لیست کلیه پارتهای رمان آلفای من : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 88
-
رمان آلفای من - پارت 21
از زبان ساروس وقتی میخواستم لیرا رو پیش دکتر تسلر تنها بگذارم و برم توی سالن انتظار، تمام توانم رو جمع کردم که پاهام سست نشه. وقتی دید دارم بلند میشم و بدون اون میرم، اون قیافهی نگرانش رو که دیدم، غریزهام داشت فریاد میزد که به هر قیمتی شده پیشش بمونم. ولی میدونستم نمیشه؛ اگه میخواست به س...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 22
بهم لبخند زد و انگار یه بارِ سنگین از روی شونههاش برداشته شد. یعنی داشت به چی فکر میکرد؟ لحظهشماری میکردم که «نشانش» (Mark) کنم تا دیگه مجبور نباشم حسش رو حدس بزنم؛ جفتها میتونن فکرشون رو از هم مخفی کنن ولی حسشون رو نه. بلند شدم و از دکتر تشکر کردم، اما قبل از اینکه پام رو از در بگذارم، دک...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 23
از زبان لیرا ساروس من رو برد توی پذیرایی و من باز هم نتونستم جلوی ذوقزدگیام رو بگیرم. مگه کل خونهی این آدم همینقدر فوقالعادهست؟ کل اتاق یه تم رنگی خیلی ملایم داشت؛ از کرم گرفته تا قهوهای روشن که همهجا رو پوشونده بود، از کف و دیوارها گرفته تا وسایل نرم. سه تا مبلِ راحتیِ خیلی بزرگ داشت که...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 24
با سر تایید کردم. نمیفهمیدم چرا داره این قصه رو برام میگه ولی خب، جالب بود. «اون بعد از کلی فکر کردن، تصمیم گرفت دو تا موجودِ فعلی رو با هم ترکیب کنه: انسان و گرگ. فکرش این بود که با این کار، مرز بین روشنایی و تاریکی از بین میره، چون گرگها شبها شکار میکنن و این باعث میشه بقیهی حیوونا هم ...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 25
از زبان ساروس همینطور که لیرا رو وسط تختم میذاشتم، با نگرانی بهش زل زدم. میدونستم دیدن تغییر شکل من براش شوکه کننده است، ولی فکر نمیکردم باعث بشه درد جسمی بکشه. دربارهی این مدل «کنترل آلفا» اطلاعات خیلی کمی وجود داره؛ منظورم وقتیه که یه گرگِ جوون رو در سن پایین مجبور میکنن تغییر شکل نده، تا...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 26
«عزتنفس پایین یا حتی افسردگی هم خیلی شایعه. احتمالاً کل زندگیاش بهش گفتن که بیارزشه، و آدما — مخصوصاً بچهها — خیلی زود باور میکنن که بقیه دربارهشون چی میگن.» سرم داشت گیج میرفت. لیرای بیچارهی من چه دوران وحشتناکی رو گذرونده بود که ممکنه تا آخر عمرش روش اثر بگذارد. دکتر با صدای آرومی پر...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 27
دوباره اخم کردم و پیشونیام رو مالیدم؛ تمرکز کردن باعث میشد سردردم بدتر بشه. خواستم بلند شم و برم دنبال ساروس، ولی وقتی صدای پچپچ از پشت در شنیدم، سر جام خشکم زد. کی اونجا بود؟ «اما چرا گرگش باید این کار رو باهاش بکنه؟» این صدای ساروس بود، ولی چرا داشت داد میزد؟ اصلاً داشت سر کی داد میزد؟ د...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 28
پرسید: «یادته قبلش چی شد؟» معلوم بود میترسه دوباره واکنشی نشون بدم. سرم رو انداختم پایین و پچپچ کردم: «آره... همهچیز رو یادمه.» «پس یادت هست دربارهی الهه ماه و جفتها و... گرگینهها چی گفتم؟» سر تکون دادم و خوشحال بودم که سردردم داره کمتر میشه. با تردید پرسید: «چیز دیگهای یادت نیست؟ درب...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 29
با شوک نگاهش کردم. «نه... نه اشتباه میکنی. خودت گفتی الهه ماه یه گرگینه رو با یه آدم جفت نمیکنه. همین الان گفتی!» ساروس بهم نزدیک شد و گفت: «درسته، نمیکنه.» با اخم گفتم: «خب پس معنیاش اینه که منم یه... که منم میتونم...» نمیتونستم جمله رو تموم کنم. جدی فکر میکرد منم مثل خودش گرگینهام؟ ت...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 30
از زبان ساروس نمیخوام دروغ بگم، واقعاً استرس داشتم... شاید برای اولین بار توی زندگیام. داشتم جفتم رو از پلهها میبردم بالا توی اتاقم و بعد خیلی آروم گذاشتمش روی تختم. چطوری میخواست به خوابیدن توی یه اتاق مشترک با من واکنش نشون بده؟ میتونستم بفهمم که با آدما مشکل اعتماد داره و نمیخواستم با ...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 31
