آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت چهارده :
همینطور که دستام رو گرفته بود و با شستش روی دست چپم میکشید، پچپچ کرد: «لازم نیست از من بترسی لیرا. من هیچوقتِ هیچوقت بهت آسیب نمیزنم. همین الان بهت قول میدم که بقیهی زندگیام رو صرف این کنم که هیچکسِ دیگه هم نتونه بهت صدمه بزنه.» این رو با یه قاطعیتی گفت که جا خوردم.
با شوک نگاهش کردم. قلبم داشت به تپش میافتاد ولی اینبار حس میکردم از ترس نیست. گرما داشت از گردنم م
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
