آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت پانزده :
خواستم یه چیزی بگم ولی صدام در نیومد. ساروس که دید خبری نیست، ناامید شد و خواست بلند بشه. با اینکه میدونستم عصبانی نیست، ولی یه حس بدی توی سینهام اومد؛ ناراحت بودم که ناامیدش کردم.
تا خواست در رو ببنده، دستش رو گرفتم. تا پوستمون به هم خورد، دوباره اون حس آرامش فوقالعاده اومد سراغم. هر دو یه لحظه ماتمون برد و به دستهامون زل زدیم؛ این اولین باری بود که «من» پیشقدم شده بودم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلا
0تااینکه بدنیود
۵ ماه پیشپرند🤍✨
1در مورد گرگینه ها می فهمه و می ترسه و شاید سعی کنه فرار کنه 🤭☺️
۵ ماه پیشنرگس
0درباره گرگینه ها میفهمه
۵ ماه پیشMahi
0چرا هر پارتش انقدر کوتاهه و پارت بعدی خیلی دیر میاد.. خب حداقل طولانی ترش کنید.. برای خوندن همین 4خط هم که باید یه روز و نصفی صبر کنیم کلا حس و حال رمان میپره خب :)
۵ ماه پیش
شادی سالاری | نویسنده رمان
عزیزم پارت ها اندازه استاندارد برنامه هستن. اما چشم از این به بعد طولانی تر قرار میدم
۵ ماه پیشبهار
0شاید بابا و مامانش رو ببینه
۵ ماه پیشبهار
0ممنون تشکر قشنگ بود ولی مقدارش کم بود
۵ ماه پیشسامیه
0چقد کوتاه...یکم طولانی تر لطفا
۵ ماه پیش
شادی سالاری | نویسنده رمان
عزیزم پارت ها اندازه استاندارد برنامه است. 🌹
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

sara
0شاید بورسه که منظورش از جفت چیه