیکه بشه دل منم خنک بشه رازها هم برملا بشه😡😁

    ۲ روز پیش
  • کیمیا

    در پارت 470

    اولش فکرکردم آلفا دیمن اون دیمن بلک ورث ها هست الانم استرس گرفتم چی میخواد بشه اما قطعا ساروس نمیزاره اتفاقی برای لیرا بیوفته الان به نظرم داریم به اتفاق های هیجان انگیز تر و راز آلودتر نزدیک میشیم

    ۲ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️