آهی کشیدم و رفتم سمتش، تنِ ظریفش رو بغل کردم و آوردمش روی تخت. همونطور که پتو رو تا زیر چونهاش بالا میکشیدم، اونم خودش رو مچاله کرد. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و وقتی بهش زل زده بودم، موهاش رو زدم کنار و پیشونیاش رو بوسیدم. خیلی زیبا بود. انقدر غرق تماشاش بودم که لابد زمان از دستم در رفته بو...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 32
غرش کردم و مشتم رو کوبیدم به نزدیکترین دیوار و سوراخش کردم! فکرِ اینکه لیرایِ معصوم من توی اون گله بوده خونم رو به جوش میآورد؛ خدا میدونه اگه از اونجا اومده باشه چه بلاهایی سرش آوردن. خاویر که به این فورانهای خشم من عادت داشت، خیلی آروم گفت: «یه چیز دیگه هم بود که فکر کردم باید دربارهی اون ...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 33
از زبان لیرا همه جا تاریک بود. بوی کپک و گوشت سوخته پیچید توی بینیام و تا نفس عمیق کشیدم، حالم بد شد و حالت تهوع بهم دست داد. من کجا بودم؟ آخرین چیزی که یادم میاومد این بود که بعد از اینکه اجازه ندادم ساروس روی مبل بخوابه، خودم روی مبلِ راحتش خوابم برد. با اون قدِ بلندی که ساروس داشت، احتمالاً ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 34
«لیرا... لیرا... برگرد پیش من. تو اینجایی و جات امنه، من پیشتم، قول میدم نذارم کسی اذیتت کنه.» اون صدا رو میشناختم... صدای ساروس بود، اون اومده بود دنبال من! روی صداش تمرکز کردم، فقط روی صداش، و قبل از اینکه بفهمم، توی آغوش گرم و آشنای اون بودم. امنِ امن. زیر لب گفتم: «س-ساروس؟» امیدوار بودم و...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 35
از زبان لیرا صبح که بیدار شدم حس گرمای عجیبی داشتم، یعنی گرمتر از اونی بود که طبیعی باشه. نکنه خانوادهی بلکورث یهو دلشون سوخته و برام بخاری گذاشتن؟ نه... اصلاً جور در نمیآد. وقتی اونا من رو لایق آب گرم نمیدونستن، چرا باید بهم گرمایش میدادن؟ همینطور که داشتم به هوش میاومدم، بیشتر متوجه اط...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 36
از حرفهای مهربونش سرخ شدم و فقط سر تکون دادم، چون واقعاً نمیدونستم چی باید جواب بدم. توی خونهی بلکورثها هیچوقت بابت این کارها ازم تشکر نمیشد، اونجا همه ازم انتظارِ انجام دادنِ این کارها رو داشتن. برای همین هنوز برام خیلی زود بود که تعریفها رو قبول کنم یا بفهمم یه نفر واقعاً بابتِ کاری که ...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 37
ساروس در حالی که دستم رو گرفت، جواب داد: «توی آشپزخانهام، هانا.» معلوم بود که لرزشِ من رو حس کرده. دستهاش خیس و کفآلود بود ولی برام مهم نبود؛ حسِ پوستش روی پوستم کافی بود تا ضربان قلبِ تندم رو یکم آروم کنه. دختره گفت: «دارم خلوتتون رو بهم میزنم؟ آخه یه بویِ عجیب و جدید کل خونه رو برداشته...»...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 38
از زبان ساروس اگه بگم حوصلهام سر رفته بود، حق مطلب رو ادا نکردم. قرار بود این اولین بیرون رفتنِ دوتاییِ من و جفتم باشه، اما هانا دقیقاً همون لحظهای که نباید، پیداش شد و فهمید میخوایم چیکار کنیم. اگه خرید کردن یه رشتهی ورزشی توی المپیک بود، شک ندارم هانا مدال طلا رو میبرد. تنها چیزی که باعث م...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 39
هانا همونطور که از مغازه میاومد بیرون، گفت: «اگه عشقبازیتون تموم شد، بیاید بریم مغازه بعدی لطفاً!» عجب روز طولانیای در پیش داشتم... وقتی رسیدیم خونه، من و لیرا هر دو از خستگی ولو شدیم روی کاناپه. کی فکرش رو میکرد خرید کردن انقدر خستهکننده باشه؟ هانا همینطور داشت فک میزد: «خب لیرا، میخو...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان آلفای من - پارت 40
روی شکم و کمرش، خطهای ریزی کل بدنش رو پوشونده بود. زخمهای کوچیکی که تا از نزدیک نگاه نمیکردی دیده نمیشدن. انگشتم رو روی چند تایی که میدیدم کشیدم و وقتی برجستگیِ زخمها رو زیر پوستم حس کردم، غرش کردم. یه نفر جفتم رو چنان وحشیانه زده بود که بدنش پر از جای زخم بود. تیشرتش رو یکم بیشتر زدم بالا...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
